ثابت به مناسبت همین حمایت علی ـ علیه السّلام ـ اشعاری در ستایش امام گفت و ضمن آن به كوشش برخی از رجال قریش اشاره كرد كه می‌خواهند موقعیت علی ـ علیه السّلام ـ را داشته باشند.[8] با این حال، به محض بالا گرفتن مخالفت‌ها، انصار كه علاقمند به اسلام بودند برای سركوبی مدعیان نبوت و دیگر مرتدین حركت كردند. 
به علاوه درباره‌ی ابوبكر باید گفت، او شخصی محافظه كار و به مصلحت خویش می اندیشید و طبق گفته ی خویش خلافت نتیجه ی چرب زبانیش بود.[9] 
ابوبكر چند بار تصریح كرد كه افرادی هستند كه از او به خلافت سزاوارترند. وی بعد از بیعت مردم با وی در خطبه‌ای گفت: من در حالی حكومت بر شما را عهده‌دار شدم كه بهتر از شما نیستم. این شاهد آن است كه او بر این باور بود كه لازم نیست بهترین مردم ‌حكومت را به دست گیرد. از وی نقل شده است كه عمر قوی‌تر از من است چنانكه سالم ـ مولای حذیفه ـ متقی‌تر،[10] با این حال عجیب است كه اصرار داشت تا حكومت را خود در دست داشته باشد. ابوبكر حكومت خود را «خلافه النبوه» معرفی می‌كرد، این تعبیر تضمین كننده‌ی جنبه‌ی دینی خلافت او بود. با این حال او خلافت خود را نه عنوان خلافت از خدا بلكه جانشینی رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ می‌دانست و خود را «خلیفه رسول الله» می‌نامید.[11] 
همچنین درباره ی او گفته شده كه پدر او درباره ی غصب خلافت و گرفتن آن از خاندان اهل بیت ـ علیه السلام ـ معترض بود. 
نخستین اقدام ابوبكر اعزام سپاه اسامه بود، سپاهی كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ در روزهای پایانی حیات خویش آن را آماده حركت به سمت شام كرده بود. پاره‌ای از مخالفت‌های سیاسی در پوشش كم سنی اسامه، سبب تأخیر سپاه مزبور شد، اما اكنون كه مسائل به ظاهر حل شده بود، همان كسانی كه بهانه‌جویی می‌كردند، به رغم موقعیت بحرانی جزیره العرب، تصمیم به اعزام سپاه اسامه گرفتند. آنان در برابر مخالفت‌هایی كه با اعزام سپاه می‌شد گفتند، به هیچ روی نمی‌توان از كاری كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ انجام داده صرف نظر كرد! ابوبكر گفت: حتی اگر بداند كه درندگان او را در مدینه خواهند خورد، ‌این سپاه را خواهد فرستاد.[12] سپاه اسامه به سوی شام رفت و پس از چهل روز بدون درگیری بازگشت. از آنجا كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ عمر را نیز در سپاه اسامه قرار داده بود، ‌ابوبكر از اسامه خواست كه اجازه دهد عمر نزد او بماند. 
[1] . المعرفه و التاریخ، ج1، ص238؛ مروج الذهب، ج2، ص298. 
[2] . المصنف، عبدالرزاق، ج5، ص451؛ مستدرك حاكم نیشابوری، ج2، ص78. 
[3] . مجمع الامثال، ج1، ص27. 
[4] . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج13، ص177. 
[5] . الفائق فی غریب الحدیث، ج4، ص12. 
[6] . الافصاح، ص176. 
[7] . نكـ : الصحیح من سیره النبی، ج1، صص247، 289، 290؛ طبری (ج2، ص60) در نقلی كه خود آن تضعیف كرده! آورده است كه پیش از ابوبكر، پنجاه نفر ایمان آورده بودند. 
[8] . تاریخ الیعقوبی، ج2، ص128. 
[9] . نثر الدر، ج2، ص13. 
[10] . نثر الدر، ج2، ص15. 
[11] . الاحكام السلطانیه، ابویعلی، ص17؛ به رغم این امر، ‌خلیفه اول ضمن اولین خطبه‌ی خود گفت: و قد استخلف الله علیكم خلیفه، خداوند خلیفه‌ای برای شما گماشته تا شما را متفق و سخن شما را استوار سازد، نكـ: الامامه و السیاسه، ج1، ص34؛ از قول مسلمانان شام نیز آمده كه ابوبكر را «خلیفه الله» می‌خواندند؛ الامامه و السیاسه، ج1، ص38 (از شامیان جز این انتظار نبود). یكبار نیز كسی او را با عنوان «یا خلیفه الله» صدا كرد، اما ابوبكر گفت: من خلیفه الله نیستم، من خلیفه رسول الله هستم، و به همین راضیم! (المصنف، ابن ابی شیبه، ج7، ص433)؛ عدی بن حاتم نیز به ابوبكر گفت: ما برای اطاعت خدا، از رسول او اطاعت می‌كردیم و از تو نیز به خاطر اطاعت از رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ اطاعت می‌كنیم (كتاب الرده، ص66)، مقصود او درست در همین كلمه خلیفه نهفته است. 
[12] . تاریخ خلیفه بن خیاط، صص 101 ـ 100.
رسول جعفريان ـ تاريخ سياسي اسلام (تاريخ خلفا)، ص31بخش پنجم : گريه على (ع ) بعد از شهادت فاطمه زهرا(س ) 
237 ديدى على (ع ) تنها ماند 

ابن عباس مى گويد: على (ع ) فرمود: بيا امشب با هم كنار قبر زهرا برويم .
پاسى از شب گذشته بود كه ابن عباس به در خانه على (ع ) آمد و هر دو آرام آرام به سوى بقيع رفتند. هنگامى كه كنار قبر زهرا رسيديم على خود را روى قبر انداخت و شروع به مرثيه سرايى كرد و فرمود: خانم ، اى ياور على ، اى جان على ، چرا مرا تنها گذاشتى ، هستى من تو بودى ، پس از گفتن اين سخنان ، امام كنار قبر زهرا(س ) خوابش برد. پس از لحظه اى از خواب برخاست و فرمود: ابن عباس برويم خانه .
گفتم : آقا، هميشه تا اذان صبح مى ماندى و مى فرمودى اى كاش شب طولانى تر مى شد، حال چرا برگردى ؟
امام فرمود: در خواب بودم كه خانمم زهرا با حالت نگرانى آمد و فرمود: على جان ، تو در كنار من خوابيده اى ، سرى به خانه بزن كه حسنين بهانه مادر را گرفتند.
ابن عباس مى گويد: وقتى كه وارد شدم ديدم على (ع ) در حجره نشسته ، حسنين روى زانوى على اند، بابا گريه مى كند، زينب اشك پدر را پاك مى كند.

238 غربت فرزندان زهرا(س ) 

پس از رحلت حضرت زهرا(س )، اميرمؤ منان شب ها سفره اى را در خانه پهن كرده و هر چه در خانه بود را بر سر سفره مى گذاشت ، سپس امام حسن و حسين و حضرت زينب را صدا مى زد، بچه ها دور سفره مى نشستند، اما وقتى كه جاى خالى مادر را مى ديدند، شروع به گريه مى كردند على (ع ) هر كارى مى كرد تا بچه ها را آرام كند نمى توانست تا اين كه خود حضرت نيز به گريه مى افتادند. سر را بر ديوار گذاشته و مى گريستند.
گاهى اوقات كه اميرمؤ منان موفق به آرام كردن بچه ها نمى شد، شبانه و با سر و پاى برهنه بر سر خاك زهرا(س ) مى رفت و مى فرمود: زهرا جان برخيز و بچه هايت را آرام كن .

239 اشك على (ع ) به علت پاداش دادن به قنفذ 

ابان گفت : سليم گفت : با على (ع ) ملاقات كردم و از اين كار عمر كه از قنفذ ماليات نمى گيرد از او پرسيدم . فرمود: آيا مى دانى چرا از قنفذ دست برداشت و چيزى از وى غرامت نگرفت ؟
گفتم : نه .
فرمود: زيرا او بود وقت فاطمه (س ) آمد تا بين من و آنان قرار گيرد، با تازيانه اش او را زد، چنانكه وقتى فاطمه (س ) از دنيا رفت ، جاى تازيانه همچون بازوبند روى بازويش مانده بود.(287)
ابان گفت : سليم گفت : در حلقه اى در مسجد رسول خدا(ص ) حاضر شدم كه جز سلمان ، ابوذر، مقداد، محمد بن ابى بكر، عمر بن ابى سلمه ، قيس ‍ بن سعد بن عباده ، همه از بنى هاشم بودند. عباس به على (ع ) گفت : به نظر شما، چرا عمر، قنفذ را مانند ديگر كارمندانش وادار به پرداخت غرامت نكرد؟
على (ع ) نگاهى به اطراف انداخت . چشمانش پر از اشك شد، سپس ‍ فرمود: اين پاداش ضربه تازيانه اى بود كه به فاطمه (س ) از دنيا رفت ، اثر اين ضربه همچون بازوبندى روى بازو او بود...

240 ناله على (ع ) بر قبر زهرا(س ) 

چون فاطمه (س ) وفات كرد على (ع ) هر روز قبرش را زيارت مى كرد، روزى آمد و خود را بر قبر انداخت و اين دو شعر را انشاد فرمود:
1 بر قب