رسيد: به چه دليل چنين فال بدى مى زنيد و ما را داغدار مى سازيد؟
فرمود: رسول خدا را در خواب ديدم كه گرد و غبار را از چهره من پاك مى كرد و مى فرمود گرفتارى هاى دنيا از تو برداشته شد و تير قضا به هدف مقصود رسيد.
نامبرده گويد: سه شبانه روز نگذشته بود كه حادثه ضربت خوردن اميرالمؤ منين (ع ) او را ساكت كرده مى فرمود: دختر من گريه مكن آرام مباش هم اكنون پيغمبر خدا را مى بينم با دست به جانب من اشاره مى كند و مى فرمايد: يا على به جانب ما بيا كه آن چه در نزد ماست براى تو بهتر است از ماندن در دنيا.(332)

282 (رجال صدقوا) كيانند؟ 

در يكى از روزها كه حضرت على (ع ) بر بالاى منبر كوفه بود، يكى از حاضران پرسيد آيه (رجال صدقوا...) درباره چه كسانى و در فضيلت كدام يك از مسلمانان نازل شده است ؟
حضرت على (ع ) در پاسخ او، فرمود: اين آيه در شاءن من و عمويم (حمزه ) و پسر عمويم (عبيدة بن حارث بن عبدالمطلب ) نازل شده است ، (عبيدة ) و (حمزه ) به ترتيب در جنگ بدر و احد به شهادت نايل آمدند و به حضور حق تعالى رسيدند و من كه اكنون باقى هستم در انتظار آن هنگامى مى باشم كه بدبخت ترين مردم از جاى برخيزد و محاسن مرا به خون سرم رنگين كند! و اضافه كرد: اين پيش آمد موافق با پيمانى است كه حبيب بن من ، ابوالقاسم (ص ) آن را از من تعهد گرفته است .(333)

283 شايعه قتل على (ع ) 

در حديث طولانى جنگ صفين روايت شده است كه : عراقيان اميرالمؤ منين (ع ) را نيافتند، بدگمان شده گفتند: شايد كشته شده ، صداى گريه و زارى از آنها بلند شد، امام حسن (ع ) از گريه منع شان كرد و فرمود: پدرم به من خبر داده كه قتل او در كوفه واقع مى شود، در اين بين پير مردى فرتوت آمد و گفت : اميرالمؤ منين را ديدم در ميان كشتگان افتاده ، پس گريه و زارى زياد شد، امام حسن (ع ) فرمود: مردم ! اين پير دروغ مى گويد، تصديقش نكنيد، زيرا على (ع ) فرموده : مردى از مراد در اين كوفه مرا مى كشد.(334)بخش سوم : مصايب اصحاب على (ع ) 
284 اشعار در تكفين سلمان  

سلمان در مداين ، بيمار شد، بسترى گرديد، ساعات آخر عمر را مى گذرانيد به همسرش بقيره گفت : (منتظر باش كه به زودى مرا در بسترم ، بى روح مى يابى ، سپس به بزرگانى كه در كنار بستر بودند مانند حذيفة بن يمان ، سعد وقاص ، اصبغ بن نباته فرمود:
(خانه را خلوت كنيد) آنها برخاستند و از خانه بيرون آمدند و در خانه را گشودند، چشم سلمان به در بود، گويى در انتظار مهمان غيبى است ).
ناگاه امام على (ع ) وارد خانه شد و پرسيد: حال سلمان چطور است ؟ به بالين سلمان آمد و روپوش را به كنارى زد، سلمان لبخند زد، امام على (ع ) به سلمان فرمود:
(آفرين بر تو اى بنده صالح خدا، هنگامى كه با رسول خدا(ص ) ملاقات نمودى ، چگونگى رفتار قوم ، با برادرش را برايش تعريف كن ).
سلمان از دنيا رفت ، امام على (ع ) جنازه او را غسل داد و كفن كرد و بر كفن او اين دو شعر را نوشت
و فدت على الكريم بغير زاد
من الحسنات و القلب السليم
و حمل الزّاد اقبح كلّ شيى ء
اذا كان الوفود على الكريم
(بر شخص كريم و بزرگوارى وارد شدم ، بى آنكه توشه نيك ، و قلب پاك داشته باشم ، ولى هنگام ورود به محضر شخص بزرگوار، بردن توشه نزد او، قبيح ترين چيز است ).(335)

285 تبعيد ابوذر 

هنگام تبعيد ابوذر، عثمان دستور داد كه اعلام كنند كه هيچ كس حق ندارد با ابوذر سخن بگويد، و او را بدرقه كند، و به (مروان حكم ) (پسر عمويش ) گفت : مراقب باش كه هيچ كس ابوذر را بدرقه نكند.
ولى اميرالمؤ منين على (ع ) و حسن (ع ) و حسين (ع ) و عقيل برادر على (ع ) و عمار ياسر، به بدرقه ابوذر شتافتند.
امام حسن (ع ) با ابوذر سخن مى گفت ، مروان فرياد زد: اى حسن (ع ) خاموش باش ! مگر فرمان خليفه را نشنيده اى كه كسى با ابوذر سخن نگويد، اگر نشنيده اى اينك بشنو.
امام على (ع ) به مروان حمله كرد، و تازيانه اش را بين دو گوش مركب مروان زد و فرمود: (دور شو، خدا تو را به آتش هلاكت افكند) او نزد عثمان رفت و جريان را بازگو كرد)(336)
ابوذر در برابر بدرقه كنندگان ايستاد تا با آنها وداع كند، هر يك از بدرقه كنندگان سخنى گفتند:
نخستين شخص ، امام اميرمؤ منان بود كه فرمود:
يا اباذر انّك غضبت لله فارج من غضبت له ، ان القوم خافوك على دنياهم و خفتهم على دينك ...
(اى ابوذر، تو براى خدا خشم كردى ، پس به او اميدوار باش ، مردم به خاطر دنياى خود از تو ترسيدند، و تو به خاطر دينت از آنها ترسيدى ، پس ‍ آنچه را كه آنها برايش در وحشتند (يعنى دنيا) به خودشان واگذار، و از آنچه ترس دارى كه آنها گرفتارش شوند (كيفر خدا) فرار كن ، چقدر آنها محتاجند به آنچه از آن منعشان مى كردى ؟ و چقدر تو بى نياز هستى از آنچه تو را منع مى كردند، و به زودى در مى يابى كه پيروزى از آن كيست ؟ اگر درهاى آسمانها و زمين را روى بنده اى ببندند، ولى آن بنده از خدا بترسد، خداوند راهى را براى او خواهد گشود...(337)

286 دعاى على (ع ) 

عمرو بن حمق يكى از ياران مخلص و دوستان صميمى اميرالمؤ منين على (ع ) بود در جنگ صفين كه جنگ سختى بين سپاه على (ع ) و لشكر معاويه بود به على (ع ) عرض كرد:
ما به خاطر تحصيل مال و يا خويشاوندى با شما بيعت نكرده ايم ، بلكه بيعت ما با تو بر اساس پنج چيز است :
1 تو پسر عموى رسول خدا(ص ) هستى .
2 تو داماد آن حضرت و همسر حضرت زهرا(س ) هستى .
3 تو پدر دو فرزند رسول خدا(ص ) مى باشى .
4 تو نخستين فرد هستى كه به پيامبر (ص ) ايمان آوردى .
5 تو بزرگوارترين مرد از مجاهدان اسلام بودى و سهم تو در جهاد با كفار از همه بيشتر است .
بنابراين اگر فرمان دهى تاكوه را از جاى بر كنيم ، و دريا را از آب تهى سازيم تا جان بر تن داريم سر از فرمان تو بر نتابيم و دوستانت را يارى نموده و با دشمنانت دشمن مى باشيم .
اميرمؤ منان (ع ) براى اين دوست مخلص خود چنين دعا كردند:
(اللّهم نور قلبه بالتقوى و اهده الى صراط مستقيم ).
خداوندا قلب او را به تقوى منور كن و او را به راه مستقيم هدايت كن ، دعاى على (ع ) در وجود او ديده مى شد او هم دلى پاك و نورانى داشت و هم تا دم مرگ و شهادت در راه راست گام برداشت .(338)

287 عشق على (ع ) در دل ابن سكيت  

ابن سكيت متهم بود كه شيعه است اما چون بسيار فاضل و برجسته بود، متوكل او را به بعنوان معلم فرزندانش انتخاب كرد. يك روز بچه هاى متوكل به حضورش آمدند و ابن سكيت هم حاضر بود و ظاهرا در آن روز امتحانى از آنها به عمل آورده بود و به خوبى از عهده امتحان برآمده بودند، متوكل ضمن اظهار رضايت از ابن سكيت و شايد (به خاطر) سابقه ذهنى كه از او داشت كه شنيده بود تمايل به تشيع داد، از ابن سكيت پرسيد: اين دو تا (دو فرزندش ) پيش تو محبوب ترند يا حسن و حسين فرزندان على ؟
ابن سكيت از اين جمله و از اين مقايسه سخت بر آشفت ، خونش به جوش آمد. با خود گفت : كار اين مرد مغرور به جايى رسيده است كه فرزندان خود را با حسن و حسين مقايسه مى كند! اين تقصير من است كه تعليم آنها بر عهده گرفته ام . در جواب متوكل گفت :
(به خدا قسم قنبر غلام على به مراتب از اين دو و از پدرشان نزد من محبوب تر است .)
متوكل در همان مجلس دستور داد زبان ابن سكيت را از پش