 در آويخت هنوز از جاى خود دور نشده بودم كه او را كشت .
على (ع ) نيز در آن مجلس حضور داشت ، چون اين سخن را شنيد فرمود: پروردگارا ببخش ، شرك و بت پرستى نابود شد و كارهاى گذشته را اسلام محو كرد امروز مناسب نيست مردم را عليه من تحريك نمايى .
عمر از استماع اين سخن ، خاموش شده حرفى نزد.
سعيد در اين جا عمر را مخاطب ساخته گفت : مى خواهى با اين سخن مرا از على (ع ) روگردان بسازى و به وى بدبين نمايى ، سوگند به خدا از اين كه على (ع ) كشنده پدر من است هيچ گاه نگرانى ندارم زيرا او به دست پسر عمش على (ع ) كشته شده است . (193)
160 تنهايى على (ع )  

جندب بن عبدالله گفت : پس از آن كه مردم بى وفا با عثمان بيعت كردند حضور على (ع ) رسيده ديدم آن حضرت با حال حزن و اندوه سر به زير انداخته سؤ ال كردم : با اين عملى كه مردم عليه شما انجام دادند چه خواهيد كرد؟
فرمود: صبر مى كنم .
گفتم : سبحان الله به خدا قسم مرد صابرى هستى .
فرمود: به غير از صبر چه بايد انجام دهم ؟!
عرض كردم : از جا حركت كن و مردم را به ولايت خود دعوت فرما و اعلام كن پس از پيغمبر (ع ) از ديگران شايسته تر به آن حضرتم و فضل و سابقه اسلامى من هم بر احدى پوشيده نيست و از آنان درخواست كن تا تو را عليه اين عده اى كه به زيانت اقدام نموده اند يارى نمايند. اگر ده نفر از صد نفر دعوت تو را اجابت نمايند بر صد نفر پيروز خواهى گرديد. بنابراين اگر به تو نزديك گرديدند به مقصود رسيده اى و اگر خوددارى نمودند با آنان پيكار مى كنى اگر پيروز شدى خدا تو را مانند پيغمبرش بر مخالفان چيره ساخته و شايستگى تو به ظهور رسيده و اگر در راه حق كشته شدى شهيد از دنيا رفتى ، پوزش تو نزد خدا پذيرفته است تو به ميراث رسول او سزاوارى .
على (ع ) در پايان سخنان وى با كمال تعجب فرمود: اى جندب عقيده تو آن است كه ده نفر از صد نفر با من بيعت مى نمايند. جندب گفت : آرزومندم چنان باشد.
على (ع ) فرمود: من چنين گمانى ندارم بلكه مى گويم دو نفر از صد نفر هم با من بيعت نخواهند كرد و اينك دليل اين معنى را براى تو بيان مى كنم .
توجه مردم از نخست به قريش بود و قريش مى گفتند آل محمد خود را برترين افراد مردم مى دانند و آنان خود را اولياى امور خيال مى كنند و اگر اتفاقا امر خلافت به دست آنها بيفتد ديگر كسى نمى تواند با هيچ نيرويى آن را از چنگال ايشان به درآورد و اگر ديگران مصدر كار شوند ممكن است دست به دست دور زدند و در ميان شما باشد، بنابراين به خدا قسم چنان نيست كه گمان كرده اى كه قريش امر خلافت را به آسانى از دست بدهند و در اختيار ما بگذارند.
جندب پس از استماع اين بيان عرضه داشت اجازه مى دهى همين سخن را به اطلاع مردم برسانم و آنان را به يارى شما بخوانم . على (ع ) فرمود: (اين زمان بگذار تا وقت ديگر)
جندب از اين پس به عراق مراجعت كرد مى گويد: هر گاه يكى از فضايل و مناقب على (ع ) را براى مردم نقل مى كردم مرا آزار مى رسانيدند و از پيش خود مى راندند تا بالاخره قضيه مرا به وليد بن عقبه خبر دادند او شبى مرا خواسته و محبوس داشت و سرانجام سخنانى در خلوت با من گفت و مرا از زندان نجات داد.(194)

161 بهانه هاى عثمان  

ميان عثمان و على (ع ) سخنى رد و بدل شد و عثمان گفت : چه كنم كه قريش شما را دوست نمى دارند زيرا به روز بدر هفتاد تن از ايشان را كه چهره هايشان چون شمش طلا بود كشتيد و بينى هاى آنان پيش از لب هايشان به خاك در افتاد!
همچنين روايت شده است كه چون مردم كارهاى عثمان را بر او خرده گرفتند برخاست و در حالى كه به مروان تكيه داده بود براى مردم سخنرانى كرد و چنين گفت :
همانا هر امتى را آفتى است و هر نعمتى را بلايى ؛ آفت اين امت و بلاى اين نعمت قومى هستند كه بسيار عيب جويند و خرده گير. براى شما، در ظاهر، آنچه را دوست مى داريد آشكار مى سازند و آنچه را خوش ‍ نمى داريد پوشيده و نهان مى دارند، سفلگانى همچون شتر مرغ كه از نخستين بانگ كننده پيروى مى كنند.
آنان همان چيزى را بر من خرده مى گيرند كه بر عمر خرده مى گرفتند و او آنان را زبون ساخت و در هم كوبيد و حال آن كه نصرت دهندگان من نزديك ترند و افراد نيرومندترى در اختيار دارم . مرا چه مانعى است كه نتوانم در اموال افزون از نياز هر چه مى خواهم انجام دهم !(195)

162 مظلوميت على (ع ) در شورا 

ابن ابى الحديد گويد: عمر گفت : ابو طلحه انصارى را فرا خواندند و آمد، عمر گفت : اى ابو طلحه چون از دفن من بازگشتيد با پنجاه مرد مسلح از انصار آماده شو و اين چند نفر را(196) وادار كن تا هر چه زودتر كار را تمام كنند، و آنان را در خانه اى جمع كن و يارانت را بر در خانه بگمار تا آنان به مشورت بپردازند و يك نفر از خود را برگزينند؛ اگر پنج نفر يك راءى دادند و يك نفر ديگر مخالفت كرد گردنش را بزن . و اگر چهار نفر يك راءى دادند و دو تن ديگر مخالفت كردند گردن آن دو را بزن . و اگر سه نفر يك راءى و سه نفر ديگر راى ديگر دادند، راءى آن سه نفرى كه عبد الرحمن در آنهاست برگزين ، و اگر آن سه نفر ديگر بر خلاف آن اصرار كردند گردن آنها را بزن ، و اگر سه روز گذشت و بر امرى اتفاق نظر نيافتند گردن هر شش نفر را بزن و مسلمانان را به حال خودشان رها كن تا كسى را براى خود برگزينند.(197)
چون عمر دفن شد، ابوطلحه آنها را جمع كرد و خود با پنجاه مرد مسلح از انصار بر در خانه ايستاد. اهل شورا شروع به سخن گفتن كردند و دعوا و ستيزه برخاست . نخستين كارى كه طلحه كرد اين بود كه آنان را شاهد گرفت كه حق خود را به عثمان بخشيد و به نفع او كنار رفت ، زيرا مى دانست كه مردم او را با على و عثمان برابر نمى دانند و با وجود آنها خلافت براى او پا نمى گيرد، از اين رو خواست با بخشش امرى كه خود از آن بهره اى نداشت و نمى توانست بدان دست يابد جانب عثمان را تقويت و جانب على (ع ) را تضعيف كند.
زبير در معارضه خود گفت : من هم شما را گواه مى گيرم كه من حق خود را از شورا به على بخشيدم ؛ و او به اين علت چنين كرد كه ديد با بخشيدن طلحه حق خود را به عثمان ، على (ع ) تضعيف شد و تنها ماند و تعصب خويشاوندى به او دست داد، زيرا وى پسر عمه اميرمؤ منان (ع ) يعنى فرزند صفيه دختر عبدالمطلب بود و ابوطالب دايى وى به شمار مى رفت . و دليل اين كه طلحه جانب عثمان را گرفت آن بود كه ميانه خوبى با على (ع ) نداشت ، زيرا او از قبيله بنى تيم و پسر عموى ابوبكر بود و در دل هاى بنى هاشم داشتند، و اين مساءله ريشه در طبيعت بشر دارد به ويژه در سرشت و طبيعت مردم عرب ، و تجربه تا به امروز نشان داده است .(198)
با شرايط فوق چهار تن باقى ماندند، سعد بن ابى وقاص گفت : من سهم خودم را از شورا به پسر عمويم عبدالرحمن بخشيدم ؛ زيرا هر دو از بنى زهره بودند و نيز سعد مى دانست كه راءى نمى آورد و حكومت به چنگ وى نمى آيد. چون سه تن بيشتر نماند، عبدالرحمن به على و عثمان گفت : كدام يك از شما خود را از خلافت بيرون مى كند و به يكى از دو نفر باقى مانده راءى مى دهد؟ هيچ كدام پاسخ ندادند. عبدالرحمن گفت : من هم شما را گواه مى گيرم كه خود را از خلافت بيرون كردم تا يكى از شما دو نفر را 