ويسند: در زمان خلافت عبدالملك (پنجمين خليفه اموى ) روزى يكى از علما، در مسجد دمشق ، موعظه مى كرد، ناگهان در وسط گفتارش ، مقدارى از فضايل على (ع ) را به زبان آورد.
عبدالملك گفت : (عجبا هنوز مردم ، على (ع ) فراموش نكرده اند، دستور داد، زبان شاعر در اين مورد چه زيبا گفته :
اعلى المنابر تعلنون بسبّه
و بسيفه نصبت لكم اعوادها
(بر فراز منبرها، آشكارا به على (ع ) ناسزا مى گويند، با اين كه چوب هاى اين منبر، يا شمشير و مجاهدت على (ع ) نصب گرديد و درست شد).(231)

190 دشنام به على (ع ) به خاطر عدلش  

وليد بن عقبه ، تا آخر عمر، با على (ع ) دشمنى كرد، و به آن حضرت ناسزا مى گفت : تا آنجا كه او در بستر مرگ ، به امام حسن (ع ) گفت : (در پيشگاه خدا از آن چه در رابطه با همه مردم بر گردنم هست ، توبه مى كنم ، جز در مورد پدر تو (على (ع ) كه توبه نمى كنم ).
امام حسن (ع ) (در موردى ) به او فرمود: (تو را از اين كه به على (ع ) ناسزا مى گويى ، سرزنش نمى كنم ، چرا كه آن حضرت تو را به خاطر شرابخوارى ، هشتاد تازيانه زد، و پدرت را به فرمان پيامبر (ص ) در جنگ بدر كشت ، و خداوند در آيات متعدد على (ع ) را مؤ من ، و تو را فاسق خواند). (232)

191 صاعقه اى از فرمان خدا  

زبير بن عوام پسر عمه رسول خدا (ص ) بود زيرا مادرش صفيه دختر عبدالمطلب ، عمه پيامبر (ص ) بود، و از طرفى زبير برادرزاده خديجه (س ) بود زيرا (عوام ) برادر خديجه بود.
زبير بيست فرزند داشت ، معروف ترين و بزرگ ترين آنها عبدالله بن زبير بود كه در سال 64 هجرى در مكه ادعاى خلافت كرد، سرانجام در سال 73 هجرى در مكه توسط سپاه عبدالملك (پنجمين خليفه اموى ) محاصره شد و به هلاكت رسيد، او گرچه با بنى اميه دشمن بود و با آنها مى جنگيد ولى با على (ع ) و آل على (ع ) نيز دشمنى مى كرد، تا آن جا كه امام على (ع ) او را (مشئوم ) (بدسرشت ) خواند و فرمود:
مازال الزبير رجلا منا اهل البيت حتى نشاء ابنه المشئوم ، عبدالله .
(زبير همواره مردى از اهل بيت (ع ) بود تا آن هنگام كه پسر ناشايسته اش عبدالله ، بزرگ شد).(233)
روزى عبدالله بن زبير سخنرانى مى كرد، در ضمن سخنرانى از امام على (ع ) بدگويى نمود، اين خبر به محمد حنيفه يكى از پسران امام على (ع ) رسيد، برخاست و به مجلس سخنرانى او آمد و ديد عبدالله روى كرسى خطابه ايستاده و گرم سخن است .
محمد بن حنيفه با فريادهاى خود، سخنرانى او را به هم زد و خطاب به مردم گفت :
شاهت الوجوه اينتقص على و انتم حضورا...
(زشت باد روى هايتان آيا در اين مجلس از على (ع ) بدگويى مى شود و شما حضور داريد و اعتراض نمى كنيد؟).
على (ع ) دست خدا و صاعقه اى از فرمان خدا براى سركوب كافران و منكران بود، او آنها را به خاطر كفرشان كشت ، دشمنان با او دشمنى كردند و حسادت ورزيدند و هنوز پسر عمويش رسول خدا (ص ) زنده بود، بر ضد او توطئه مى كردند، هنگامى كه رسول خدا (ص ) رحلت كرد، كينه هاى دشمنان آشكار گرديد، بعضى حقش را غصب كردند و بعضى تصميم به قتل او را گرفتند، و بعضى به او ناروا گفتند و نسبت ناروا به او دادند... سوگند به خدا جز كافرى كه ناسزاگويى به رسول خدا (ص ) را دوست مى دارد، به على (ع ) ناسزا نمى گويد، آنان كه زمان پيامبر (ص ) بوده اند اكنون زنده اند و مى دانند كه پيامبر (ص ) به على (ع ) فرمود:
لا يحبك الا مؤ من يبعضك الا منافق
(تو را جز مؤ من دوست ندارد و جز منافق دشمن ندارد.)
و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون :
(و به زودى آنان كه ستم كردند و مى دانند كه بازگشتشان به كجاست ؟). (شعراء / 227) عبدالله بن زبير كه سخنش قطع شده بود، در اين جا بار ديگر به ادامه سخن پرداخت و گفت : در چنين مواردى پسران فاطمه بايد سخن بگويند، و دفاع آنها مقبول است ولى محمد حنيفه كه از فرزندان فاطمه نيست چه مى گويد؟
محمد حنيفه فرياد زد و گفت : اى پسر ام رومان !، چرا من حق سخن ندارم ، آيا از نسل فاطمه ها جز يك فاطمه (حضرت زهرا (س ) نيستم ، و افتخار نام حضرت فاطمه زهرا (س ) نصيب من نيز هست زيرا او مادر دو برادرم حسن و حسين (ع ) مى باشد، اما ساير فاطمه ها، بدان كه من نواده فاطمه دختر عمران بن عائذ بن مخزوم ، جده رسول خدا (ص ) هستم ، من پسر فاطمه بنت اسد، سرپرست رسول خدا (ص ) و قائم مقام مادر رسول خدا (ص ) هستم ، سوگند به خدا اگر حضرت خديجه دختر خويلد نبود، من از بنى اسد بن عبدالعزى (كه اجداد پدرى تو هستند)، كسى را باقى نمى گذاشتم مگر اين كه استخوانش را خورد مى كردم .
سپس محمد حنيفه برخاست و به عنوان اعتراض مجلس سخنرانى عبدالله بن زبير را ترك كرد.(234)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:396.txt">بخش اول : غصب فدك  </a><a class="text" href="w:text:397.txt">بخش دوم : على (ع ) در كنار بستر فاطمه (س )  </a><a class="text" href="w:text:398.txt">بخش سوم : وصيت فاطمه زهرا(س ) به على (ع ) </a><a class="text" href="w:text:399.txt">بخش چهارم : خاكسپارى فاطمه زهرا(غسل نماز دفن ) </a><a class="text" href="w:text:400.txt">بخش پنجم : گريه على (ع ) بعد از شهادت فاطمه زهرا(س ) </a><a class="text" href="w:text:401.txt">بخش ششم : مصائب شهادت فاطمه زهرا(س ) </a></body></html>بخش اول : غصب فدك  
192 على (ع ) شاهد غصب فدك  

چند روزى از وفات جانسوز خاتم الاءنبياء محمد مصطفى (ص ) نگذشته بود (چنان كه مى دانيد ابوبكر با دسيسه هاى عمر) با زور و ظلم و تعدى جلافت بر تخت خلافت نشست و خود را خليفه پيامبر خواند و مردمان ناآگاه هم از او متابعت كرده و بيعت نمودند و او تصميم گرفت (فدك ) را كه (هبه ) و يا (ارث ) پيغمبر (ص ) بر فاطمه (س ) بود به تصرف خود در آورده و با غصب كردن آن محل معين ، اقتصاد خانه ولايت را به هم زده و خلافت (شوم ) خود را تثبيت كند.
دستور داد ضوابط (زحمتكشان ) آن ملك را اخراج نمايند و اگر نرفتند آنها را كتك بزنند. اين مطلب به سمع مبارك صديقه طاهره فاطمه زهرا (س ) رسيد، آن بانوى مكرمه با حالت عصبانيت پيش ابوبكر آمده و با حجت و دليل با او سخن گفته و بر كار او اعتراض نمود.
در اين جا مكالمات حضرت زهرا (س ) با ابوبكر، در آن مجلس اختصارا نقل مى شود: مرحوم شيخ عباس قمى در كتاب بيت الاءحزان مى نويسد:
هنگامى كه فاطمه زهرا(س ) از دستور ابوبكر اطلاع يافت كه (ضوابط) او را از فدك خارج كرده اند، نزد ابوبكر رفت و فرمود: چرا مرا از ارث خود كه رسول خدا (ص ) برايم به جا گذاشته است باز مى دارى ؟ و وكيل و نماينده مرا از آن جا (فدك ) خارج نموده اى ؟ با اين كه پدر بزرگوارم آن ملك را به فرمان خدا براى من قرار داده .
ابوبكر گفت : براى گفته هاى خودت شاهد بياور كه رسول خدا (ص ) آن جا را ملك خاص تو قرار داده است ؟
حضرت فاطمه زهرا (س ) رفت و ام ايمن را به عنوان شاهد نزد ابوبكر آورد. ام ايمن رو به ابوبكر كرد و گفت : اى قحافه ! گواهى نمى دهم ، مگر اين كه در مورد اعتبار خودم از زبان رسول خدا (ص ) استدلال كنم . تو را به خدا قسم ، آيا پيامبر (ص ) درباره من گفته است : (ان ايمن امراءة من اهل الجنة )؟؛ كه هر آينه ام ايمن بانويى است از اهل بهشت ؟
ابوبكر گفت : آرى مى دانم كه پيامبر (ص ) درباره تو چنين گفته است .
ام ايمن گفت : شهادت و گواهى مى دهم بر اين كه وقتى آيه (و آت ذاالقربى حقه اى پيامب