آمد و مردم را مى شكافت تا آنكه او را به نزديك حضرت آورد، چون نظر امام حسن (ع ) بر او افتاد، فرمود: اى ملعون تو كشتى اميرمؤ منان و امام مسلمانان را، آيا جزاى او از تو اين بود كه تو را پناه داد و بر ديگران اختيار كرد و به تو عطاها فرمود، اى بدبخت ترين امت ، سر به زير افكند و جواب نگفت (376)
323 چگونگى دستگيرى قاتل  

صداهاى مردم به گريه و نوحه بلند شده بود. حضرت على (ع ) از آن مردى كه آن ملعون را آورده بود پرسيد كه : اين دشمن خدا را از كجا يافتى ؟
گفت : اى مولاى من ديشب با همسرم در خانه خوابيده بودم ، من در خواب بودم و او بيدار بود، وقتى صداى خبر قتل اميرالمؤ منين (ع ) را از ميان آسمان و زمين شنيد، مرا بيدار كرد گفت : تو در خوابى و امام تو على بن ابيطالب شهيد شده است ، من از خواب جستم گفتم : خدا دهنت را بشكند، اين چه حرفى است كه مى گويى ، اميرالمؤ منين به مردم چه بدى كرده است كه او را بكشند، او خير خواه مسلمانان است و پدر يتيمان است و شوهر بيوه زنان است ، چه كسى توانايى دارد كه او را بكشد، او شير خداست .
همسرم گفت : چنين صدايى از آسمان شنيدم ، گمان دارم كه آن صدا را جميع اهل كوفه شنيده باشند، در اين سخن بودم كه ناگاه صدايى عظيم به گوشم رسيد، شنيدم كسى مى گفت : قتل اميرالمؤ منين . پس شمشير خود را از غلاف كشيدم ، در خانه را گشودم و سراسيمه بيرون دويدم ، در بين راه اين ملعون را ديدم كه مى گريخت به جانب راست و چپ نظر مى كرد، گويا راه بر او بسته شده بود، به او گفتم كه : واى بر تو چرا سرگردانى ؟ كيستى و اراده كجا دارى ؟ نام خود را نگفت و نام ديگرى گفت ، گفتم : از كجا مى آيى ؟
گفت : از خانه خود.
گفتم : در اين وقت به كجا مى روى ؟
گفت : به حيره
گفتم : چرا نماز بامداد را با اميرالمؤ منين به جا نياوردى ؟
گفت : مى ترسم كه حاجت من فوت شود.
گفتم : صدايى شنيدم كه اميرالمؤ منين كشته شده است آيا خبر دارى ؟
گفت : نه .
گفتم : چرا نمى ايستى تا پى ببرى ؟
گفت : پى كار خود مى روم و حاجت من از اين ضرورى تر است .
چون اين سخن را از او شنيدم ، گفتم : اى ملعون كدام حاجت ضرورتر باشد از فهميدن حال امير مؤ منان و امام مسلمانان ، از او خشمگين شدم با شمشير بر او حمله كردم ، در اين حال بادى وزيد و برق شمشير از عباى او ظاهر شد، چون برق شمشير را مشاهده كردم گفتم : اين شمشير برهنه چيست كه در زير جامه خود پنهان كرده اى مگر تويى قاتل اميرالمؤ منين ؟ مى خواست بگويد نه ، حق تعالى بر زبانش جارى كرد گفت : بلى ، پس من شمشير حواله او كردم ، او نيز شمشير حواله من كرد، من ضربت او را رد كردم ، او را بر زمين افكندم . مردم رسيدند مرا ياى كردند تا آنكه او را گرفتم و دست هايش را بستم به خدمت تو آوردم .
پس امام حسن (ع ) فرمود: حمد و سپاس مخصوص خداوندى كه دوست خود را يارى كرد و دشمن خود را سرنگون گردانيد.(377)

324 ضربت بر سر شير خدا 

عبدالله بن ازدى گويد: من شب نوزدهم در مسجد اعظم مشغول نماز بودم و عده اى از مصرى ها نيز از آغاز رمضان تا آن شب به انجام فرمانبردارى از اوامر خدا در مسجد اعظم اشتغال داشتند در آن هنگام چندى نفرى را ديد نزديك درب مسجد به نماز مشغولند لحظاتى نگذشت كه على (ع ) براى اداى فريضه صبح به مسجد در آمد و مردم را براى اقامه نماز مى خواند به مجردى كه على (ع ) مردم را به نماز و اطاعت از فرمان خدا دعوت كرد برق هاى شمشير چشم مرا خيره نمود و صدايى شنيدم مى گفت : فرمان از خداست نه از تو يا على و نه از ياران تو و هم ناله على (ع ) به گوشم رسيد مى فرمود: مواظب باشيد قاتل از دستتان فرار نكند. چون نزديك آمدم ديدم على (ع ) ضربت خورده ليكن شمشير شبيب كارگر نشده و بر طاق محراب فرود آمده .
بر خوان غم چو عالميان را صلا زدند
اول صلا به سلسله انبيا زدند
نوبت به اوليا چو رسيد آسمان طپيد
زان ضربتى كه بر سر شير خدا زدند
قاتلان در حال فرار به طرف درهاى مسجد بودند و مردم هم براى دستگيرى آنان هجوم آوردند.
شبيب را مردى دستگير كرده او را به زمين انداخت بر سينه اش نشست شمشير را از دست او گرفته خواست كارش را تمام كند ديد مردم به طرف او رو آورده اند ترسيد به حرف او توجهى نكنند و ضمنا خود او آسيب ببيند به همين ملاحظه از روى سينه او برخاست و وى را رها كرد و شمشير را از دست افكند و شبيب با ترس و خوف وارد منزل شد، پسر عمويش او را ديد كه دارد حرير را از سينه خود باز مى كند پرسيد: چه مى كنى شايد تو على را كشته اى . خواست بگويد: نه ، گفت : آرى پسر عمويش كه از كار ناشايست او اطلاع يافت شمشيرى برداشت و او را به قتل رساند و پسر مرادى هم كه مى خواست فرار كند مردى از مردم همدان به او رسيده قطيفه اى بر روى او انداخته و او را به زمين افكنده شمشير را از دستش گرفته دستگيرش كرده حضور اميرالمؤ منين آورد ليكن همكار سومى فرار كرده و خود را در ميان مردم پنهان نمود

325 طلب شهادت از خدا 

اسماعيل بن عبدالله صلعى ، نقل مى كند كه در همان شب ضربت على (ع ) اتفاق افتاده و خلاصه اش اين است كه گويد: شبى من براى برخى از كارها بيرون رفتم و مردى را در كنار دريا مشاهده كرم كه با دل سوخته و صدايى حزين سر به سجده گذارده و به درگاه خداى تعالى مناجات مى كرد و مى گفت :
اى نيكو مصاحب ، اى خليفه پيمبر، اى مهربانترين مهربانان ، اى آغازگر شگفت آفرين كه همانندت چيزى نيست و اى ابدى هميشه آگاه و زنده اى كه نخواهد مرد، تو هر روز در كارى هستى و تو خليفه محمد و ياور برترى دهنده اويى ، تو را مى خوانم كه يارى فرمايى وصى و خليفه محمد و آنكه را كه پس از محمد(ص ) به عدل و داد قيام كرده ، يا با يارى خود به او توجه و عنايت فرما و يا به رحمت و لطف خود او را برگير و از اين جهان ببر! اين سخنان را گفت و سپس سر برداشت و قدرى نشست و آن گاه برخاسته و روى آب قدم گذاشت و رفت ، من از پشت سر او را صدا زده گفتم : خدايت رحمت كند، با من سخن بگوى !
او به من توجه نكرده جز آنكه گفت : راهنما پشت سر توست امر دين خود را از وى بپرس !
پرسيدم : آن راهنما كيست ؟
پاسخ داد: او وصى محمد (ص ) پس از وى مى باشد.
راوى گويد: من از آنجا به سوى كوفه به راه افتادم و نزديك غروب بود كه به سرزمين كوفه رسيدم و نزديكى حيره توقف كردم و چون شب شد مردى را ديدم كه پيش آمد تا به قسمت بلندى از زمين رسيد و در آنجا ايستاده و گام هاى خود را صاف كرده و مناجاتى طولانى با خداى خود كرد و از جمله سخنانش اين بود كه مى گفت :
(...اللهم انى سرت فيهم بما اءمرنى رسولك صفيك فظلمونى ، و قتلت المنافقين كما اءمرتنى فجهلونى ، و قد مللتهم و ملونى ، و اءبغضتهم و اءبغضتهم و اءبغضونى ، و ام تبق خلّة انتظرها الاالمرادى ، اللهم فعجل له الشقاء و تغمدنى بالسعادة ، اللهم قد وعدنى نبيك اءن تتوفانى اليك اذا سئلتك اللهم وقد رغبت اليك فى ذالك .)
(بار خدايا من در ميان اين مردم بر طبق آنچه پيامبر برگزيده تو به من دستور داده بود، رفتار كردم ولى اينان به من ستم كردند و منافقان را همان گونه كه دستور دادى به قتل رساندم ولى آنها مرا به جهالت نسبت دادند و هر