ح مى دانى از حضرت زهرا(س ) براى ما اجازه بگير، تا بياييم و احوال او را بپرسيم ).
على (ع ) فرمود: بسيار خوب ، بلكه اجازه بگيرم .
آن گاه اميرالمؤ منين (ع ) نزد فاطمه (س ) آمده و فرمود: اى دختر رسول خدا(ص )، مى دانى كه اين دو نفر چندين بار خواسته اند به حضور شما برسند، ولى شما آنها را رد كرده اى و به آنها اجازه نداده اى ، آنها از من خواسته اند كه از شما خواهش كنم به آنها اجازه بدهى .
فاطمه (س ) فرمود: (سوگند به خدا به آنها اجازه نمى دهم و با آنها حتى يك كلمه سخن نمى گويم تا پدرم رسول خدا(ص ) را ملاقات كنم ، و آنچه را كه نسبت به من روا داشتند، به رسول خدا(ص ) شكايت نمايم .)
على (ع ) فرمود: (من از طرف آنها ضامن شده ام كه از تو اجازه بگيرم ).
فاطمه زهرا(س ) به على (ع ) عرض كرد:
ان كنت قد ضمنت لهما شيئا فالبيت بيتك و النساء تتبع الرجال لا اءخالف عليك بشى ء فاذن لمن احببت .
(اگر از طرف آنها چيزى را ضامن شده اى ، خانه ، خانه توست و زنان از مردانشان پيروى مى كنند، و من با راءى تو در هيچ چيز مخالفت نمى كنم ، آنچه را دوست دارى اجازه بده ).
على (ع ) از خانه بيرون آمد و به ابوبكر و عمر، اجازه داد، آنها وارد خانه شدند، وقتى كه نگاهشان به فاطمه (س ) افتاد، سلام كردند.
ولى فاطمه (س ) جواب سلام آنها را نداد، و روى خود را از آنها برگردانيد، آنها به روبروى آن حضرت گرديدند، فاطمه (س ) باز روى خود را از آنها برگردانيد، و اين موضوع چند بار تكرار شد، آنگاه به على (ع ) عرض كرد: (روى مرا بپوشان )، و به بانوانى كه حاضر بودند فرمود: روى مرا برگردانيد، وقتى كه روى مرا برگرداندند، باز آن دو نفر، روبه روى زهرا(س ) آمدند، و خواهش كردند كه فاطمه (س ) از آنها راضى گردد، و گذشته ها را ببخشد.
فاطمه (س ) فرمود:
(شما را به خدا سوگند مى دهم ، آيا به ياد داريد كه پدرم رسول خدا (ص ) درباره موضوعى كه براى على (ع ) پيش آمده بود، شما را نيمه شب به حضور طلبيد؟
آنها گفتند: آرى ، آن شب را به ياد داريم .
فاطمه (س ) فرمود: شما را سوگند به خدا مى دهم آيا از پيامبر (ص ) شنيديد كه مى فرمود:
فاطمة منى و انا منها، من اذاها فقد اذانى و من اذانى فقد اذى الله ...
فاطمه (س )، پاره تن من است ، و من از او هستم ، كسى كه او را بيازارد، مرا آزرده است و كسى كه مرا بيازارد خدا را آزرده است ، و كسى كه بعد از رحلت من ، او را بيازارد، مانند آن است كه در حيات من او را آزرده است ، و كسى كه در حيات من او را بيازارد مانند آن است كه بعد از مرگم او را آزرده است )؟
گفتند: آرى شنيده ايم .
فرمود: حمد و سپاس خدا را، سپس متوجه خدا شد و عرض ‍ كرد:
(خدايا من تو را گواه مى گيرم ، و اى كسانى كه در اين جا حضور داريد شما نيز گواهى دهيد كه : اين دو نفر هنگام زندگيم ، و وقت مرگم به من آزار رساندند، سوگند به خدا با آنها حتى يك كلمه سخن نمى گويم تا با پروردگارم ملاقات كنم و از ستم هايى كه از ناحيه شما به من رسيده ، به خدا شكايت نمايم ).
و طبق روايت ديگر، فاطمه (س ) دست هايش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت : خدايا اين دو، مرا آزردند شكايت خودم را در مورد آنها به پيشگاه تو و رسول تو مى آورم ، و سوگند به خدا، هرگز از شما (دو نفر) راضى نمى شوم ، تا با پدرم رسول خدا(ص ) ملاقات نمايم و رفتار شما را به آن حضرت خبر دهم ، تا او بين من و شما داورى كند.
در اين هنگام ابوبكر فرياد زد: واى بر من ، آه از عذاب الهى ...؟ اى كاش ‍ مادرم مرا نزاييده بود.
عمر به ابوبكر گفت : از مردم در شگفتم كه چگونه تو را رهبر خود ساختند، تو يك پير فرتوتى هستى كه از خشم يك زنى ، بى تاب مى شود، و از خشنودى زنى ، شاد مى گردى ، مگر چه خواهد شد اگر كسى زنى را به خشم آورد؟
آن گاه آن دو نفر بر خاستند و رفتند.(241)
در اين هنگام فاطمه (س ) به على (ع ) گفت : آيا آنچه را خواستى به جاى آورد (اجازه ورود به خانه به آنها دادم ).
على (ع ) فرمود: آرى .
فاطمه (س ) گفت : اكنون اگر چيزى از تو بخواهم انجام مى دهى ؟ على (ع ) فرمود: آرى .
فاطمه (س ) فرمود: من تو را به خدا سوگند مى دهم كه كارى كنى كه آن دو نفر بر جنازه من نماز نخوانند و كنار قبرم توقف ننمايند.

200 آخرين سخنان زهرا(س ) به على (ع )  

فاطمه (س ) در بستر بيمارى بود كه به على (ع ) گفت : ابوالحسن ! من از پدرم شنيدم كه مى فرمود: اشك ، خشم خداوند را خاموش مى كند و قبر باغى از باغهاى بهشت نخواهد بود، مگر هنگامى كه بنده خدا گريه كند و خداوند عزيز جبار مى داند كه من با اين اشك ها از ترس خدا مى گريم .
على (ع ) گريست ، فاطمه (س ) از اشك هاى آن حضرت گرفته و بر چهره خود كشيده گفت : اى ابوالحسن ! اگر غمگينى در بين امت گريه كند، خداوند آن امت را مورد بخشايش خود قرار مى دهد. پسر عمويم ! تو غمگينى و محزونى و من اشك چشم تو را به صورت مى كشم تا مشمول رحمت خدا شوم .(242)

201 آخرين سخنان على (ع ) و فاطمه (س )  

حضرت على (ع ) از همسرش فاطمه (س ) به هنگام رحلتش پرسيد: در اين دستمال بسته چيست ؟ آن را گشود، ديد پارچه اى ابريشمى و سبز است و در آن پارچه كاغذ سفيدى است كه بر روى آن چيزهايى نوشته شده و نور از آن مى درخشد، فرمود: اى ابوالحسن ! هنگامى كه پدرم مرا به همسرى تو درآورد، در شب عروسى دو پيراهن داشتم ، يكى نو و ديگرى كهنه و وصله دار، سر نماز بودم ، كه كسى در زد و سائلى از پشت در مى گفت : اى خاندان نبوت و معدن خير و جوانمردى ! مردم عادت دارند كه براى خوردن به منازل عروسى بروند، چون براى عموم مردم غذا آماده است . اگر شما پيراهن كهنه اى داريد، من نيازمند آن مى باشم ؛ زيرا مردى فقيرم . اى خاندان محمد! فقير شما برهنه است .
من پيراهن نو خود را برداشته و به او دادم و لباس كهنه را پوشيدم . صبح كه با لباس كهنه در حضور تو بودم ، رسول خدا (ص ) بر من وارد شد و فرمود: دخترم مگر تو لباس نو نداشتى ، چرا آن را نپوشيدى ؟
گفتم : اى پدر جان ! آن را به سائلى صدقه دادم .
فرمود: بسيار كار خوبى كردى ، اگر به خاطر شوهرت لباس نو را خودت مى پوشيدى و لباس كهنه را صدقه مى دادى ، در هر دو حالت توفيق شامل تو مى شد.
عرض كردم : اى رسول خدا! به تو هدايت يافته و به تو اقتدا كرديم ؛ هنگامى كه با مادرم خديجه ازدواج كردى ، هر آنچه را كه به تو داده بود، در راه خدا انفاق كردى تا حدى كه سائلى به تو رسيد و تو پيراهن خود را به او دادى و حصير بر خود پوشيدى . جبرئيل نازل شد اين آيه را آورد: (و لا تبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا(243)
رسول خدا (ص ) گريست و مرا به سينه اش چسباند، جبرييل نازل شده و گفت : خداوند سلام رسانده و مى فرمايد: به فاطمه سلام برسان و به او بگو، هر چه مى خواهى طلب كن و اگر هر آنچه در آسمان و زمين است بخواهى به تو داده خواهد شد. به او بشارت بده كه من او را دوست مى دارم . به من فرمود: دخترم ! پروردگات به تو سلام رسانده ، مى گويد: آنچه مى خواهى طلب كن .
عرض كردم : پدر جان ! خدمتگزارى او مرا از سئوال كردن از او بازداشته است ، من نيازى جز نگاه كردن به چهره بزرگوارانه او در بهشت برين ندارم .
فرمود: دخترم ! دستهايت را بالا بياور. من دست هايم را بالا بردم 