استگوترى ، و محبوب ترين مردم نزد خدا و من هستى .
تو بعد از من سى سال خواهى ماند، كه خدا را عبادت مى كنى و بر ظلم قريش صبر مى نمايى ، و آن گاه كه يارانى يافتى در راه خداى عزوجل با آنان به جهاد بر مى خيزى . براى تاءويل قران با ناكثين و قاسطين و مارقين از اين امت جنگ مى نمايى همان طور كه همراه با من براى تنزيل آن جنگيدى .
سپس به شهادت كشته مى شودى ، و محاسنت با خون سرت خضاب مى شود. قاتل تو در كينه نسبت به خداوند و دورى از خدا و از من همچون پى كننده شتر (صالخ ) و همچون قاتل يحيى بن زكريا و فرعون ذوالاوتاد (صاحب ميخ ‌ها) خواهد بود.(310)

258 درك فيض شهادت در آينده  

در جنگ احد پس از آنكه آن همه رشادت هاى بى نظير را انجام داد و هشتاد جراحت سنگين بر بدنش وارد شد و بدنش غرق در خون بود، پيامبر به او فرمود: كسى كه در راه خدا متحمل سختى مى شود، بر خداوند است كه ثواب عظيم بر او كرامت نمايد.
حضرت امير (ع ) با شنيدن اين جملات گريست و عرض كرد: خدا را شكر مى كنم كه به شما پشت نكردم ولى ناراحتم كه چرا به شهادت نرسيدم ! پيامبر اكرم (ص ) فرمود: انشاءالله بعد از اين به فيض شهادت نيز نايل خواهى شد.(311)

259 آگاهى پيامبر از مدفن على (ع ) 

روزى رسول اكرم (ص ) به اميرالمؤ منين (ع ) گفت : يا على ! حق تعالى محبت ما را بر آسمان ها و زمين عرضه كرد، پس اول مكانى كه از آسمانها اجابت كرد آسمان هفتم بود، حق تعالى او را زينت داد به عرش و كرسى ؛ بعد از آن آسمان چهارم اجابت نمود، آن را به ستاره ها تزيين كرد؛ سپس ‍ زمين حجاز اجابت نمود، آن را به خانه كعبه مزين گردانيد؛ بعد از آن زمين شام اجابت كرد، آن را به بيت المقدس زينت داد؛ پس از آن زمين اجابت نمود، آن را به قبر من مشرف گردانيد، سپس زمين كوفه اجابت كرد، آن را به قبر تو شرف داد يا على .
پس حضرت اميرالمؤ منين (ع ) گفت : يا رسول الله آيا من در كوفه عراق مدفون خواهم شد؟ فرمود: بلى يا على ، شهيد خواهى شد در بيرون كوفه و مدفون خواهى گرديد در مابين غريين در مابين تل هاى سفيد، تو را بدبخت ترين مرد از اين امت عبدالرحمن بن ملجم مى كشد، پس سوگند ياد مى كنم به حق آن خداوندى كه مرا به پيغمبرى فرستاده است كه پى كننده ناقه صالح نزد حق تعالى گناهانش از او بيشتر نيست . (312)

260 على (ع ) خضاب نمى كرد 

حفص اعور گويد: (از امام صادق (ع ) درباره خضاب (رنگ كردن ) موى سر و صورت سئوال شد، فرمود: خضاب سنت است .
گفتم : چرا اميرالمؤ منين خضاب نمى كرد؟
فرمود: براى اينكه پيامبر (ص ) به او فرموده بود، به همين زودى ، موى صورتت از خون فرق سرت (به شمشير ابن ملجم مرادى ) خضاب مى شود.)
حنال گويد: (من و پدرم و جدم و عمويم در مدينه به حمامى وارد شديم ، و مرد ديگرى نيز در حمام بود. آن مرد از جدم پرسيد: اى پير مرد! چرا خضاب نمى كنى ؟ عرض كرد: كسى را ديدم از من و تو بهتر بود و خضاب نمى كرد.
آن مرد ناراحت شد و فرمود: آن چه كسى بود كه از من بهتر بود؟
جدم گفت : او على بن ابى طالب (ع ) بود، من او را درك كردم خضاب نمى كرد.
آن مرد را پايين افكند و بعد فرمود: راست مى گويى اى پيرمرد! اگر خضاب كنى همانا رسول خدا خضاب مى كرد و او بالاتر از على بن ابى طالب است ، و اگر ترك خضاب كنى اقتدا به على (ع ) نموده اى .)
حنال گويد: (چون از حمام بيرون آمديم ، پرسيديم : اين مرد چه كسى بود؟ گفتند: او زين العابدين ، امام چهارم با فرزندش ، امام باقر (ع ) بود.)(313)بخش دوم : خبر دادن على (ع ) از شهادت خود 
261 اگر مى دانستم كه تو قاتل منى تو را نمى كشتم  

على (ع ) پس از پيروزى بر خوارج به كوفه آمد و به مسجد رفت ، پس از خواندن دو ركعت نماز بر فراز منبر رفت ، به جانب فرزندش امام حسن (ع ) نظرى افكند و فرمود:
يا ابا محمد كم مضى من شهرنا هذا فقال ثلث عشرة يا اميرالمؤ منين اى ابا محمد چه قدر از اين ماه گذشته است ؟
جواب داد: 13 روز يا اميرالمؤ منين .
على (ع ) رو به جانب امام حسين (ع ) كرد و فرمود: يا ابا عبدالله كم بقى من شهرنا هذا؟ فقال الحسين : سبع عشرة يا اميرالمؤ منين : اى ابا عبدالله چقدر از اين ماه مانده است ؟
امام حسين گفت : 17 روز باقى مانده است يا اميرالمؤ منين .
سپس حضرت مضرب بيده على لحيته و هى يومئذ بيضاء فقال و الله ليخضبها بدمها اذا انبعث اشقيها سپس دست خود را به ريش خود كه در آن روز سفيد شده بود زد و فرمود: اين ريش با خون سرم رنگين خواهد شد هنگامى كه آن شقى بيايد. و اين شعر را قرائت مى فرمود:
اريد حياته و يريد قتلى
عذيرك من خليلك من مراد
در اين مجلس ابن ملجم حاضر بود و اين كلمات را مى شنيد و تا اميرالمؤ منين على (ع ) از منبر فرود آمد ابن ملجم برخاست و با عجله خود را نزد على (ع ) رسانيد و عرض كرد: يا اميرالمؤ منين (ع ) من حاضرم و دست چپ و راست من با من است دستور بده تا دست هاى مرا از تن من جدا كنند و اگر مى خواهى دستور فرماييد سر از بدن من جدا كنند.
فقال على و كيف اقتلك و لا ذنب لك و لو اعلم انّك قاتلى لم اقتلك و لكن هل كانت لك حاضنة يهوديّة فقالت لك يوما من الايام يا شقيق عاقر ناقة ثمود.
على (ع ) فرمود: چگونه ترا بكشم در حالى كه جرمى ندارى و اگر چنان چه هم مى دانستم كه قاتل من هستى تو را نمى كشتم لكن بگو ببينم آيا از يهودان ، زنى حاضنه نزد تو بود و روزى از روزها تو را (اى برادر كشنده شتر) خطاب نمود؟
در اين جا ابن ملجم عرض كرد: آرى چنين بود.
على (ع ) بعد از اين ، سخنى نگفت و بر مركب خويش سوار شده به طرف منزل خود رفت (314)

262 خبر دادن على (ع ) از شهادت خود 

عامر بن واثله گفت : زمانى كه خلافت ظاهرى به اميرالمؤ منين على (ع ) رسيد، مردم را براى بيعت با خود جمع كرد و از جمله كسانى كه قصد بيعت با آن جناب را داشت عبدالرحمن ابن ملجم مرادى بود، چون به عنوان بيعت با آن حضرت حضور پيدا كرد، حضرت دو مرتبه يا سه مرتبه او را اجازه بيعت نداد پس از آن با كمال ناراحتى براى بيعت دست دراز كرد.
على (ع ) در آن هنگام فرمود: چه موضوعى مانع شده كه بدبخت ترين اين امت بيايد و اراده شوم خود را عملى سازد. سوگند به كسى كه جان من در تصرف اوست به زودى محاسنم را از خون سرم رنگين خواهند كرد.
ابن ملجم چون از بيعت آسوده شد، برگشت حضرت امير (ع ) به اين شعر مترنم شده فرمود:
اشدد حياز يمك للموت
فان الموت لاقيكا
و لا تجزع من الموت
اذا حل بوداديكا
كما اضحك الدهر
كذلك الدهر يبكيكا
خود را براى استقبال از مرگ آماده كن و بدان كه به زودى او تو را در مى يابد از مرگ نترس و از ورود او اندوهناك مباش زيرا همان طور كه روزگار تو را مى خنداند به همان گونه مى گرياند.(315)

263 بيچارگى ابن ملجم  

معلى بن زياد گفته پسر ملجم حضور اميرالمؤ منين رسيده عرض كرد: به مركب سوارى محتاجم . حضرت به او نگاهى كرده فرمود: تو عبدالرحمن بن ملجم مرادى هستى ؟
گفت : آرى باز هم همين پرسش را كرد و همان پاسخ را شنيد، آن گاه به غزوان فرمود: اسب اشقرى را به او بده . چون ابن ملجم سوار بر آن اسب شد و دهانه اش را به دست گرفت و رفت ، حضرت اين شعر را خواند... يعنى من مى خواهم كه به او عطا و بخشش كنم و او عزم كشتن مرا دا