 حضرت نيز دست هايش را بالا برده ، گفت : خداوند! امتم را ببخشاى ، و من آمين مى گفتم .
جبريل پيامى از سوى خداوند متعال آورد كه خداوند مى فرمايد: من آن عده از گنهكاران امت تو را كه در دلشان محبت فاطمه و مادرش و شوهرش و فرزندانش را داشته باشند، بخشودم . فرمود: من در اين سندى مى خواهم ، خداوند به جبرييل دستور داد ديبايى سبز و ديبايى سپيد بياورد كه بر روى آن نوشته شده است : (كتب ربكم على نفسه الرحمة ).(244)
جبرييل و ميكاييل و حضرت رسول (ص ) بر آن گواهى داده و امضا كردند. حضرت فرمود: دخترم اين نوشته در اين بسته است ، روز وفاتت كه رسيد، وصيت كن در قبرت بگذارند. روز قيامت كه مردم سر از قبر بردارند و گناهكاران مسلم و حتمى شدند و آنان را به سوى دوزخ بكشانند، اين امانت را تسليم من كن تا آنچه را كه خداوند بر من و تو ارزانى داشته ، از خداوند بخواهم ، تو و پدرت براى جهانيان رحمت هستيد.(245)

202 بر بالين فاطمه (س )  

زمانى كه حضرت زهرا(س ) مرگ خود را نزديك ديد، ام ايمن و اسماء بنت عميس را نزد خويش خواند و كسى را در پى على (ع ) فرستاد و او را نيز احضار كرد. چون على (ع ) بر بالين او حاضر شد، فاطمه (س ) به وى گفت :
اى پسر عمو، من مرگ خود را نزديك مى بينم ، و احساس مى كنم كه ساعت به ساعت در پيوستن من به پدرم نزديك تر مى شوم . اينك مى خواهم آنچه را كه دل دارم به تو وصيت كنم . على (ع ) فرمود: اى دختر رسول خدا(ص ) هر چه مى خواهى وصيت كن . على بالاى سر زهرا نشست و هر كسى را كه در خانه بود بيرون كرد، آن گاه زهرا عرض كرد: اى پسر عمو تو از آغاز زندگى از من دروغ و خيانتى نديدى و هيچ گاه در اين مدت كه باهم بوديم با تو مخالفتى نكرده ام .
على (ع ) فرمود: پناه بر خدا، تو داناتر و نيكوكارتر و پرهيزگارتر و گرامى تر و خدا ترس تر از آنى كه بخواهم تو را بدين خاطر توبيخ و سرزنش كنم . جدايى و فقدان تو بر من بسيار سنگين است ، اما با اين حال از آن راه فرارى نيست ، به خدا سوگند مصيبت رسول خدا (ص ) را بر من تازه كردى ، بدان كه غم در گذشت و از دست دادن تو براى من بسيار سخت است . و از مصيبتى كه چقدر دردناك و دردآور و گدازنده و اندوهبار است استرجاع مى كنم . به خدا سوگند اين مصيبتى است كه تسليتى براى آن نيست و كمبودى است كه جايگزين ندارد.
هر چه مى خواهى به من وصيت كن كه مرا آن چنان خواهى يافت كه بدان فرمانم داده اى و من خواست تو را بر خواست خويش ترجيح مى دهم .
فاطمه (س ) فرمود: اى پسر عموى رسول خدا (ص )، خداوند از سوى من بهترين پاداش را به تو بدهد، من به تو وصيت مى كنم كه پس از من با امامه دختر خواهرم ازداوج كنى كه وى براى فرزندانم همچون خود من است . زيرا مردان ناچارند كه زن بگيرند.
سپس فرمود: پسر عمو برايم تابوتى فراهم ساز. من ديدم كه فرشتگان تصوير آن را برايم كشيده اند.
على فرمود: آن را برايم توصيف كن كه چگونه بود؟
زهرا شكل تابوت را براى على بيان كرد، على آن را براى زهرا ساخت ، بنابر اين نخستين تابوتى كه در اسلام ساخته شد تابوت زهرا(س ) بود كه كسى پيش از آن چنين چيزى نديده و نه ساخته بود. سپس فرمود به تو وصيت مى كنم كه هيچ كس از اينانى كه به من ستم و حقم را پايمال كرده اند بر جنازه ام حاضر نشوند. زيرا اينان دشمن من و دشمن رسول خدا(ص ) هستند. اجازه نده كسى از آنان و پيروانشان بر من نماز بخوانند، مرا در شب كه ديده ها آرام گرفته و به خواب فرو رفته اند، به خاك بسپار، آن گاه آن حضرت چشم از جهان فرو بست . سلام خداوند بر او و پدر و شوهر و فرزندانش .
مردم مدينه يكپارچه ناله و فرياد سر دادند. زنان بنى هاشم در خانه فاطمه (س ) گرد آمدند و همه با هم يك صدا شيون كردند. مدينه مى خواست از اين همه شيون و فرياد از جاى كنده شود. زنان داغ ديده فرياد مى زدند: اى بانوى ما! اى دختر رسول خدا(ص )، مردم گروه گروه به سوى على (ع ) روانه شدند. آن حضرت نشسته بود. حسن و حسين نيز رو به
رويش بودند و هر سه مى گريستند. مردم همه از گريه آنان به گريه افتادند.(246)

203 آگاه شدن حسنين از شهادت مادر 

اسماء پس از وفات فاطمه زهرا(س ) گريبانش را پاره كرد و سراسيمه از خانه بيرون آمد، حسن و حسين (ع ) را در بيرون خانه ملاقات كرد.
آنها گفتند: مادر كجاست ؟
اسماء، سخنى نگفت . آنها به سوى خانه روانه شدند و ديدند كه مادرشان رو به قبله دراز كشيده ، حسين (ع ) مادرش را حركت داد. ناگهان دريافت كه مادرش از دنيا رفته است ، بر برادرش حسن (ع ) رو كرد و گفت : حسن جان ! خدا در مورد مادرم به تو اجر بدهد.
(اَجْرَكَ اللّهُ فِى الْوالِدَةِ).
امام حسن (ع ) خود را به روى مادر انداخت ، گاهى او را مى بوسيد و گاهى مى گفت : اى مادرم ! با من سخن بگو، قبل از آن كه روح از بدنم خارج شود.
امام حسين (ع ) پيش آمده و پاهاى مادر خويش را مى بوسيد و مى گفت : مادرم ! من پسرت حسين هستم ، قبل از آن كه قلبم شكافته شود و بميرم ، با من سخن بگو.(247)

204 بى هوش شدن على (ع ) 

اسماء به حسن و حسين (ع ) فرمود: برويد نزد پدرتان على (ع )، و وفات مادرتان را به او خبر دهيد.
حسن و حسين (ع ) از خانه بيرون آمدند، در حالى كه فرياد مى زدند: (يا مُحَمَّداه ! يا اَحْمَداه ! اَلْيَوْمُ جُدِّدَ لَنا مَوْتُكَ اِذْ ماتَتْ اُمُّنا؛ آه ! اى محمد! امروز مصيبت فقدان تو براى ما تجديد شد، چرا كه مادرمان از دنيا رفت .)
سپس حسن و حسين (ع ) وارد مسجد شدند، على (ع ) در مسجد بود.شهادت فاطمه (س ) را به او خبر دادند على (ع ) از اين خبر چنان دگرگون شد كه بى حال افتاد. آب به صورتش پاشيدند، وقتى حالش ‍ خوب شد، با ندايى جانسوز فرمود:
(بمن العزاة يا بنت محمد كنت بك اتعزّى ففيم الْعزاءِ من بَعْدِكِ؛ اى دختر محمد! به چه كسى خود را تسليت بدهم ، تا زنده بودى مصيبتم را به تو تسليت مى دادم ، اكنون بعد از تو چگونه آرام بگيرم )؟(248)

205 على (ع ) بر پيكر زهرا(س ) 

على (ع ) بعد از شنيدن خبر جانسوز مرگ فاطمه (س ) به سرعت وارد منزل شد، ديد فاطمه (س ) در بستر خود خوابيده و يك قطيفه مصرى روى خود كشيده است .
على (ع ) او را صدا زد، جوابى نشنيد. به طرف راست و چپ فاطمه رفت ، صديقه را صدا كرد، امام جواب نشنيد عباى خود را كنار گذاشت ، عمامه را برداشت ، دامن قبا را بالا زد و سر زهرا(س ) را در دامن خود نهاد و صدا نمود: يا زهرا(س )!... اما فاطمه سخنى نگفت . اميرالمؤ منين گفت : اى دختر محمد! جوابى نشنيد... گفت : (يا فاطمة ! كلّمينى ؛ اى دختر پيغمبر! با من صحبت كن )، من على پسر عموى تو هستم .
حضرت مى فرمايد: فاطمه (س ) چشمش را باز كرد، (يعنى قبل از مرگ كامل كه بنابر علم امروز مدتى طول مى كشيد، به در خواست مقام ولايت و قدرت لايزال الهى ، فاطمه حيات مجدد يافت ) و به صورت على (ع ) نگريست و به گريه افتاد.
سپس سخنانى با يكديگر در ميان گذاشتند و بعد از مدتى كوتاه ، فاطمه زهرا(س ) از دنيا رفت .(249)

206 آخرين سخنان زهرا(س ) و على (ع )  

حضرت زهرا(س ) در ساعات آخرت زندگانى خويش با امام على (ع )، رازى را بر ملا نمود و از شهادت و لحظه هاى وفات خويش خبر داد: اى اباالحسن ! در همين ساعت به خواب رفته بودم ، پس محبوبم ر