رگ ترين مصيبت است .(342)
290 مصيبت شهادت مالك  

مالك مردى بود كه اميرالمؤ منين (ع ) وقتى خبر مرگ او را شنيد، درباره اش فرمود:
(رحم الله مالكا و لقد كان لى كما كنت لرسول الله (ص ))
(خدا رحمت كند مالك را كه او براى من همان گونه بود كه من براى رسول خدا(ص ) بودم (343)
و نيز وقتى خبر آن ضايعه هولناك را به آن بزرگوار دادند با حسرت و تاءسف بسيار فرمود:
(خدا به مالك خير دهد، مالك و چه مالكى ؟ كه اگر از كوه بود كوهى بزرگ و اگر از سنگ بود سنگى بسيار سخت بود، هان به خدا سوگند كه مرگ تو جهانى را لرزاند و جهانى را خرسند كرد و بر مانند مالكى بايد گريه كنندگان بگريند و آيا مانند مالك وجود دارد؟)بخش چهارم : كشيدن نقشه قتل على (ع ) 
291 بقاى حق آل على (ع ) 

در جريان شهادت امام على (ع ) سه نفر از خوارج در كنار كعبه هم سوگند شدند، كه يكى از آنها به نام (ابن ملجم ) حضرت على (ع ) را در كوفه بكشد، دومى به نام (برك بن عبدالله ) معاويه را در شام به هلاكت رساند، و سومى به نام (عمرو بن بكر) عمروعاص را در مصر به قتل رساند، توطئه اين سه نفر اين بود كه سحر گاه 19 رمضان سال 40 هجرى ، در يك وقت ، تصميم خود را اجرا سازند.
ابن ملجم به كوفه آمد و سرانجام در سحر 19 رمضان ، در مسجد هنگام نماز به امام على (ع ) حمله كرد و شمشير بر فرق مقدس او زد كه همين ضربت منجر به شهادت آن حضرت گرديد.
عمرو بن بكر به مصر رفت ، و در مسجد مصر در وقت سحر منتظر ورود عمرو عاص باقى ماند، آن شب عمرو عاص بيمار بود و به جاى او خارجة بن حنيفه براى نماز آمد، عمرو از روى اشتباه به او حمله كرد و او را كشت ، عمرو را دستگير كردند و سپس به دستور عمرو عاص ‍ كشتند.
برك بن عبدالله در مسجد شام در كمين معاويه قرار گرفت وقتى كه معاويه به مسجد آمد، به او حمله كرد ولى شمشيرش بر ران معاويه وارد شد، او را دستگير كردند، معاويه بسترى گرديد، طبيبى به بالين او آوردند، طبيب پس از معاينه به معاويه گفت : شمشير به زهر آلوده بوده است ، اكنون يا بايد با دارو درمان گردى ، در اين صورت نسل تو قطع مى گردد، ديگر داراى فرزند نمى شوى ، و يا بايد آهنى را با آتش گداخته سرخ كنم و سر زخم ران تو بگذارم و از اين طريق مداوا كنم ، در اين صورت نسل تو قطع نخواهد شد.
معاويه گفت : من طاقت طريق دوم را ندارم ، همان طريق اول را دنبال مى كنم ، همين دو پسرى كه دارم به نام يزيد و عبدالله براى من كافى است .
برك بن عبدالله تروريست ياغى را نزد معاويه آوردند كه حكم اعدامش ‍ را صادر كند او به معاويه گفت : من مژده اى براى تو دارم .
معاويه گفت : آن چيست ؟
برك گفت : بنا است همين امشب على (ع ) كشته شود، مرا نزد خود نگهدار، اگر او كشته شد كه هر گونه خواستى با من رفتار كن ، و اگر كشته نشد، من با تو عهده محكم مى بندم كه مرا آزاد سازى تا بروم و على (ع ) را بكشم و سپس نزد تو آيم .
معاويه او را نزد خود نگه داشت ، وقتى كه خبر شهادت على (ع ) به معاويه رسيد، او آن تروريست را به خاطر مژده اين خبر، آزاد ساخت .(344)

292 مهريه قطام  

چون ابن ملجم به كوفه آمد، آن راز را به كسى اظهار نكرد و روزى به خانه مردى از قبيله تيم الرباب رفت و قطامه ملعونه را در آن خانه ديد، حضرت اميرالمؤ منين (ع ) در جنگ خوارج پدر و برادر او را كشته بود و آن ملعونه در نهايت حسن و جمال بود. چون ابن ملجم آن ملعونه را ديد، آتش محبتش در سينه او مشتعل گرديد و به او پيشنهاد ازدواج داد، آن ملعونه گفت كه : مهر من سه هزار درهم است و غلامى و كنيزكى و كشتن على بن ابيطالب ابن ملجم ملعون براى مصلحت گفت : آنچه گفتى قبول كردم به غير از قتل على بن ابيطالب كه من قدرت آن را ندارم .
قطام ملعونه گفت : او را غافل كن و بكش ، اگر از كشتن رهايى يابى با من عيش خواهى كرد، و اگر كشته شوى ثواب آخرت از براى تو بهتر از زندگانى دنياست .
چون ابن ملجم ملعون دانست كه قطام ملعونه در مذهب با او موافقت دارد، گفت : به خدا سوگند من نيز به اين شهر نيامده ام مگر براى انجام اين كار.
قطام ملعونه گفت : من از قبيله خود جمعى را با تو همراه مى كنم كه تو را در اين امر يارى نمايند، پس آن ملعونه وردان بن مجالد را از قبيله خود ياور او كرد، و ابن ملجم ملعون ، شبيب بن بجره را ديد و گفت : اى شبيب نمى خواهى تو را به كارى دعوت كنم كه باعث شرف دنيا و آخرت تو باشد؟
شبيب گفت : آن كار چيست ؟
گفت : اين كه مرا بر كشتن على بن ابيطالب يارى دهى .
شبيب نيز از جمله خوارج بود، پس گفت : اى ابن ملجم كارى بزرگ در پيش رو دارى و كشتن على آسان نيست .
ابن ملجم گفت : در مسجد پنهان مى شويم ، زمانى كه براى نماز بيرون مى آيد كار خود را انجام مى دهيم .
پس آن ملعون را نيز با خود همراه كرد، و در شب نوزدهم ماه رمضان آن سه ملعون به اين نيت به مسجد آمدند و قطامه ملعونه در مسجد مشغول اعتكاف بود، در آن شب آن ملعونين در خيمه او به سر بردند و آن ملعونه جامه هاى حرير بر سينه هاى ايشان بست و شمشير به دستشان داد و آنها را بيرون فرستاد.
سپس آن سه ملعون آمدند و نزديك آن درى كه حضرت اميرالمؤ منين (ع ) داخل مسجد مى شد نشستند، و قبل از آن راز خود را با اشعث بن قيس ‍ خارجى گفته بودند و او نيز با ايشان در اين امير متفق شده بود و به يارى ايشان به مسجد آمده بود، و در آن شب حجر بن عدى در مسجد بود، ناگاه شنيد كه اشعث مى گويد: اى ابن ملجم زود باش و حاجت خود را برآور كه چون صبح طالع شود و رسوا مى شوى . چون حجر اين سخن را شنيد؛ غرض ايشان را فهميد و به اشعث لعين گفت : اى اعور ملعون اراده كشتن على دارى ؟ و به جانب خانه آن حضرت دويد كه آن حضرت را خبر كند، قضا را آن حضرت از راه ديگر رفته بود، چون به مسجد برگشت شنيد كه مردم مى گويند: اميرالمؤ منين كشته شد.(345)بخش پنجم : وقايع شب نوزدهم و ضربت خوردن آن حضرت  
293 تفكر على (ع ) در شب نوزدهم  

به گفته جرج جرداق امام (ع ) در شب شهادت ساعتى زانوها را در بغل گرفت و لحظاتى به فكر فرو رفت . گذشته زندگى خود را از روزگاران دور به نظر آورد، به ياد آورد:
روزگار كودكى و حيات خود را در خانه پيامبر(ص ) كه سايه او را بر سر داشت و دست پر مهر او را در بازوگيرى از او.
روزگار قبول اسلام و رنج ها و مرارت هاى را كه در دوران قبل از هجرت متحمل شده و شايد زجرها و شكنجه هاى ياران و مؤ منان اوليه بود.
شب هجرت و ساعات پر هراس شب را كه به اتكاى پروردگار در بستر رسول خدا (ص ) خوابيد تا او جان سالم به در برد و در خدمت رشد بشريت باشد.
دوران پس از هجرت تا زمان فوت رسول خدا(ص ) كه سراسر آن به جنگ و درگيرى با جاهلان و مشركان گذشت و در فاصله 10 سال 84 غزوه و يا كمتر را پشت سر گذارده بود.
دوران سقيفه و پايه گذارى ها و صدمات و لطمات ناشى از آن غصب خلافتى كه سبب شد او 25 سال از دوران عمر خود را به دور از اعمال قدرت اسلامى بگذراند.
ياران و دوستان و وفاداران كه هر كدام يا در ميدان به شهادت رسيدند و يا ترور شدند و يا با مرگ طبيعى رخ به نقاب خاك كشيدند.(346)

294 حالات على (ع ) در شب نوزدهم  

از آن همه زنج ها و افسردگى دلش گرفت ، به ويژه از آن ب