اى او را مى شنيدند. ابن ملجم ملعون در تمام شب بيدار بود و در آن امر عظيم كه اراده كرده بود تفكر مى كرد، و در ميان شب قطامه به نزد او آمد گفت : كسى كه چنين اراده اى دارد. خواب بر او حرام است ، برخيز و على را به قتل برسان و برگرد و مراد خود را از من حاصل گردان ، آن ملعون گفت : على را مى كشم و مى دانم كه به مراد خود نمى رسم پس در آن وقت صداى اذان حضرت را شنيدند، آن ملعونه گفت : زود برو كه فرصت از دست مى رود.(368)

315 بيدار كردن قاتل خود 

در تمام آن شب ، ابن ملجم ملعون با شبيب و وردان در مسجد بودند و انتظار آن حضرت مى بردند چون حضرت از اذان فارغ شد و پايين آمد و مشغول تسبيح و تقديس حق تعالى بود و صلوات بر محمد و آل محمد مى فرستاد، به صحن مسجد آمد و افراد خواب را براى نماز بيدار مى كرد، تا آنكه به ابن ملجم رسيد، ديد كه او بر رو خوابيده است فرمود: برخيز از خواب براى نماز و چنين مخواب كه اين خواب شيطان است ، بلكه بر دست راست بخواب كه خواب مؤ منان است ، و بر پشت خوابيدن خواب پيغمبران است پس حضرت فرمود كه : قصدى در خاطر خود دارى كه نزديك است از آن آسمانها از هم بپاشد و زمين شق شود و كوه ها سرنگون گردد، و اگر بخواهم مى توانم خبر بدهم كه در زير جامه چه دارى ؛ و از آن در گذشت به نزد محراب رفت و مشغول نماز شد، و ركوع و سجود را بسيار طول داد چنانچه عادت او بود.(369)

316 ضربت در سجده اول  

پس آن ملعون به نزد آن ستون كه حضرت نماز مى كرد ايستاد، چون حضرت سر از سجده اول برداشت آن ملعون ضربتى بر سر آن حضرت زد درست در جاى ضربت عمرو بن عبدود آمد و پيشانى او را شكافت ، پس حضرت فرمود: بسم الله و بالله و على ملة رسول الله ، و گفت : برب الكعبه ، يعنى فايز و رستگار شدم به حق پروردگار كعبه . چون اهل مسجد صداى حضرت را شنيدند همه به سوى محراب دويدند، چون آن شمشير را به زهر آب داده بودند، زهر در سر و بدن مقدسش دويد. چون مردم به نزديك آن حضرت رسيدند، ديدند در محراب افتاده است و خاك برمى گيرد و بر جراحت خود مى ريزد و اين آيه را مى خواند:(منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى ) يعنى : از زمين خلق كرده ام شما را، و به زمين بر مى گردانم شما را، و از زمين بيرون مى آوردم شما را بار ديگر، سپس فرمود: آمد امر خدا، و راست شد گفته رسول خدا.(370)

317 لرزيدن زمين  

قبل از ضربت ابن ملجم ، شبيب ضربتى حواله آن حضرت كرد و بر طاق مسجد آمد، چون ضربت ابن ملجم به سر مبارك آن حضرت رسيد، زمين لرزيد و درياها طوفانى شد، درهاى مسجد به هم خورد، چون حضرت را برداشتند، رداى مباركش را بر سرش بستند، حضرت خون سر خود را بر محاسن مباركش كشيد و فرمود: اين همان وعده اى است كه خدا و رسول مرا وعده داده بودند، راست گفتند خدا و رسول .
پس از ضربت بر فرق على (ع ) خروش از ملايكه آسمانها و زمين ها بلند شد، و باد سياه تندى وزيد كه هوا را تيره كرد. و جبرييل در ميان آسمان و زمين صدا زد:
به خدا سوگند كه درهم شكست اركان هدايت ، و تاريك شد ستاره هاى علم نبوت ، و بر طرف شد نشانه هاى پرهيزگارى ، و گسيخته شد عروة الوثقاى الهى ، و كشته شد پسر عموى محمد مصطفى وصى و برگزيده مجتبى ، و شهيد شد سيد اوصياء على مرتضى ، او را شهيد كرد بدبخت ترين اشقياء.(371)

318 دويدن فرزندان به سمت مسجد 

زمانى كه ام كلثوم جبرييل را شنيد، سيلى به صورت خود زد و گريبان چاك كرد، فرياد وااءبتاه ، واعلياه ، وا محمداه و واسيداه برآورد، پس ‍ حضرت امام حسن و امام حسين (ع ) از خانه به سوى مسجد دويدند، ديدند كه مردم نوحه و فرياد مى كنند و مى گويند: وااماماه و وااميرالمؤ منيناه ، به خدا سوگند كه شهيد شد امام عابد مجاهد كه هرگز براى بت سجده نكرده بود، و شبيه ترين مردم بود به رسول خدا (ص ).
چون آن دو مظلوم داخل مسجد شدند، فرياد واابتاه و واعلياه بر آوردند مى گفتند: كاش ما را مرگ در مى يافت و اين روز را نمى ديديم . چون به نزديك محراب آمدند، پدر بزرگوار خود را ديدند كه در ميان محراب افتاده است ، و ابوجعده با جماعتى مى خواهند او را بلند كنند كه با مردم نماز بخواند، اما نمى تواند. حضرت اميرالمؤ منين (ع ) امام حسن (ع ) را به جاى خود گذاشت كه با مردم نماز گزارد، و خود نشسته نماز را به اشاره ادا كرد، خون خود را بر روى خود مى ماليد و هر ساعتى به طرفى مى افتاد.(372)

319 سر على (ع ) در دامن امام حسن (ع ) 

چون حضرت امام حسن (ع ) از نماز فارغ شد، سر مبارك پدر بزرگوار خود را در دامن گذاشت و گفت : اى پدر بزرگوار پشت ما را شكستى ، چگونه تو را به اين حال ببينيم پس حضرت ديده مبارك خود را گشود فرمود: اى فرزند گرامى بعد از امروز بر پدر تو غمى و المى و جزعى نيست ، اينك جد تو محمد (ص ) وجده تو خديجه و مادرت فاطمه زهرا (ع ) و حوريان جنة المارى بر دور پدر تو بر آمده اند و انتظار رفتن او مى كشند، پس شاد باش دست از گريه بازدار كه گريه تو ملايكه آسمانها را به گريه آورده است .(373)

320 تمام شدن اندوه على (ع ) 

چون صداى وحشت انگيز شهادت على (ع ) در كوفه منتشر شد، مردان و زنان از خانه ها به سوى مسجد دويدند، چون به مسجد رسيدند ديدند كه حضرت اميرالمؤ منين (ع ) سرش در دامان امام حسن (ع ) است ، با آنكه جاى ضربت را محكم بسته اند خون مى ريزد و گلگونه مباركش از زردى به سفيدى مايل شده است ، به اطراف آسمان نظر مى كند و زبانش به تسبيح و تقديس الهى مشغول است ، و مى گويد: پروردگارا از تو رفاقت انبياء و اوصياء و اعلاى درجات جنة الماءوى را مى خواهم .(374)

321 گريه امام حسن (ع ) 

حضرت على (ع ) ساعتى مدهوش شد و قطرات اشك از ديده هاى نور ديده مصطفى حسن مجتبى (ع ) مى ريخت ، چون آب ديده آن حضرت بر روى پدر بزرگوارش ريخت چشم گشود فرمود: چرا گريه مى كنى فرزندم ، بعد از اين روز بر پدر تو ترسى و وهمى نيست ، اينك جد تو محمد مصطفى (ع ) و خديجه كبرى و فاطمه زهرا و حوريان بهشت ، نزد پدر تو حاضر شده اند و انتظار قدوم او را مى كشند، و ملايكه آسمان ها به درگاه حق تعالى صداها بلند كرده اند. اى فرزند گرامى بر پدر خود ناله مى كنى و تو بعد از پدر خود به زهر ستم شهيد خواهى شد، و برادرت حسين به تيغ ستم دشمنان شهيد خواهد شد، و با اين حال به جد و پدر و مادر خود ملحق خواهيد شد.
پس حضرت امام حسن (ع ) گفت : اى پدر آيا نمى گويى كه اين معامله با تو كه كرد؟ فرمود: فرزند يهوديه عبدالرحمن بن ملجم مرا ضربت زد، و الحال از باب كنده داخل مسجد خواهد شد، پيوسته زهر شمشير آن ملعون بر سر و بدن آن حضرت اثر مى كرد و مدهوش مى گرديد، و مردم مى گريستند، خاك مسجد را بر سر مى ريختند.(375)

322 دستگيرى قاتل على (ع ) 

ناگاه صدايى از در مسجد بلند شد و ابن ملجم را دست بسته از در مسجد به درون مى آوردند، و مردم او را لعنت مى كردند و آب دهان بر روى نحسش مى انداختند و گوشش را به دندان مى جويدند و مى گفتند: اى دشمن خدا چه كردى ؟ امت محمد را هلاك كردى ، و بهترين مردم را شهيد كردى .
آن ملعون ساكت بود و سخن نمى گفت ، حذيفه نخعى شمشير برهنه در دست داشت در پيش روى آن ملعون مى 