 آينه كه ديگر من آنها را خسته كرده ام و آنها نيز مرا خسته كرده اند و من آنها را خوش ندارم و آنها نيز مرا مبغوض مى دارند و ديگر چيزى كه من چشم به راه آن باشم جز (ابن ملجم ) مرادى نمانده ، پروردگارا پس در شقاوت او تعجيل فرما و وجود مرا به سعادت بپوشان ، خدايا پيامبر تو اين وعده را به من داده كه هر زمان از تو درخواست كنم مرگ مرا برسانى ، خدايا من اكنون در اين باره راغب و علاقه مندم !)
راوى گويد: سخن او تمام شده به راه افتاد و من به دنبال او رفتم و ديدم داخل منزل شد و من دانستم كه او على بن ابيطالب (ع ) بوده . و طولى نكشيد كه اذان نماز گفتند و اميرالمؤ منين (ع ) از خانه بيرون آمد و من نيز به دنبال آن حضرت به راه افتادم و وارد مسجد شديم ، كه ابن ملجم لعنه الله عليه با شمشير بدان حضرت حمله كرد و آن فاجعه عظمى به وقوع
پيوست (378)

326 سوگوارى زينب كبرى (س ) 

در شهر كوفه ، مردم صداى شيون و عزايى را شنيدند كه در بين زمين و آسمان ندا داد: (قد قتل مرتضى تهدمت و الله اركان الهدى ) صداى جبرييل امين است كه در غم امام المتقين صيحه مى زند كه على را كشتند والله ، اركان هدايت را از بين بردند...
زينب صداى حزين امين وحى را كه مى شنود، در يك لحظه صيحه از دست دادن مادرش زهرا(س ) برايش تداعى مى گردد.
در مسجد قامت به خون نشسته على (ع ) را در گليمى نهاده و راهى منزل مى كنند. در فاصله اندكى كه به خانه مانده است ، حضرت فرمودند: (فرزندام ! مرا بگذاريد تا با پاى خودم وارد منزل گردم . نمى خواهم دخترم زينب متوجه اين وضع من گردد.)
آرى زينب دو چهره خونين را پشت در خانه شان ديده است ، يكبار مادر خود را و اين بار رشيد امام المتقين را و از شدت غصه به خود مى پيچيد.
او گرد وجود پدر خويش همچون پروانه مى گرديد و از خرمن وجود او بهرها مى برد. در آخرين لحظات از پدر خويش اجازه خواست تا از او سئوالى بپرسد. امام او را در پرسيدن آزاد دانست و فرمود: (دخترم ! هر چه مى خواهى بپرس كه فرصت كم است .)
زينب رو به پدر كرد و گفت : ام ايمن مى گويد: (من از رسول خدا شنيدم كه حسينم در نقطه اى به نام كربلا در روز عاشورا با لب تشنه شهيد مى گردد) آيا نقل قول او صحيح است ؟
امام فرمود: (آرى ؛ ام ايمن درست مى گويد. اما من چيزى اضافه بر كلام او برايت نقل كنم . دخترم ! روزى شما را از دروازه هيمن شهر كوفه به عنوان اسراى خارجى وارد مى نمايند كه شهر در شور و شعف موج مى زند، آن روز مردم ، شهر را آذين مى بندند و با دست زدن و هلهله از آمدن شما استقبال كرده و شما را در گردش مى دهند.)
زينب از شنيدن كلام امام معصوم (ع ) مى بيند كه چه مصايب طاقت فرسايى در انتظار او مى باشد.(379)

327 درنده خويى قاتل على (ع ) 

عبدالرحمن بن ملجم ، قاتل امام على (ع )، شخصى عقده اى ، خشن ، اخمو و درنده خو بود، و در مقدس مآبى ، لجاجت و يك دندگى عجيبى داشت ، هنگامى كه تصميم بر قتل امام على (ع ) گرفت ، به كوفه آمد، و قصد خود را مخفى مى داشت ، تا فرصتى براى كشتن على (ع ) به دست آورد.
روزى در حالى كه شمشير خود را بر دوش نهاده بود، به بازار رفت و ديد جمعيتى جنازه اى را تشييع مى كنند، مسلمانان جلوتر بودند و كشيشان مسيحى در پى جنازه روان بودند و انجيل مى خواندند، ابن ملجم همچون برج زهر مار به آنها گفت : (واى بر شما اين ديگر چيست كه مسلمانان و مسيحيان با هم جنازه اى را تشييع مى كنند؟!)
گفتند: ابجربن جابر كه مسيحى بود از دنيا رفته ، ولى پسرش حجار، مسلمان و سالار قبيله بكر بن وائل است ، مسلمانان به احترام پسرش ، و كشيشان مسيحى به خاطر تشييع پدر آمده اند.
ابن ملجم گفت : (به خدا قسم ، اگر براى انجام مقصودى بزرگ تر نيامده بودم همه اين مردم را با شمشير مى زدم ).
اين ناپاك زاده پركينه ، هنگامى كه بر فرق همايون على (ع ) ضربت زد و آن حضرت را به شهادت رسانيد، دستگير شد، عبدالله بن جعفر (برادر زاده و داماد على (ع ) او را گرفت و دو دست و پاى او را قطع كرد، و به چشمانش ميل سوزان كشيد (ولى بى تابى نكرد و خاموش بود) عبدالله دستور داد زبان او را ببرند، او در اين هنگام بى تابى كرد.
عبدالله پرسيد: (چرا دست و پايت را بريدم و بر چشمهايت ميل سوزان كشيديم ، بى تابى نكردى ، ولى در مورد بريدن زبان بى تابى مى كنى ؟)
ابن ملجم پاسخ داد: از اين ترسيدم كه بعد از بريدن زبانم ، ساعاتى زنده بمانم و نتوانم ذكر خدا بگويم !(380)

328 خبر امام حسن (ع ) از باطن ابن ملجم  

روايت شده : هنگامى كه ابن ملجم را نزد امام حسن (ع ) آوردند، ابن ملجم به امام حسن (ع ) گفت : يك سخن سرى دارم مى خواهم در گوشى به شما بگويم .
امام حسن (ع ) تقاضاى او را رد كرد و فرمود: (او مى خواهد گوش مرا با دندانش بجود)
ابن ملجم گفت : سوگند به خدا اگر به من امكان مى داد، گوشش را از ته سوراخش مى كندم ).(381) لعنت خدا و همه موجودات بر او باد.بخش هفتم : برخورد على (ع ) با قاتلش  
329 به اسير كن مدارا 

بعد از ساعتى كه از ضربت خوردن على (ع ) مى گذشت ، حضرت اميرالمؤ منين (ع ) چشم گشود مى گفت : اى ملايكه پروردگار من ! رفق و مدارا كنيد با من . پس حضرت امام حسن (ع ) فرمود: اين دشمن خدا و رسول و دشمن تو ابن ملجم است ، حق تعالى تو را بر او قدرت داده است و نزد تو حاضر كرده اند او را. چون حضرت را نظر بر آن ملعون افتاد. به صداى ضعيفى گفت : اى بدبخت بر امر عظيمى اقدام نمودى ، آيا بد امامى بودم من براى تو كه اين چنين مرا جزا دادى ؟ آيا مهربان نبودم بر تو؟ آيا تو را بر ديگران اختيار نكردم ؟ آيا به تو نيكى نكردم و عطاى تو را زياده از ديگران ندادم ؟ آيا نمى گفتند مردم كه تو را به قتل رسانم و من به تو آسيبى نرسانيدم و در عطاى تو افزودم با آنكه مى دانستم كه تو مرا خواهى كشت ، ليكن مى خواستم حجت خداى تعالى بر تو تمام شود و خدا انتقام مرا از تو بكشد، خواستم كه شايد از گمراهى خود برگردى ، پس گمراهى بر تو غالب شد مرا كشتى ، اى بدبخت ترين بدبختان .
پس آن ملعون گريست و گفت : يا اميرالمؤ منين آيا تو مى توانى كسى را كه بر در جهنم است نجات دهى ؟ پس اميرالمؤ منين (ع ) براى آن ملعون به امام حسن (ع ) سفارش كرد فرمود: او را طعام و آب بده و دست پاى او را در زنجير مكن ، و با او رفق و مدارا كن . چون من از دنيا بروم او را به ضربت قصاص كن و جسد او را به آتش مسوزان و او را مثله مكن كه دست و پا و گوش و ساير اعضاى او را نبرى ، كه حضرت رسول (ص ) فرمود كه : زنهار مثله مكنيد اگر چه سگ درنده باشد، و اگر شفا يابم من سزاوارترم به آنكه او را عفو كنم زيرا كه ما اهل بيت كرم و عفو و رحمتيم .(382)

330 قصاصى همانند قاتل پيامبر 

در نقل ديگر آمده آن سه نفر (ابن ملجم ، شبيب و وردان ) در مقابل آن درى كه على (ع ) از آن جا براى نماز در كمين نشستند، وقتى كه امام على (ع ) به آن جا آمد، اين سه نفر حمله كردند، شمشير شبيب به طاق مسجد خورد، ولى شمشير ابن ملجم بر فرق همايون آن حضرت اصابت كرد، اين سه نفر فرار كردند، شبيب به خانه خود رفت ، پسر عموى او ديد او پارچه حريرى را كه به سينه اش دوخته بود در مى آورد(383) از او پرسيد: اين چيست ؟ گويا 