وزد و موجبات شورش و اختلاف در بين مرم فراهم مى آيد و تفرقه ميان مسلمانان مى افتد؛ پس سزاوار است براى حفظ مصالح مسلمانان ، خلافت را قبول نمايى ).
امام پس از شنيدن اين سخنان مالك اشتر، موافقت كرد و مالك اشتر، موافقت كرد و مالك و همراهانش با امام ، بيعت كردند.(175)(176)

147 حضور رسول خدا (ص ) پس از رحلت  

امام صادق (ع ) فرمود: ابوبكر بر على (ع ) وارد شد و به آن جانب عرض ‍ كرد: به درستى كه رسول خدا (ص ) بعد از روز ولايت ، درباره تو كار جديد و تازه اى انجام نداد و من گواهى مى دهم كه تو مولايم هستى . به اين موضوع براى شما اقرار مى كنم و در زمان رسول خدا (ص ) به امارت بر مؤ منين به تو سلام كردم . رسول خدا (ص ) نيز به ما فرمود كه تو وصى و وارث و خليفه آن جناب در ميان خانواده و همسرانش هستى و ميراث رسول خدا (ص ) و امر پيامبر به تو منتقل شد؛ ولى به ما نفرمود كه بعد از آن جناب تو خليفه اش هستى . پس در آن چه بين ما و تو رخ داده ، گناهى ندارم و بين ما و خداوند عزّوجلّ نيز گناهى بر ما نيست .
على (ع ) به او فرمود: اگر رسول خدا (ص ) را به تو نشان دهم و به تو بگويد كه من به مقام و منصبى (خلافت مسلمين ) كه تو در آن هستى سزاوارترم و اگر از آن كناره گيرى نكنى كافر مى شوى ، چه خواهى گفت ؟
عرض كرد: اگر رسول خدا (ص ) را ببينم و آن چه كه تو مى گويى را برايم بگويد، مرا كفايت مى كند.
حضرت فرمود: پس وقتى كه نماز مغرب را خواندى ، نزد من بيا.
ابوبكر بعد از بازگشت و اميرالمؤ منين (ع ) دستش را گرفت و به سوى قبا برد. (در آن جا) پيامبر را مشاهده كرد كه در مقابل قبله نشسته و خطاب به ابى بكر فرمود: اى عتيق ، بر على حمله ور شدى و در منصب نبوت نشستى و در اين باره ، از پيش با تو سخن گفته ام . پس اين لباس (خلافت را) را كه پوشيده اى از تن بيرون بياور و اين مقام را براى على خالى كن و گرنه وعده گاه تو آتش جهنم است . سپس اميرالمؤ منين (ع ) دست ابوبكر را گرفت و از مسجد بيرون برد و رسول خدا (ص ) نيز از نزد آنها برخاست . آنگاه اميرالمؤ منين (ع ) نزد سلمان رفت و قضيه را براى او باز گفت .
سلمان عرض كرد: حتما قضيه تو را بازگو مى كند و آن را براى دوستش ‍ (عمر) افشا كرده و بيان خواهد نمود. اميرالمؤ منين (ع ) تبسم كرد و فرمود: ممكن است دوستش را باخبر كند، كه چنين خواهد كرد، ولى به خدا سوگند هرگز اين قضيه را تا روز قيامت (براى ديگران ) نقل نخواهد كرد؛ زيرا آن دو، محتاطترند در مورد خودشان از اين كه اين موضوع را فاش ‍ نمايند.
سپس ابوبكر با عمر ملاقات كرد و گفت : همانا على (ع ) چنين كرد و به رسول خدا (ص ) چنين و چنان گفت . عمر به او گفت : واى بر تو، چقدر كم عقلى . به خدا قسم ، تو هم اكنون گرفتار سحر ابن ابى كبشه (اميرالمؤ منين ) هستى و حتما سحر بنى هاشم را فراموش كرده اى .
از كجا محمد باز مى گردد؟ هر كس كه مرد، ديگر برنمى گردد. همانا بودن تو در اين منصب ، از سحر بنى هاشم بزرگ تر است . پس اين لباس ‍ (خلافت ) را بر تن كن و فرمانروايى كن .(177)بخش پنجم : مصايب پس از غصب ولايت  
148 طلب يارى  

على (ع )، فاطمه (س ) را بر الاغى سوار مى كرد و او را شبانه به در خانه هاى انصارى مى برد، و از آنها طلب يارى مى كرد. همچنين فاطمه (س ) از آنها كمك خواست ، لكن آنها مى گفتند: اى رسول خدا ديگر زمان گذشته است و ما با ابى بكر بيعت كرده ايم ؛ اگر پسر عم تو على (ع ) زودتر از ابى بكر از ما طلب بيعت مى كرد هرگز از او روى بر نمى گردانديم .
پس على (ع ) گفت : آيا توقع داشتيد كه جنازه رسول خدا (ص ) را بدون غسل و كفن در خانه اش رها كنم و به سوى مردم بشتابم و با آنها در سلطنت بعد از او به نزاع و كشمكش بپردازم ؟!
و فاطمه (س ) مى گفت : سزاوار نبود براى او (على (ع ) چنين كارى . لكن كردند آنها كارى را كه خداوند سزاى آنها را بدهد.(178)

149 اتمام حجت اميرالمؤ منين (ع )  

سلمان مى گويد: وقتى شب شد على (ع ) حضرت زهرا (س ) را سوار بر چهار پايى نمود و دست دو پسرش امام حسن (ع ) و امام حسين (ع ) را گرفت ، و هيچ يك از اهل بدر از مهاجرين و انصار را باقى نگذاشت ، مگر آن كه به خانه هايشان آمد و حق خود را برايشان يادآور شد و آنان را بر يارى خويش فرا خواند. ولى جز چهل و چهار نفر، كسى از آنان دعوت او را قبول نكرد. حضرت به آنان دستور داد هنگام صبح با سرهاى تراشيده و در حالى كه اسلحه هايشان را به همراه دارند بيايند و با او بيعت كنند كه تا سرحد مرگ استوار بمانند.
وقت صبح شد جز چهار نفر كسى از آنان نزد او نيامد. (سليم مى گويد:) به سلمان گفتم : چهار نفر چه كسانى بودند؟
گفت : من و ابوذر و مقداد و زبير بن عوام .
اميرالمؤ منين (ع ) در شب بعد هم نزد آنان رفت و آنان را قسم داد. گفتند: (صبح نزد تو مى آييم ) ولى هيچ يك از آنان غير از ما نزد او نيامد. در شب سوم هم نزد آنان رفت ولى غير از ما كسى نيامد.(179)

150 چرا على (ع ) شمشير نكشيد؟  

اشعث بن قيس در حالى كه به غضب آمده بود گفت : اى پسر ابى طالب ، چه مانعى داشتى هنگامى كه با ابوبكر و عمر و بعد از آنها با عثمان بيعت شد، جنگ كنى و شمشير بزنى ؟! تو از روزى كه به عراق آمده اى براى ما خطبه اى نخوانده اى مگر اين كه در آن قبل از اين كه از منبر پايين بيايى گفته اى : (به خدا قسم من سزاوارترين مردم نسبت به آنان هستم و از هنگامى كه خداوند محمد (ص ) را قبض روح كرده همچنان مظلوم بوده ام ). چه چيزى تو را مانع شده كه با شمشيرت از مظلوميت خود دفاع كنى ؟
اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: اى پسر قيس ، سخنت را گفتى جواب را بشنو: ترس و يا كراهت از لقاى پروردگار مرا از اين اقدام مانع نبوده ، و نه اين كه نمى دانستم آنچه نزد خداست از دنيا و بقاى در آن براى من بهتر است . آنچه مرا از اين كار مانع شد امر پيامبر (ص ) و پيمان او با من بود. پيامبر (ص ) به من خبر داد كه امت بعد از او با من چه خواهند كرد.
بنابراين هنگامى كه كارهايشان را با چشم مى ديدم علم من و يقينم قوى تر از قبل نبود، بلكه من به سخن پيامبر (ص ) بيشتر از آنچه با چشم ديدم و شاهد بودم يقين داشتم . عرض كردم : يا رسول الله ، وقتى چنين كارهايى به وقوع پيوست چه سفارشى به من مى فرمايى ؟
فرمود: (اگر يارانى پيدا كردى به آنان اعلان جنگ كن و با ايشان جهاد كن ، و اگر يارانى نيافتى دست نگهدار و خون خود را حفظ كن تا زمانى كه براى برپايى دين و كتاب خدا و سنت من يارانى پيدا كنى ).
و پيامبر (ص ) به من خبر داد كه به زودى امت مرا خوار كرده و با غير من بيعت مى كنند و تابع ديگرى مى شوند.
و پيامبر (ص ) به من خبر داد كه من نسبت به او همچون هارون نسبت به موسى هستم ، و امت بعد از او بمنزله هارون و پيروانش و گوساله و پيروانش خواهند شد، آن جا كه موسى گفت : (يا هارون ، ما منعك اذرايتهم ضلو الا تتبعن اءفعصيت امرى قال يابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى ) و قال : (يا بن ام لا تاخذ بلحيتى و لا براسى انى خشيت ان تقول فرقت بنى اسراييل و لم ترقب قولى ) (180) (اى هارون ، چرا وقتى ديدى مردم گمراه مى شوند دست از متابعت من برداشتى ؟ آيا با فرمان من مخالفت كردى ؟ گفت : اى پسر مادرم ، گريبان مرا مگير 