ا با دست هاى درشت خود به سينه من زد كه متاءلم گرديدم .
على (ع ) كه معلوم شد از سخن نابجاى من سخت ناراحت شده از جا برخاست من براى ترميم حال آن حضرت و پوزش خواستن از بى ادبى خود به دامن آن حضرت چنگ زده و او را سوگند دادم كه خويشاوندى را مراعات كند و ضمنا اجازه سخنرانى به من مرحمت كند، فرمود: سوگند مده سپس از خيمه خارج شده حاجى ها اطراف او را گرفتند.
حضرت امير (ع ) حمد و ثناى الهى به جا آورده فرمود: خداى متعال محمد را به رسالت مبعوث ساخت و در آن روزگار در ميان عرب كسى پيدا نمى شد كه كتاب خواند و يا شايستگى ادعاى نبوت داشته باشد و آن جناب به نيروى الهى مردم را به صراط نجات دعوت مى كرد و سوگند به خدا من هم در نجات آنها فروگذارى نكردم و تغيير و تبديل روا نداشته و خيانتى از من سر نزد و به همين مرام باقى بودم تا خلافت به كلى از من روگردان و به ديگران متوجه شد. مرا با قريش چه كار؟ به خدا سوگند در آن هنگام كه كافر بودند با آنان پيكار كردم و هم اكنون كه مفتون دست بى وفايان واقع شده اند با آنان مى جنگم و همانا مسير فعلى من بر اثر تعهدى است كه دارم . سوگند به خدا شكم باطل را مى شكافم تا حق را از پهلوى آن خارج سازم .
و مى دانم قريش در صدد انتقام ما برنيامده مگر از آن جهت كه خدا ما را بر آن برترى داده و از ميانشان به بزرگى و آقايى برگزيده و اين دو شعر خواند: به جان خودم سوگند، گناه است دوغ خالص بياشامى و خرماى بى پوست را با شير و كره بخورى ما در آن وقت كه اهميتى نداشتى و اطراف تو را درخت هاى خشك و خالى فرا گرفته بود مقام و منزلت به تو داديم .(209)

170 عاقبت ظلم  

معاويه پس از داورى حكمين ، در حالى كه على بن ابى طالب (ع ) هنوز زنده بود، بسر بن الرطاة را ماءمور بسيج لشكرى كرد و به وسيله عمر لشكر فراهم ساخت و ضحاك بن قيس فهرى را نيز به لشكر آرايى ديگر برگماشت و به همه اين لشكريان فرمان داد كه در شهرها هر كس را از شيعه على بن ابى طالب (ع ) و خاندانش يافتند، بكشند و كارگزاران او را به قتل برسانند و حتى از زنان و كودكان نيز دست برندارند.
بسر با اين ماءموريت به مدينه رسيد و گروهى از اصحاب على (ع ) را در آن جا كشت و خانه هايشان را ويران كرد. آنگاه به مكه رفت و گروهى از خاندان ابولهب را به قتل رساند. سپس وارد سراة شد و گروهى را هم در آن جا كشت . پس از آن وارد نجران شد و در آن جا عبداللّه بن عبدالمدان حارثى و پسرش را كه هر دو از دامادهاى بنى عباس و كارگزاران على (ع ) بودند، به قتل رساند. آنگاه به يمن كه رسيد، عبداللّه بن عباس ‍ كارگزار على (ع ) در آنجا نبود. نقل كرده اند كه از آمدن بسر باخبر شده و رفته بود. بسر ملعون او را نيافت اما دو كودك خردسال وى را گرفت و به دست خود با دشنه اى كه داشت ، سرشان را از بدن جدا كرد، و به حضور معاويه بازگشت .
همين جنايت ها را عامر در حق ديگر كسان نيز انجام داد. آنگاه به سوى انبار، به قصد كشتن عامرى ، رهسپار شد و ابن حسان بكرى و مردان و زنان شيعه آن جا را به قتل رساند. به روايت ابوصادقه ، لشكريان معاويه به انبار حمله بردند و يكى از كارگزاران على (ع ) به نام حسان بن حسان را به قتل رساندند و شمار زيادى از مردان و زنان را كشتند.
اين خبر كه به على (ع ) رسيد از خانه بيرون آمد و بالاى منبر رفت ، خداى را حمد و ثنا گفت و بر پيامبر (ص ) درود فرستاد و آنگاه فرمود:
(جهاد درى از درهاى بهشت است ؛ پس هر كس آن را رها كند، خداوند جامه خوارى و ذلت بر او مى پوشاند و مشمول بلايش مى كند و بر كودكانش اهانت مى شود و در معرض فرومايگى و پستى قرار مى گيرد.
من به شما هشدار دادم پيش از آن كه آنها به پيكار با شما برخيزند، با آنها بجنگيد. و سرانجام هر گروهى كه از پيكار با اينان سرباز زد، به ذلت و خوارى رسيد. شما اين مهم را به گردن يكديگر انداختيد و راه پستى را پيش گرفتيد و سخن مرا به پشت سر انداختيد، تا جايى كه حمله هاى پى در پى بر شما كردند. اينك كار به جايى رسيده است كه اخو عامر پاى به شهر انبار گذاشته و حسان بن حسان كارگزار آنجا را به قتل رسانده و مردان و زنان زيادى را كشته است ، و به من خبر داده اند كه اين مرد وارد خانه زن مسلمان و زن ذمى شده و گوشواره ها و گردنبند آنها را گرفته و در بازگشت ، با چپاول و با دست پر بازگشته ، لكن كسى لب به اعتراض ‍ نگشوده است . در برابر اين ننگ ، هرگاه مرد مسلمانى از فرط تاءسف و اندوه ، قالب تهى كند و بميرد، نه تنها جاى ملامت نيست بلكه شايسته است ...).
ام حكيم دختر قارط، زن عبداللّه ، در كشته شدن دو پسرش آن چنان ناراحت و بيخود شده بود كه ديگر گوش به اخبار قتل فرزندانش نمى داد و پيوسته در مراسم مى گرديد و درباره آنها اين ابيات را زمزمه مى كرد:
اى كسى كه فرزندان مرا ديده اى ، فرزندانى كه همچون دو مرواريد برخاسته از صدف بودند، اى كسانى كه از دو فرزند من خبر داريد، فرزندانى كه گوش و دل من بودند، اينك دلم به تنگ آمده است ، اى كسانى كه فرزندان دلبند همچون پى و استخوانم را كه از من گرفته اند، ديده ايد، اخبار درندگى بسر را به من گفتند، لكن آن را دروغ پنداشتم و باور نكردم . تا بدان جا كه مردانى را كه بوى شرف به مشامشان رسيده است ، ديدم و اين سخن را گفتند.
اينك بسر را سزاوار هر نفرينى مى دانم ، و او و همه يارانش تبهكارند. چه كسى اين مادر دلداده و سرگشته را به دو فرزندش كه چندى است آنها را از دست داده ، مى رساند؟
نقل كرده اند حادثه كشتن اين دو كودك را به دست بسر كه به على (ع ) اطلاع دادند، ناله بلندى سر داد و از خدا خواست كه لعنت خود را شامل او كند. او فرمود: خدايا، نعمت دين را از او بگير و از دنيا مبرش مگر آن كه عقل را از او گرفته باشى .
اين دعا مستجاب شد، او عقل خود را باخت و پيوسته هذيان مى گفت و شمشيرى چوبين به دست مى گرفت و خيك دميده اى در جلو داشت كه بر آن چندان مى كوفت كه خسته مى شد.(210)
171 پناهگاه دادرس  

محدث قمى (ره ) در تتمة المنتهى مى نويسد: سيداسمعيل حميرى مردى جليل القدر و عظيم المنزله و از مادحين اهل بيت (ع ) است ، سابقه ندارد احدى از اصحاب ائمه (ع ) مانند سيد حميرى نشر فضايل اميرالمؤ منين (ع ) و اهل بيت طاهرين (ع ) را نموده باشد.
علامه محترم حضرت حجت الاسلام جناب آقاى امينى در جلد دوم الغدير ص 222 در فضيلت و مقام سيد روايتى نقل مى كند كه مضمونش ‍ اين است .
حضرت رضا (ع ) فرمود: در خواب ديدم نردبانى داراى صد پله در محلى گذاشته شده از آن بالا رفتم وقتى به آخر نردبان رسيدم وارد قبه سبزى شدم كه خمسه طيبه (ع ) در آنجا نشسته بودند مردى در مقابل ايشان ايستاده بود و اين قصيده را مى خواند.
لام عمر و باللوى مربع
طامسة اعلامها بلقع (211)
پيغمبر اكرم (ص ) همين كه مرا مشاهده نمود فرمود: مرحبا پسر جان على ابن موسى الرضا (ع ) بر پدرت على و مادرت فاطمه و بر حسن و حسين (ع ) سلام كن . سلام كردم ، فرمود: بر شاعر و مادح ما در دنيا سيد حميرى نيز سلام كن به او هم سلام كرده نشستم . پيغمبر (ص ) فرمود: قصيده را بخوان سيد شروع كرد به خواندن وقتى كه به اي