 به فرمان او در نماز و خطبه ها به جاى سب على (ع ) اين آيه را مى خواندند:
ربنا اغفرلنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان ...
(پروردگارا ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز).(حشر/10)
و يا اين آيه را مى خواندند:
ان الله ياءمر بالعدل و الاحسان ...
(خداوند به عدالت و نيكوكارى فرمان مى دهد). (نحل /90)(227)
عمر بن عبدالعزيز انگيزه و علت قدغن كردن سب و لعن على (ع ) را چنين بيان كرد: من در كودكى به مكتب مى رفتم ، معلم من از فرزندان عتبة بن مسعود بود، روزى معلم از كنار من گذشت ، من با كودكان همسن خود بازى مى كرديم و على (ع ) را لعن مى نموديم ، معلم بسيار ناراحت شد و آن روز مكتب را تعطيل كرد و به مسجد رفت ، من نزد او رفتم ، كه درس ‍ خود را براى او بخوانم ، تا مرا ديد، برخاست و مشغول نماز شد، احساس ‍ كردم كه به من اعتراض دارد، بعد از نماز با خشونت به من نگريست ، به او گفتم : چه شده است كه استاد نسبت به من بى اعتنا شده ؟
او گفت : پسرم ! تو تا امروز على (ع ) را لعن مى كنى ؟
گفتم : آرى .
گفت : تو از كجا يافتى كه خداوند پس از آنكه از مجاهدين بدر، راضى شد، بر آنها غضب كرد؟
گفتم : استاد! آيا على (ع ) از مجاهدين بدر بود؟
گفت : عزيزم ! آيا گرداننده همه جنگ بدر جز على (ع ) بود؟
گفتم : از اين پس ، هرگز اين كار را انجام نمى دهم .
گفت : تو را به خدا، ديگر تكرار نمى كنى ؟
گفتم : آرى تصميم مى گيرم ديگر حضرت على (ع ) را لعن نكنم ، همين تصميم را گرفتم و از آن پس ، على (ع ) را ديگر لعن نكردم .
سپس عمر بن عبدالعزيز گفت : خاطره ديگرى نيز دارم كه براى شما بيان مى كنم : من در مدينه پاى منبر پدرم عبدالعزيز، حاضر مى شدم ، او در روز جمعه خطبه نماز جمعه را مى خواند و در آن هنگام حاكم مدينه بود، مى شنيدم پدرم خطبه را بسيار غرا و روان و عالى مى خواند، ولى به محض اين كه به اين جا مى رسد كه على (ع ) را (طبق دستور خليفه ) لعن و سب كند، مى ديدم كه آنچنان لكنت زبان پيدا مى كرد و در تنگناى سخن قرار مى گرفت كه گفتارش بريده بريده مى شد.
روزى به او گفتم : اى پدر! تو با اين كه از خطباى توانا و سخنوران قوى هستى به چه علت وقتى كه در خطبه به لعن اين مرد (امام على (ع ) مى رسى ، درمانده و هاج و واج مى شوى ؟ در پاسخ گفت : پسرم ! جميعتى كه پاى منبر ما از مردم شام و غير آنها مى بينى ، اگر فضايل اين مرد (على (ع ) را آن گونه كه پدر تو (من ) مى داند بدانند، هيچ يك از آنها، از ما اطاعت نخواهند كرد.
به اين ترتيب ، سخن معلم من و گفتار پدرم ، در سينه ام استقرار يافت ، و با خدا عهد كردم كه اگر يك روز زمام حكومت به دست من بيفتد، و قدرتى به دستم رسيد، اين سنت بد (لعن على (ع ) را قدغن كنم ، وقتى كه خداوند بر من منت گذاشت و دستگاه خلافت را در اختيارم نهاد، آن را قدغن كردم و به جاى آن دستور دادم اين آيه را بخوانند:
(ان الله ياءمر بالعدل و الاحسان ...)(نحل /90)
و به همه شهرها و بلاد، بخشنامه كردم ، خواندن اين آيه را به جاى سب و لعن ، سنت كنند، اين دستور جا افتاد و سنت گرديد.
اين بود انگيزه من در قدغن كردن سب و لعن حضرت على (ع ).(228)

187 دفاع از حريم على (ع )  

عمر بن عبدالعزيز (دهمين خليفه اموى ) در ميان خلفاى بنى اميه ، نيك سرشت و عدالت خواه بود، او علاوه بر كارهاى مهمى كه در دوران خلافتش انجام داد، دو كار مهم نيز با طرح و تاكتيك خاصى ، انجام داد، يكى اين كه سب و لعن اميرمؤ منان على (ع ) را ممنوع كرد، دوم اينكه فدك را به نواده هاى حضرت زهرا (س ) برگرداند.
در مورد اول ، روشن است كه مردم حدود شصت سال به سب و لعن بر على (ع ) عادت كرده بودند، و معاويه و خلفاى بعد از او، هر چه توان داشتند، كينه خود را نسبت به على (ع ) آشكار ساختند، پيران در حال كينه على (ع ) مردند، و كودكان با اين برنامه ، بزرگ مى شدند، در اين صورت ، ممنوع كردن اين بدعت كه به صورت سنت در آمده بود، نياز به طرح هاى ظريف و قوى داشت .
عمر بن عبدالعزيز با يك طرح مخفيانه ، به اين كار دست زد، او فكر كرد كه يگانه راه برداشتن سب و لعن على (ع ) فتواى علماى بزرگ اسلام ، به اين امر است ، مخفيانه يك نفر پزشك يهودى را ديد و به او گفت : علماء را به مجلس دعوت مى كنم ، تو هم در آن مجلس حاضر شو، و در حضور آنها از دختر من ، خواستگارى كن .
من مى گويم : از نظر اسلام جايز نيست كه دختر مسلمان با شخص كافر ازدواج كند. تو در پاسخ بگو: پس چرا على كه كافر بود داماد پيامبر (ص ) شد.
من مى گويم : على (ع ) كه كافر نبود.
پس بگو: اگر كافر نبود پس چرا او را سب و لعن مى كنيد، با اين كه سب و لعن مسلمان جايز نيست ، آن گاه بقيه امور با من .
طبق طرح عمر بن عبدالعزيز، مجلس ترتيب يافت ، و طبق دعوت قبلى ، بزرگان و اشراف بنى اميه و علماى وابسته در آن مجلس ، شركت كردند، در اين شرايط، پزشك يهودى دختر عمر بن عبدالعزيز را، خواستگارى كرد.
عمر گفت : اين ازدواج از نظر اسلام جايز نيست ، زيرا ما مسلمان هستيم و ازدواج دختر مسلمان با مرد يهودى جايز نيست .
يهودى گفت : پس چرا پيامبر (ص ) دخترش را به ازدواج على (ع ) كه كافر بود، در آورد؟ عمر گفت : على (ع ) كه كافر نيست ، بلكه از بزرگان اسلام است .
يهودى گفت : اگر او كافر نبود، پس چرا او را لعن و سب مى كنيد؟!
در اين جا بود كه همه مجلسيان ، سرها را به زير افكندند و شرمنده شدند. آن گاه عمر بن عبدالعزيز، سر نخ را بدست گرفت و به مجلسيان گفت : (انصاف بدهيد آيا مى توان داماد پيامبر (ص ) را با آن همه فضل و كمال ، دشنام داد؟)
مجلسيان سر به زير افكندند، و سرانجام در همان مجلس ، طرح عمر بن عبدالعزيز جا افتاد، و او فرمان داد كه ديگر براى هيچ كس سب و لعن على (ع ) روا نيست . (229)

188 لعن كنندگان على (ع ) بدبختند 

در زمان سلطنت امير تيمور گوركان ، جمعى از افراد ماوراء النهر كه از متعصبان و دشمنان على (ع ) بودند، مجلسى تشكيل داده و صورت مجلسى نوشتند، كه در آن آمده بود، دشمنى و كينه نسبت به على (ع ) بر هر فرد مسلمانى واجب است ، هر چند به مقدار جوى ، كينه داشته باشد، زيرا او به قتل عثمان ، فتوى داده است .
آن نوشته را نزد امير تيمور فرستادند، تا او نيز آن را تاءييد كند، و مانند خلفاى بنى اميه ، دستور دهد كه خطباء و سخنرانان ، بالاى منبرها، نسبت به ساحت مقدس آن حضرت ، به بدگويى بپردازند.
امير تيمور گفت : چون من مريد پير مرشد، (شيخ زين الدين نابتادى ) هستم ، اين نوشته را نزد او مى فرستم و او هر چه راءى داد همان را پيروى مى كنم .
آن نوشته را نزد او فرستاد، او پس از خواندن آن ، اين رباعى را در پشت آن نوشت :
گر آن كه بود فوق سماء منزل تو
و از كوثر اگر سرشته باشد گل تو
گر مهر على نباشد اندر دل تو
مسكين تو و سعى هاى بى حاصل تو(230)


189 اهانت به ساحت قدس على (ع ) 

بنى اميه به قدرى نسبت به على (ع ) دشمنى و كينه داشتند، كه در بالاى منبرها، به ساحت قدس او، جسارت كرده و او را سب و لعن مى كردند، و اين بدعت از ناحيه معاويه شروع شد و تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزيز (هشتمين خليفه اموى ) ادامه داشت (يعنى حدود بيش از شصت سال ).
تا آن جا كه مى ن