ى نصيب او گشته ، وارد بهشت مى شود.
اگر از رسول خدا (ص ) شنوايى داشتى ، شمشيرت را برگردن نمى انداختى (و خلافت را غصب نمى كردى ) و بر منبر خطبه نمى خواندى ، گويا مى بينم كه تو را مى خوانند و اجابت مى كنى ، و نامت مى برند و رخ درهم مى كشى ، و پس از قتل حرمتت مى شكند و مصلوب مى گردى (كنايه از ظهور امام مهدى (ع ) است كه بدن حكام جور را بيرون مى آورد) و دوستى كه تو را برگزيده و بر جايش تكيه زده اى ، به همين بلا گرفتار مى شود؟!
عمر گفت : چرا از ريشخند ديگرى و كهانت ، شرم نمى كنى ؟
امام (ع ) فرمود: سوگند به خدا آنچه گفتم ، از پيامبر (ص ) شنيدم و به آن علت داشتم كه بر زبان آوردم ؟
عمر گفت : چه موقع اين كار صورت مى گيرد؟
فرمود: آن گاه كه لاشه شما، از كنار پيامبر خدا(ص ) و از قبر، بيرون آيد، جسدهايى كه يك شبانه روز، نخوابيده اند (و نمرده اند) تا در هنگام نبش ‍ قبرتان كسى در اين باره شك نكند، (كه قبرى كه نبش مى شود، مربوط به شما دو نفر است ) و اگر در ميان سايرين ، دفن مى شديد، افرادى گرفتار ترديد مى شدند (و مى گفتند: اين جسدها مربوط به آن دو نفر نيست )
آن گاه بر شاخه هاى درختى خشك ، مصلوب مى گرديد، و آن درخت ، به برگ سبز مى گردد و شاخه هايش مى رويد، و به اين وسيله ، محبان و خشنود شوندگان به كارتان ، مورد آزمايش قرار مى گيرند تا پاك از ناپاك جدا شود گويا من شما را مى نگرم كه مردم از مصيبتى كه به آن گرفتار شده ايد، (از خدا) عافيت مى طلبند. پرسيد: يا على (ع ) چه كسى اين كارها را انجام مى دهد؟
فرمود: دسته اى كه ميان شمشيرها و غلاف آنها، جدايى افكنده و خداوند، براى يارى دينش ، آنان را برگزيده ، لذا در راه خدا از سرزنش ، كسى نمى هراسند، گويا مى بينم كه شما دو تن ، با بدنهايى تر و تازه ، از گور بيرون كشيده و مصلوب مى شويد، و اين (تازگى بدن ) وسيله فتنه دوستانتان مى گردد، و سپس آتشى را كه براى ابراهيم و يحيى و جرجيس و دانيال (ع ) و هر پيامبر و صديق و مؤ منى ، افروخته گشت ، مى آورند پس از آن آتشى را كه بر در خانه من افروختيد، تا من و فاطمه و حسن و حسين و زينب و ام كلثوم را بسوزانيد، مى آورند تا با آنها سوزانده شويد، و بادى سخت و كشنده مى وزد و پس مانده شمشيرها بدنتان را، نابود و تباه مى سازد و به دوزخ برده مى شويد، آن گاه به صحرايى كه جاى نابودى شما بود، برده مى شويد جايى كه خداى عزوجل فرموده :
(و لوترى اذ فزعوا فلا فوت و اخذوا من مكان قريب ) (189)
(و اگر تو سخنى حال مجرمان را مشاهده كنى هنگامى كه ترسان و هراسانند و هيچ از عذاب آنها فوت نشود و از مكان نزديكى دستگير شوند.
كه كنايه از (تحت اقدام ) شماست ، پرسيد: يا على (ع ) آيا ميان ما و پيامبر (ص ) جدايى مى افتد؟
فرمود: آرى ، پرسيد: آيا خود شما اين مطلب را شنيدى و درست است ؟
راوى گفت : امام (ع ) سوگند ياد كرد كه اين مطلب را از پيامبر (ص ) شنيده است ، عمر گريه كرد و گفت : از گفته شما به خدا پناه مى برم و آيا نشانه اى دارد؟
فرمود: آرى كشتار و مرگى عمومى و طاعونى شنيع ، كه از مردم يك سوم باقى مى ماند و منادى از آسمان ، نام يكى از فرزندان مرا مى خواند، و بلاها بسيار مى شود، تا جايى كه زنده ها آرزوى مرگ مى كنند و كسى كه بميرد، راحت شده و كسى كه نزد خدا عملى درست دارد، نجات مى يابد، سپس ‍ مردى از تبار من ظهور و زمين را، چنان كه از ستم ، پر شده ، از عدل پر مى كند. خداوند بقاياى قوم موسى را براى يارى او مى فرستد و اصحاب كهف برايش زنده مى شوند و خدا او را با فرشتگان و جن و شيعيان مخلص تاءييد مى نمايد و آسمان ، باران و زمين نباتش را مى دهد.
گفت : اى ابوالحسن مى دانم كه تو جز به حق سوگند نمى خورى ، ولى به خدا قسم تو و فرزندانت ، شيرينى خلافت را نخواهد چشيد؟
فرمود: شما براى من و فرزندانم ، جز دشمنى چيزى نمى افزاييد؟
وقتى كه مرگ عمر نزديك شد، امام (ع ) را خواست و گفت : يا على (ع ) اصحابم مرا متولى امورشان كردند، اگر مرا حلال كنى ، بهتر است ؟
فرمود: اگر من حلال كنم ، نسبت به پيامبر (ص ) و دخت او چه مى كنى ؟
سپس امام (ع ) در حالى كه مى فرمود: (و اسّروا النّدامة لمّا راءو العذاب )(190) هنگام ديدن عذاب ، ندامت را پوشيدند.
او را ترك گفت .(191)

158 اقرار عمر و خلافت على (ع )  

ابن عباس كه خداى از او خشنود باد! در آغاز خلافت عمر پيش او رفتم ، براى او روى سبدى كه از برگ خرما بافته شده بود يك صاع خرما ريخته و آورده بودند. او مرا به خوردن از آن خرما دعوت كرد. من فقط يك خرما خوردم ، عمر شروع به خوردن كرد و تمام آن خرما را خورد. آن گاه از ظرفى سفالى كه كنارش بود آب آشاميد و بر تشكچه اى كه برايش ‍ گسترده بودند به پشت خوابيد و حمد و سپاس خدا را گفت و چند بار تكرار كرد.
آن گاه به من گفت : اى عبدالله از كجا مى آيى ؟
گفتم : از مسجد.
گفت : پسر عمويت را در چه حالى رها كردى ؟
پنداشتم منظورش عبدالله بن جعفر است . گفتم : در حالى كه با هم سن و سال هاى خودش بازى مى كرد.
گفت : منظورم او نيست بلكه مقصودم سالار و بزرگ شما اهل بيت است .
گفتم : او را در حالى رها كردم كه با سطل بر نخل هاى فلان كس آب مى داد و در همان حال قرآن تلاوت مى كرد.
گفت : اى عبدالله ، خون شتران تنومند قربانى بر گردن تو باشد اگر پاسخ سؤ الى راكه از تو مى پرسم از من پوشيده دارى ؛ آيا هنوز در دل او چيزى از مسئله خلافت باقى مانده است ؟
گفتم : آرى .
گفت : آيا مى پندارد كه پيامبر (ص ) به خلافت او نص و تصريح فرموده است ؟
گفتم : آرى و اين مطلب را هم براى تو مى افزايم كه از پدرم درباره آن چه على (ع ) آن را ادعا مى كند پرسيدم .
گفت : راست مى گويد.
عمر گفت : آرى ، پيامبر(ص ) در مورد خلافت او سختى فرمود ولى نه آن گونه كه حجتى را ثابت كند و عذرى باقى نگذارد(!) آرى ، زمانى در آن چاره انديشى مى فرمود، البته پيامبر در بيمارى خود مى خواست به نام او تصريح فرمايد و من براى محبت و حفظ اسلام (!) از آن كار جلوگيرى كردم و سوگند به خداى اين خانه كه قريش هرگز گرد على جمع نمى شدند و اگر على خليفه مى شد، عرب از همه سو بر او هجوم مى آورد و پيمان مى گسست ، پيامبر (ص ) فهميد كه من از آنچه در دل دارد آگاهم و از اظهار آن خوددارى كرد و خداوند هم جز از امضاى آنچه كه مقدر و محتوم بود خوددارى فرمود.(192)

159 آشوبگرى عمر 

عثمان بن عفان ، سعيد بن عاص را ديده گفت : بيا نزد عمر رفته با او سخن بگوييم . چون بر او وارد شدند، عثمان در محل معين خود نشسته و سعيد در گوشه از جمعيت قرار گرفته و آثار ملال از او ظاهر بود. عمر او را ديده گفت : مى بينم از ناحيه من حزن و اندوهى در خود احساس مى كنى و خيال مى كنى پدرت را من كشته ام با آن كه چنين عملى از من به ظهور نرسيده و سوگند به خدا دوست مى داشتم من كشنده او بودم و اگر او را مى كشتم به هيچ وجه پوزش نمى خواستم ، زيرا كافرى را كشته بودم ليكن روز بدر از كنار پدرت گذشته ، ديدم چون گاو نر خشمگينى خود را آماده قتال كرده و كف برآورده بود. به وى توجهى نكرده از او درگذشتم ، گفت : پسر خطاب كجا مى روى ؟ هنوز سخنش را به اتمام نرسانيده على (ع ) با ا