ى ؟ مگر نه اين است كه او نخستين كسى است كه اسلام اختيار كرده است ؟ و اولين كسى است كه با پيغمبر اكرم (ص ) نماز خوانده است ؟ مگر نه اين است كه او داماد رسول خدا (ص ) و پرچمدار او، در جنگ هاى آن حضرت است ؟ سپس (سعد بن ابى و قاص ) رو به قبله ايستاد دست هايش را بالا برد و گفت : پروردگار! براستى كه اين شخص از وليّى از اولياى تو عيب جويى مى كند و به او ناسزا مى گويد، اينك پروردگارا پيش از آن كه اين جمعيت متفرق شوند، قدرت خويش را در نابودى اين مردك ، به آنها نشان بده . (قيس ) مى گويد: به خدا سوگند! هنوز مردم متفرق نشده بودند كه اسب ، او را به سوى دكان روغن فروشى پرتاب كرد، چنان سرش به زمين خورد كه سر و مغزش ‍ شكافت !(216)

177 عذر بدتر از گناه  

ابن ابى الحديد روايت مى كند: روزى على (ع ) به مسجد آمد و كنار عمر نشست ، عده اى نيز در مسجد بودند وقتى حضرت برخاست ، يك نفر از حضرت بدگويى كرد و او را به تكبر و خودپسندى متهم نمود.
عمر گفت : كسى مانند او حق دارد كه تكبر كند! به خدا سوگند اگر شمشير او نبود هرگز ستون اسلام برپا نمى شد،(217) گذشته از اين او بهترين داور امت اسلام است و داراى سوابق درخشان و شرافت در امت اسلامى است !!
يك نفر پرسيد: پس چرا او را (براى خلافت ) نپذيرفتند؟ عمر گفت : به خاطر كم سن بودن و محبتى كه به فرزندان عبدالمطلب داشت او را نپسنديديم !(218)

178 درخواست معاويه براى لعن على (ع ) 

معاويه به عقيل برادر على بن ابى طالب (ع ) گفت : برادرت تو را محروم نمود ولى من از نظر مالى به تو كمك نموده ام و از تو راضى نخواهم بود مگر اين كه در منبر او را لعنت كنى . عقيل پذيرفت .
بر منبر رفت پس از حمد و سپاس خداوند و درود به پيامبر (ص ) گفت : مردم معاويه پسر ابوسفيان به من دستور داده على بن ابى طالب را لعنت كنم او را لعنت كنيد، لعنت خدا و ملايكه و تمام مردم بر او باد، از منبر پايين آمد.
معاويه گفت : تو معين نكردى كدام يك از معاويه و على را لعنت كنند، عقيل گفت : نه چيزى اضافه نمودم و نه كم كردم كلام بسته به نيت گوينده است .(219)

179 سزاى سب كننده على (ع ) 

از شمر بن عطيه نقل كرده كه گفت : پدرم على (ع ) را سب كرد. كسى به خوابش آمده گفت : سب كننده على تو هستى ؟ و گلويش را گرفت ، به طورى كه سه موقع در رختخوابش محدث شد، يعنى سه شب در خواب با او چنين رفتار شد.(220)

180 جعل حديث بر ضد على (ع ) 

(ابوهريره ) يكى از دروغ پردازان و علماى دربارى صدر اسلام است ، و براى شهرت طلبى و پول پرستى و حسب مقامى كه داشت به دروغ ، حديث جعل مى كرد و آن را به رسول خدا (ص ) نسبت مى داد.
روزى وارد مسجد كوفه شد و بالاى منبر رفت ، و جماعتى در مسجد بودند، شروع كرد به سخن گفتن ، تكيه كلامش اين بود: رسول خدا گفت : ابوالقاسم (ص ) گفت ، خليل و دوستم و رسول خدا (ص ) گفت و...
در اين هنگام جوانى از انصار كه در مسجد بود، به جلو رفت و گفت : (اى ابوهريره از تو در مورد حديثى ، سؤ ال مى كنم ، و تو را به خدا سوگند مى دهم كه اگر آن را از رسول خدا (ص ) شنيده اى ، اقرار كن و آن اين كه : آن حضرت در مورد على (ع ) (در غدير خم ) فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه ...: (كسى كه من مولا و رهبر او هستم ، پس على (ع ) مولا و رهبر او است ، خدايا دوستش را دوست بدار و دشمنش را دشمن بدار).
ابوهريره ، سوگند ياد كرد كه من اين حديث را از شخص پيامبر (ص ) شنيدم .
وقتى كه حاضران در مسجد، اين سخن را از ابوهريره شنيدند (دريافتند كه او با اين كه تصريح رسول خدا (ص ) را در مورد رهبرى على (ع ) شنيده ، باز با دروغ سازى و جعل احاديث بر ضد على (ع ) سخن مى گويد و با آن حضرت دشمنى مى كند).
عده از جوانان بيدار، در مسجد برخاستند، او را سنگ باران كرده و مفتضحانه از مسجد بيرون نمودند(221) و به اين ترتيب طبل رسوايى او را به صدا درآوردند و طشت رسوايى او را از بام جهان به زمين انداختند كه صداى آن را همه شنيدند و تاريخ براى آيندگان اين صدا را ضبط كرد تا همگان بشوند و گول علماى دربارى و شكم پرست را نخوردند، و به اين ترتيب به مضمون حديث فوق عمل كردند كه بايد با دشمنان على (ع ) دشمن بود.

181 خوش بود مدح از زبان دشمنان  

شعبى مى گفت : از خطيبان بنى اميه مى شنيدم على (ع ) را بر فراز منبرها سب مى كرده و بد مى گفتند و همان وقت احساس مى كردم كه گويا بازوى آن حضرت را گرفته و به جانب آسمانها بالا مى برند و نيز از آنان مى شنيدم كه اجداد خود را در منابر مى ستايند و مى پنداشتم كه گويا از مردارى توصيف مى كنند.
وليد بن عبدالملك به فرزندان خود مى گفت : يادگارهاى من ! تا مى توانيد دست از دين برنداريد زيرا بنايى را كه دين پايه گذارى نمايد، دنيا نمى تواند آن را منهدم و ويران سازد و برعكس بنايى كه به دست دنيا بنيان شود دين آن را ويران مى سازد.
بسيارى از اوقات از ياران و كسان خود مى شنيدم كه از على (ع ) نكوهش ‍ مى نمودند و فضايل او را زير پا گذارده و مردم را به كينه او وا مى داشتند در عين حال تمام زحمات آنان بى نتيجه مى ماند و روز به روز مكانت او در دلها جا بگيرند، برخلاف انتظار از دلها مى افتادند و از موقعيت شان مى كاست . آرى (خوش بود مدح از زبان دشمنان ). و در اين كه فضايل اميرالمؤ منين (ع ) را پنهان مى داشته و دانشمندان را از نشر آنها جلوگيرى مى كرده اند حرفى نيست و هيچ خردمندى شك و شبهه اى ندارد و به قدرى در اين باره پافشارى كرده و جديت به خرج مى دادند كه اگر كسى مى خواست روايتى از على (ع ) نقل كند نمى توانست آن روايت را به نام و نسب از آن جناب ياد نمايد و ناچار مى گفت مردى از اصحاب پيغمبر يا مردى از قريش چنين خبرى نقل كرده و برخى مى گفتند ابوزينب چنين مطلبى فرموده .
عكرمه حديث وفات پيغمبر (ص ) را از گفته عايشه چنين روايت كرده كه نامبرده در ضمن حكايت به او گفت : رسول خدا (ص ) هنگامى كه با حال بيمارى خواست از خانه به مسجد برود بر دو نفر از خاندان خود كه يكى فضل بن عباس بود تكيه كرده بود. او كه خدا نفرين پيغمبر (ص ) را بر او روا سازد از شخصى ديگر نام نبرد.
عكرمه گويد: هنگامى كه اين قصه را از قول عايشه براى عبداللّه عباس ‍ نقل كردم ، گفت : آيا آن مرد ديگر را مى شناسى ؟ گفتم : نه ؟ عايشه از او نام نبرد. گفت : آن مرد على بن ابى طالب بود و عايشه با آن كه مى توانست از وى به نيكى ياد كند ليكن كينه ديرين او را بر اين داشت كه از وى نام نبرد.
و حاكمان ستمگر هرگاه مى فهميدند كسى از على (ع ) به نيكى ياد مى كند او را با تازيانه مى زدند و بلكه براى عبرت ديگران سر او را جدا مى كردند و مردم را به بيزارى جستن از او وادار مى نمودند و بالاخره عادت بر اين است كه شخصى بدين پايه دشمن داشته باشد نبايستى از او نيكى باقى بماند تا چه رسد كه فضايل و مناقب او زبانزد خاص و عام بوده و دليل بر حق بودن او اقامه شود و چنان چه نوشتيم مناقب او همه جا منتشر شده و خاصه و عامه و دوست و دشمن از آنها نام مى برند و از اين جا معلوم مى شود كه رويه على (ع ) به طور عادى نبوده و معجزه آشكارى است .(222)

182 آموزش ناسزا بر على (ع ) 

حجاج بن يوسف ثقفى نماينده عبدالملك 