ب ترين بنده ات را بعد از من ، به نزدم آور (تا با من از اين مرغ بخورد) يا تو؟ عرض كرد: البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا من كسى هستم كه رسول خدا (ص ) مرا به قتال با ناكثين (طلحه و زبير و عايشه ) و قاسطين (معاويه و اصحابش ) و مارقين (خوارج نهروان ) بر اساس تاءويل قرآن بشارت داد، يا تو؟ عرض كرد: البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا من آن كسى هستم كه گواه بر آخرين كلام رسول خدا (ص ) بود و متولى غسل و دفن آن حضرت شد يا تو؟ عرض كرد: البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا من آن كسى هستم كه رسول خدا (ص ) با اين فرمايش كه : (على قضاوت كننده ترين شماست ) امت را به علم قضاوتش دلالت فرمود، يا تو؟ عرضه داشت : البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا من آن كسى هستم كه رسول خدا (ص ) در ايام حياتش به اصحابش فرمود: (به او به امارت بر مؤ منين سلام كنيد)، يا تو؟ عرض كرد: البته شما
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو آن كسى هستى كه با رسول خدا (ص ) قرابت بيشترى دارى يا من ؟ عرضه داشت : البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو آن كسى هستى كه خداوند دينارى در موقع نياز به تو بخشيد و جبرييل با تو معامله كرد و پيامبر (ص ) را ميهمان كردى و فرزندانش را طعام دادى ، يا من ؟ ابوبكر گريه كرد و عرضه داشت : البته شما.
على (ع ) فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو آن كسى هستى كه رسول خدا (ص ) او را براى انداختن و شكستن بتى كه بر روى كعبه بود، بر دوش خود بالا برد، كه اگر مى خواست به افق آسمان برسد هر آينه مى رسيد، يا من ؟ عرض كرد: البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو آن كسى هستى كه رسول خدا (ص ) دستور داد كه در خانه او به مسجدالنبى باز باشد، هنگامى كه به بستن تمام در خانه هاى صحابه و اهل بيتش فرمان داد و حلال شمرد در مسجدش براى او آن چه براى خودش حلال بود، يا من ؟ عرضه داشت : البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو آن كسى هستى كه پيش ‍ از نجواى با رسول خدا (ص ) صدقه داد و رسول خدا (ص ) با او نجوا كرد، هنگامى كه خداوند عزّوجلّ امت را مورد عتاب قرار داد و فرمود: (آيا براى شما دشوار بود كه پيش از نجواى با رسول خدا (ص ) صدقه بپردازد)، يا من ؟ عرضه داشت : البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو آن كسى هستى كه رسول خدا (ص ) درباره او به فاطمه زهرا (ص ) فرمود: (تو را به ازدواج كسى در آورم كه از ميان مردم نخستين كسى بود كه (به من ) ايمان آورد و اسلام او بر همه رجحان و برترى دارد)، يا من ؟ عرض كرد: البته شما.
سپس اميرالمؤ منين (ع ) مناقبى را كه خداوند به آن جناب از ميان مردم اختصاص داده بود، يك يه يك فرمود: و ابوبكر در جواب همه آنها عرض مى كرد، البته شما (صاحب اين فضايل و مناقب هستيد) و على (ع ) فرمود: پس به اين ويژگى ها و نظاير آنها، امارت (من ) بر امت محمد (سلى الله عليه و آله و سلم ) سزاوار مى شود.
سپس على عليه السلام خطاب به ابوبكر فرمود: چه چيزى تو را به خدا و رسول و دين او جسور ساخته ، در حالى كه تو از آن چه كه اهل دين به آن محتاجند، تهى هستى ؟ ابوبكر گريه كرد و عرضه داشت : اى اباالحسن ، راست مى گويى . امروز را به من مهلت بده تا در آن چه كه در آنم و در آن چه كه از تو شنيدم ، ببينم .
على (ع ) فرمود: مهلت براى تو هست .
ابوبكر از نزد على (ع ) خارج شد و آن را با خود خلوت كرد و تا شب به كسى اجازه نداد بر او وارد شود و اين در حالى بود كه عمر به خاطر اين كه شنيده بود ابوبكر با على (ع ) خلوت كرده ، در ميان مردم تردد مى كرد.
ابوبكر در آن شب به خواب رفت و در عالم رؤ يا، رسول خدا (ص ) را در جايگاه مخصوصش مشاهده كرد.
ابوبكر به جانب رسول خدا (ص ) برخاست تا بر آن حضرت سلام نمايد؛ ولى رسول خدا (ص ) رويش را برگرداند.
ابوبكر گفت : اى رسول خدا (ص )، آيا فرمانى صادر فرموده اى و من آن را انجام نداده ام ؟
رسول خدا (ص ) فرمود: جواب سلام تو را چگونه بدهم ، در حالى كه دشمنى ورزيدى با كسى كه خدا و رسولش او را دوست دارند؟ حق را به اهلش بازگردان .
ابوبكر گفت : عرض كردم . چه كسى اهل آن است ؟ فرمود: كسى كه ديروز تو را درباره آن مورد عتاب قرار داد و او على (ع ) است .
ابوبكر گفت : همانا به فرمان شما حق را به او باز مى گردانم .
پس شب را به صبح آورد و (صبح ) در حالى كه مى گريست ، به على (ع ) عرض كرد: دستت را بگشا. پس با او بيعت نمود و امر (امارت بر امت ) را به آن حضرت تسليم نمود و عرضه داشت : به سوى مسجد رسول خدا (ص ) مى روم و آن چه را ديشب در خواب ديده ام ، و آن چه را كه (ديروز و امروز) مابين من و تو گذشت براى مردم باز خواهم گفت و جانم را از زير بار اين امر (امامت بر مردم ) آزاد خواهم كرد و بر شما به امارت (بر مؤ منين ) سلام مى نمايم .
على (ع ) فرمود: خوب است . ابوبكر در حالى كه رنگش تغيير كرده بود از نزد على (ع ) بيرون رفت و عمر در حالى كه دنبال او مى گشت ، با او برخورد كرد و گفت : اى خليفه رسول اللّه ، حالت چطور است و ابوبكر آن چه را بر او گذشته بود و هر چه در خواب ديده بود و آن چه را ما بين او و على (ع ) واقع شد، براى عمر باز گفت .
عمر به او گفت : اى خليفه رسول خدا (ص )، تو را به خدا سوگند مى دهم كه به سحر بنى هاشم فريب نخورى كه اين اولين سحرى نيست كه از آنها صادر شده ، و پيوسته با او بود تا اين كه او را از راءى و اراده اش بازگرداند و او را بدانچه در آن بود (غصب مقام خلافت ) ترغيب كرد و به ثبات و پايدارى بر آن فرمانش داد.
على (ع ) براى وعده و قرار به مسجد آمد و كسى را در آن جا نديد و احساس شرّ از ناحيه آنها كرد. پس نزد قبر پيامبر (ص ) نشست و (در آن حال ) عمر بر آن حضرت گذشت و گفت : اى على ، (امر) به غير آن چه قصد نمودى واقع شد، و على (ع ) متوجه موضوع گرديد و بلند شد و به خانه بازگشت .(208)

169 بى ارزشى مقام دنيا 

هنگامى كه على (ع ) به طرف بصره آهنگ نمود به ربذه نزول اجلال كرد، دنباله حاجى ها گرد آمدند تا بيانات الهى آن ذات با بركات را استماع نمايند على (ع ) آن هنگام در ميان خيمه خود بود.
ابن عباس گويد: وارد خيمه آن جناب شده ديدم مشغول وصله زدن كفش ‍ خود است ، عرض كردم : ما به اصلاح كار خود نيازمندتريم از آن چه هم اكنون بدان پرداخته اى ، على (ع ) پاسخ مرا نداده و همچنان به كار خود مشغول بود پس از آن كه از وصله زدن آسوده شد هر دو جفت كفشش را در برابر من افكنده فرمود: بهاى اين جفت كفش چقدر است ؟
عرض كردم ؟ ارزشى ندارد.
فرمود: در عين حال چقدر مى ارزد؟
عرض كردم : نيم درهم .
فرمود: به خدا قسم اين زوج كفش ارزشش نزد من بيشتر از خلافت بر شماست ، مگر در صورتى كه بتوانم حقى را به پا بدارم يا باطلى را از بين ببرم .
گفتم : حاجى ها گرد آمده تا از فرمايشات شما استفاده نمايند. آيا اجازه مى دهى من با آنها صحبت كنم اگر كاملا توانستم از عهده گفتار خود برآيم از ناحيه تو بوده و آفرينش بر توست و اگر نتوانستم كارى از پيش ببرم زيانش متعلق به خود من است .
فرمود: نه من خود با آنها سخن مى گويم آنه