ت گردنش در آورند.
تاريخى افراد سر از پا نشناخته زيادى را مى شناسد كه بى اختيار جان خود را در راه مهر على فدا كرده اند. اين جاذبه را در كجا مى توان يافت ؟ گمان نمى رود در جهان نظيرى داشته باشد.
على به همين شدت دشمنان سر سخت دارد، دشمنانى كه از نام او به خود مى پيچيدند، على از صورت يك فرد بيرون است و به صورت يك مكتب موجود است ، و به همين جهت گروهى را به سوى خود مى كشد و گروهى را از خود طرد مى نمايد. آرى على شخصيت دو نيرويى است .(339)

288 انده على (ع ) در شهادت ياران  

محمد بن ابى بكر مادرش اسماء بنت عميس بود و از ياران با وفاى اميرالمؤ منين (ع ) است و در جنگى صفين نيز به همراه اميرالمؤ منين (ع ) و در ركاب آن حضرت دلاورى ها و فداكارى ها كرد، تا آنكه به دستور على (ع ) به مصر رفت ، و در آنجا بود كه در جنگى او را به قتل رساندند و چون خبر قتل او به اميرالمؤ منين (ع ) رسيد سخت افسرده شد، بدانسان كه آثار افسردگى و اندوه در چهره آن حضرت ديده شد.
در روايت است كه عبدالرحمن بن شبيب به اميرالمؤ منين عرض كرد: من كمتر مردمى را ديده ام كه درباره چيزى خوشحال شوند به اندازه اى كه مردم شام در وقتى كه خبر مرگ محمد بن ابى بكر به آنها رسيد خوشحال شدند؟ على (ع ) فرمود: بدان كه اندوه ما نيز درباره او به اندازه خوشحالى آنها در اين باره بلكه چند برابر بيشتر بود.
و نيز زيد بن صوحان كه در اين جنگ شهيد شد و چون به زمين افتاد، اميرالمؤ منين (ع ) بر بالين او حاضر شده و در مدح او فرمود:
(رحمك الله يازيد، لقد كنت خفيف المؤ نة عظيم المعونة )(340)

289 اندوه على در مرگ مالك اشتر 

هشام بن محمد (مورخ مشهور) گويد: چون خبر شهادت محمد بن ابى بكر رضى الله عنه به اميرالمؤ منين (ع ) رسيد(341) نامه اى به مالك بن حارث اشتر رحمه الله كه آن روزها در نصيبين اقامت داشت ، نگاشت كه : اما بعد همانا تو از كسانى هستى كه من براى بر پايى دين از وى كمك مى جويم ، و به پشتيبانى وى تكبر و سركشى گناهكاران را مى شكنم ، و به يارى او مرزهايى را كه بيم هجوم دشمن از آنها مى رود مى بندم . و من پيش از اين محمد بن ابى بكر رحمه الله را بر مصر گماردم ، و تنى چند بر وى خروج كردند و چون جوان بود و جنگ ناآزموده كشته شده و به شهادت رسيد خدايش رحمت كناد بنابراين به زودى نزد من آى تا در امر مصر تدبيرى بينديشيم ، و يكى از يارانت را كه مورد اعتماد و خير خواه هستند به جايگزينى بر كارهاى خودت بگمار.
مالك رضى الله عنه شبيب بن عامر ازدى را به جاى خود گمارد و به سوى اميرالمؤ منين (ع ) روانه گشت تا بر آن حضرت وارد شد، امام (ع ) خبر مصر را به وى باز گفت و از احوال اهالى آن جا با خبرش ساخت ، و به او افزود: كسى جز تو براى آن جا شايسته خودت بسنده مى كنم از خدا در كارهاى مهم يارى جو، و درشتى را با نرمى به هم بياميز، و به تا آن جا كه نرمش كارساز است با نرمى رفتار كن ، و هر گاه كه جز درشتى چيزى سود نبخشد به سختى و درشتى دست بياز. مالك اشتر رضى الله عنه خارج شد و بار و بنه را جمع كرده آماده حركت به سوى مصر شد، و اميرالمؤ منين (ع ) پيشاپيش او نامه اى بدين مضمون به اهل مصر نگاشت :
بسم الله الرحمن الرحيم سلام بر شما، من به نزد شما خدايى را مى ستايم كه جز او معبودى نيست ، و از او خواستارم كه بر پيامبرش محمد و آل او درود فرستد. همانا من بنده اى از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم كه در روزهاى ترسناك نمى خوابد، و و در اوقات هراس انگيز از دشمن روى بر نمى تابد، او از رزمنده ترين بندگان خدا، و داراى گرامى ترين حسب و شريف ترين آن در ميان آنهاست بر نابكاران از سوزش آتش ‍ زيان بارتر است ، و دورترين مردم از عار و ننگ است ، و او همان مالك بن حارث اشتر است ، وى بسان شمشيرى است كه دندانه تيزش و تيزى لبه اش به كندى نگرايد، زود از ميدان نگريزد، و به هنگام رزم با متانت و سنگين است ، انديشه اى عميق و ريشه دار و صبر و تحملى نكو دارد، پس ‍ سخنش را بشنويد و امرش را فرمان بريد، پس اگر امر به جنگ داد بجنگيد، و چنان چه به اقامت فرمانتان داد بر جاى بمانيد، او جز به دستور من نه اقدامى كند و نه دست بردارد. همانا من شما را در بودن با اشتر به جهت خير خواهى شما و قوت نفسى كه بر دشمنتان پيدا مى كنيد بر خويشتن مقدم داشتم ؛ خداوند شما را به هدايت نگهدارد، و بر لزوم تقوى پايدارتان بدارد، و ما و شما را به آن چه دوست دارد و مى پسندد توفيق بخشد، و سلام بر شما و رحمت و بركات خداوند بر شما باد.
چون مالك اشتر آماده حركت به سوى مصر شد، جاسوسان معاويه در عراق خبر حركت مالك را به وى نوشتند، و اين مطلب بر معاويه گران آمد چه چشم طمع به مصر دوخته بود، و خوب مى دانست كه اگر مالك در آن جا پا نهد مصر از چنگ وى بيرون خواهد رفت ، و نيز مالك در نزد او از محمد بن ابى بكر پر صلابت تر مى نمود، لذا به دهقانى ماليات پرداز كه در قلزم سكونت داشت كس فرستاد كه على (ع ) مالك اشتر را به طرف مصر گسيل داشته و اگر شر او را از سر ما بردارى تا زنده هستى ماليات همان ناحيه را به تو خواهم بخشيد، بنابراين هر چه مى توانى در قتل او چاره اى بينديش . سپس معاويه اهل شام را جمع كرد و به آنان گفت : همانا على اشتر را به سوى مصر فرستاد: همگى گرد آييد تا از خدا بخواهيم شر او را از سر ما كوتاه كند، سپس دعا كرد و همگى با او دعا كردند.
اشتر به سوى مصر بيرون شد تا به قلزم رسيد، آن دهقان به استقبال او آمد بر وى سلام كرده گفت : من مردى از اهل شام هستم و براى تو و يارانت از زكات زمينم حقى بر عهده من است ، نزد من فرود آمد آى تا به خدمت تو و يارانت كمر بندم و چهارپايان خود را از علف هاى اين جا بخوران و جزء ماليات من حساب كن .
اشتر در خانه وى فرود آمد و او به رفع نيازهاى مالك و يارانش همت گماشت ، و خوراكى را كه با عسل مسموم آغشته بود به نزد مالك برد، و چون مالك از آن بخورد او را در جا كشت . خبر به معاويه رسيد، وى مردم شام را جمع كرد و گفت : مژده باد شما را كه خداى تعالى دعايتان را اجابت نمود، و شر مالك را از شما بازداشت و او را كشت ، همگى با شنيدن اين خبر مسرور و به هم مژده مى دادند.
چون خبر شهادت اشتر به اميرالمؤ منين (ع ) رسيد آهى بركشيد و بسيار افسوس خورد و فرمود: آفرين خدا بر مالك كه هر چه داشت از او بود، او اگر از كوه بود البته بزرگ ترين ستون و صخره آن بود، و اگر از سنگ بود همانا سنگ سختى بود، مالكا! راستى كه به خدا سوگند مرگ تو جهانى را ويران ساخت و مويه كنان بر چون تويى بايد مويه سر دهند.
سپس فرمود: انا لله و انا اليه راجعون و الحمد لله رب العالمين : (ما همه از خداييم و به سوى او باز خواهيم گشت ، و سپاس ويژه پروردگار جهانيان است )، خداوندا من اين مصيبت بزرگ را به حساب تو مى گذارم كه مرگ او را از مصايب روزگار است ، خداوند مالك را رحمت كند كه او به عهد خود وفا كرد و پيمان خود را به انجام رساند و به ديدار خدايش شتافت ، با اين كه ما با خود عزم كرده ايم كه بر هر مصيبتى پس از مصيبت رحلت رسول خدا(ص ) صبر پيشه سازيم كه راستى آن ب