و دست از سرم بردار، من ترسيدم بگويى بين بنى اسراييل اختلاف انداختى و گفتار مرا مراعات نكردى ).
مقصود پيامبر (ص ) اين بود كه موسى وقتى هارون را جانشين خود در ميان آنان قرار داد به او دستور داد كه اگر گمراه شدند و يارانى پيدا كرد با آنان جهاد نمايد، و اگر ياران پيدا نكرد خوددارى كند و خون خود را حفظ كند و آنان تفرقه نيندازد. من هم ترسيدم برادرم پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) همين سخن را به من بگويد كه : (چرا بين امت تفرقه انداختى و مراعات سخن مرا نكردى ، در حالى كه با تو عهد كرده بودم كه اگر يارانى نيافتى دست نگه دارى و خون خود و اهل بيت و شيعيانت را حفظ كنى )؟(181)

151 احياى نام پيامبر (ص )  

روزى فاطمه (س ) آن حضرت را به قيام و شورش تحريك نمود، امام ناگهان صداى مؤ ذن را شنيد كه : (اشهد ان محمدا رسول الله )، به فاطمه (س ) فرمود: آيا مى پسندى كه اين صدا از روى زمين محو مى شود؟
پاسخ داد: نه .
فرمود: اين همان چيزى است كه من مى گويم .(182)

152 اندوه فاطمه بر على (ع ) 

ام سلمه داخل منزل فاطمه (س ) وارد شد و گفت : اى دختر رسول خدا، شب را چگونه به صبح آوردى ؟
فرمود: شب را ميان غم و اندوه به صبح آوردم به خاطر از دست دادن پيامبر و مظلوميت وصى ، به خدا سوگند پرده حرمت او را دريدند، كسى كه امامتش برخلاف شريعت الهى در تنزيل و سنت پيامبر (ص ) در تاءويل غصب گرديد و به زور از او ربوده شد؛ آرى اين ها همه از روى كينه هاى جنگ بدر و انتقام خون هاى ريخته شده در احد به دست او بود (183) كه دل هاى پرنفاق در خود نهفته بود.(184)

153 فرياد مظلوميت على (ع )  

مردى در مدينه عبور مى كرد و با كمال ناراحتى فرياد مى زد: انا مظلوم : (من ستم ديده ام ، به من ظلم شده است ).
امام على (ع ) وقتى او را ديد و فرياد او را شنيد، به ياد مظلوميت خودش ‍ افتاد كه غاصبان ، حقّش را غصب كردند و او را خانه نشين نمودند، به او فرمود: (هلم فلنصرخ معا فانّى مازلت مظلوما): (بيا با هم فرياد بزنيم ، من نيز همواره مظلوم بوده ام ).(185)

154 چشمان پر از اشك على (ع )  

عباس (ع ) به على (ع ) گفت : چه چيزى باعث شد كه عمر از قنفذ هم مانند ساير كارگزارانش غرامت دريافت نكند؟ اميرالمؤ منين (ع ) نگاهى به اطرافيانش كرد و چشمانش پر از اشك شد و فرمود: عمر خواست بدين وسيله از قنفذ به خاطر ضربتى كه با تازيانه به فاطمه (س ) زده بود تشكر كرده باشد. همان ضربتى كه فاطمه (س ) از دنيا رفت در حالى كه اثر آن بر بازويش مانند دستبند باقى مانده بود.
سپس فرمود: تعجب از محبت اين مرد (عمر) و رفيقش قبل از او (ابوبكر) كه در قلوب اين امت جاى گرفته و تسليم آنان در برابر او در هر چيزى كه بدعت گذاشته است .
اگر كارگزاران عمر خاين بودند و اين اموال در دست آنان به خيانت جمع شده بود، او حق نداشت آنان را رها كند و بايد همه را مى گرفت چرا كه غنيمت مسلمانان است . پس چرا نصف آن را گرفته و نيم ديگر را در دست آنان باقى گذاشت ؟!
و اگر خاين نبودند عمر حق نداشت چيزى از اموال آنان را نه كم و نه زياد بگيرد. پس چرا نيمى از آن را گرفت ؟ حتى اگر به خيانت در دست آنها بود ولى خودشان اقرار نكردند و شاهدى هم عليه آنان وجود نداشت براى او حلال نبود نه كم و نه زياد چيزى از آنان بگيرد.
عجيب تر اين است كه آنان را بر سر كارهايشان باز گردانيد! اگر خاين بودند جايز نبود آنان را دوباره به كار گيرد، و اگر خاين نبودند اموال آنها برايش حلال نبود.
سپس على (ع ) رو به جمعيت كرد، و فرمود: تعجب مى كنم از قومى كه مى بينيد سنت پيامبرانشان كم كم و دسته دسته تبديل و تغيير مى يابد و با اين همه راضى مى شوند و انكار نمى كنند بلكه در دفاع از بدعت ها غضب مى كنند و كسانى را كه ايراد بگيرند و آن را انكار كنند سرزنش مى نمايند. سپس قومى بعد از ما مى آيند و بدعت و ظلم و از پيش خود ساخته هاى او را تابع مى شوند و بدعت هاى او را سنت و دين مى شمارند و به وسيله آن به پيشگاه پروردگار تقرب مى جويند.(186)

155 چگونه حق على (ع ) غصب شد 

مردى از قبيله بنى اسد حضور على (ع ) آمده عرضه داشت : تعجب از شما بنى هاشم است با آن كه مردمى باحقيقتيد و حسب و نسب شما از همه صحيح تر و با رسول خدا (ص ) پيوند داريد و كتاب الهى را از همه بهتر مى فهميد در عين حال حق شما را غصب كردند؟!
فرمود: اى پسر دودان تو آدمى مضطرب و ناآزموده و تنگ حوصله اى و گفتار تو به جايى پابند نيست و به جهت خويشاوندى با تو بايد پاسخ تو را داد بدان كه خلافت حق اصلى و ارثى من است . ليكن ديگران غاصبانه آن را از من گرفتند و مردمى سخى آن را به جهاتى كه خود مى دانستند به ديگران واگذار كردند و عده بخيلى آن را از واگذاشتن به صاحبانش منع كردند آن گاه اين مصراع امرءالقيس را خواند كه (فدع عنك نهبا صبح فى حجراته ) دست بردار از غارتى كه در نواحى آن بانگ و فريادها زده اند.
يعنى از اين كه سه نفر اول حق مرا غصب كردند دست بردار و در باب تجاوزات پسر ابوسفيان گفتگو كن . روزگار مرا پس از گريانيدن خندانيد و جاى تعجب نيست زيرا مردم به خدا قسم از رفق و مداراى با من ماءيوسند و مى خواهند در كار خدا مداهنه كنند و آن هم كه از من ساخته نيست و اگر محنت ها از ما دور شود ايشان را به صراط حقيقت مى خوانم و اگر بميرم يا كشته شوم بايد بر آنها حسرت نخورى و بر فاسقان متاءسف نشوى .(187)

156 حليت طلبى  

محمد بن ابى بكر در حال جان كندن پدرش نزد او آمد و گفت : پدر، تو را در حالى مى بينم كه قبل از امروز نديده بودم .
ابوبكر گفت : پسرم ، من به آن مرد ظلمى روا داشته ام كه اگر مرا حلال كند، اميدوارم حالم بهتر شود!
پرسيدم : پدر، چه كسى را مى گويى ؟
گفت : على بن ابيطالب را.
گفتم : من قول مى دهم كه در اين باره با على (ع ) صحبت كنم و براى تو حلاليت بگيرم ، چرا كه او سختگير نيست .
محمد بن ابى بكر نزد اميرالمؤ منين (ع ) آمد و عرض كرد: پدرم در بدترين حالات است و چنين سخنانى گفته ، و من به او قول داده ام برايش از شما حلاليت بگيرم . آيا او را حلال مى كنى ؟
حضرت فرمود: به خاطر تو آرى ، ولى به پدرت بگو بالاى منبر رود و اين حلاليت طلبى خود را به مردم خبر دهد تا او را حلال كنم .
محمد بن ابى بكر برگشت و به پدرش گفت : (خدا دعايت را مستجاب كرد)، و سپس كلام اميرالمؤ منين (ع ) را براى او بازگو كرد. ابوبكر قبول نكرد و گفت : (دوست ندارم پس از مرگم مردم به من ناسزا گويند كه چرا حق ديگران را غصب كرده بودى ). (188)

157 پيش گويى امام على (ع ) درباره قائم  

(هارون بن سعيد) گويد: از اميرالمؤ منين (ع ) شنيدم كه به عمر مى فرمود: چه كسى جهالت را به تو آموخت ، اى مغرور؟ سوگند به خدا، اگر در دين بصير و يا به آنچه رسول خدا (ص ) به تو دستور داده ، بينا بودى ، و يا در دين متبحر و عالم بودى ، بر شتر گوش بريده (وناقص ) سوار مى شدى ، و از نى فرش مى ساختى و دوست نداشتى كه مردم برايت قيام و قعود كنند و به عترت پيامبر (ص ) ستم و بدرفتارى ، روا نمى داشتى ، اما بدان كه من در دنيا تو را كشته خواهم ديد، و با زخم غلام (ام معمر) كه بر او ستم مى كنى ، كشته مى شوى و على رغم خواست تو، توفيق