و على (ع ) را كشتى .
شبيب مى خواست بگويد: نه ، از روى شتاب زدگى گفت : آرى همان دم پسر عمويش با شمشير به او حمله كرد و او را كشت . ابن ملجم از سوى ديگر گريخت ، شخصى به نام ابوذر كه از قبيله همدان بود او را دنبال كرد و چادر شبى كه در دست داشت به روى او انداخت و او را به زمين كوبيد و شمشيرش را گرفت ، و او را نزد اميرمؤ منان (ع ) آورد. وردان تروريست سوم ، گريخت و ناپديد گرديد. بعد معلوم شد كه كشته شده است .
اميرمؤ منان (ع ) در مورد ابن ملجم فرمود: اگر من از اين ضربت از دنيا رفتم ، او را به عنوان قصاص بكشيد، و اگر جان سالمى ، به در بردم ، آن گاه راءى خودم را خواهم گفت ، و به نقل ديگر فرمود: (اگر از دنيا با او همانند قاتل پيامبران (كه قصاصشان كشتن و سوزاندن است ) رفتار كنيد).
ابن ملجم گفت :
والله لقد ابتعته بالف و سممته بالف فان خاننى فابعده الله .
(سوگند به خدا اين شمشير را به هزار درهم خريده ام و با هزار درهم زهر،
آن را مسموم نموده ام ، اگر آن شمشير به من خيانت كند نفرين بر او باد.)(384)

331 سفارش هاى على (ع ) درباره قاتلش  

در قرب الاسناد به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (ع ) روايت كرده است كه حضرت اميرالمؤ منين (ع ) در شبى كه شهادت چشيد، از خانه به مسجد آمد و مردم را براى نماز صبح بيدار مى كرد، ناگاه ابن ملجم ضربتى به سرش زد كه به زانو در افتاد، پس آن ملعون را گرفت و نگاه داشت تا مردم رسيدند و آن ملعون را گرفتند و حضرت را به خانه آوردند، پس ‍ حضرت امير حسن و حسين (ع ) را گفت كه : اسير را حبس كنيد و او را طعام و آب بدهيد و او را نيكو رعايت كنيد، اگر من زنده بمانم در صورتى كه بخواهم قصاص مى كنم و اگر بخواهم عفو خواهم كرد، و اگر از دنيا بروم اختيار با شماست ، و اگر عزم كشتن او نماييد بيش از يك ضربت به او نزنيد، و گوش و بينى و اعضاى او را مبريد.(385)

332 قصاص عادلانه  

چون ابن ملجم را حضور اقدس على (ع ) آوردند نگاهى به او كرده فرمود: النفس بالنفس يعنى اگر من از دنيا رحلت كردم او را بكشيد چنان چه مرا كشته و اگر زنده ماندم خودم درباره او فكرى خواهم كرد.
پسر مرادى گفت : چه خيال مى كنى اين شمشير را به هزار درهم خريده و با هزار درهم زهر، آلوده كرده ام ، اگر كارگر نيايد خدا او را دور گرداند و از بها بيندازد.
ام كلثوم كه از قتل پدر بزرگوارش اطلاع يافت به پسر مرادى گفت : اى دشمن خدا، اميرالمؤ منين (ع ) را كشتى .
گفت : نه بلكه پدر تو را كشتم .
فرمود: اى دشمن خدا آرزومندم پدرم آسيبى نبيند.
آن بى حيا پاسخ داد: پس چنان مى بينم كه گريه به حال من مى كنى ؟ به خدا سوگند چنان ضربتى بر او زده ام كه اگر ميان اهل زمين پخش كنند همه را هلاك مى سازد.
او را از برابر اميرالمؤ منين بيرون بردند مردم مانند درندگان گوشت هاى بدن او را با دندان هاى خود مى كندند و مى گفتند: اى دشمن خدا چه كردى ، امت محمد را به خاك هلاكت نشاندى و بهترين مردم را از پاى در آوردى و او همه اين سخنان و ناراحتى ها را مى ديد و مى شنيد و سخنى نمى گفت با اين حال وى را به زندان بردند.
مردم پس از دستگيرى وى حضور على (ع ) رسيده عرض كردند: هر چه اراده درباره او دارى به ما امر كن كه او امت پيغمبر را هلاك كرد و ملت اسلام را روسياه ساخت .
على (ع ) فرمود: اگر زنده ماندم خودم مى دانم با او چگونه معامله كنم و اگر درگذشتم با قاتل من چنان كنيد كه با كشنده پيغمبران مى نمودند يعنى او بكشيد سپس بدن او را بسوزانيد.(386)

333 مروت بر قاتل  

اميرالمؤ منين (ع ) به جانب آن ملعون (ابن ملجم لعنة الله ) نگريست و به صداى ضعيفى فرمود: يا بن ملجم امرى بزرگ آوردى و مرتكب كار عظيم گشتى آيا من از بهر تو بد امامى بودم ؟ كه مرا چنين جزا دادى آيا من تو را مورد مرحمت قرار ندادم ؟ و از ديگران برنگزيدم ؟ آيا به تو احسان نكردم ؟ و عطاى تو را افزون نكردم ؟ با آن كه مى دانستم كه تو مرا خواهى كشت .
لكن خواستم حجت بر تو تمام شود و خدا انتقام مرا از تو بكشد و نيز خواستم كه از اين عقيده ات برگردى و شايد از طريق ضلالت و گمراهى روى بتابى پس شقاوت بر تو غالب شد تا مرا بكشتى اى شقى ترين اشقياء
ابن ملجم در اين وقت بگريست و گفت : آيا تو مى توانى كسى را كه در جهنم است و خاص آتش است را نجات دهى .
آن گاه حضرت سفارش او را به امام حسن (ع ) كرد و فرمود: اى پسر به اسير خود مدارا كن و طريق شفقت و رحمت پيش دار آيا نمى بينى چشمهاى او را كه از ترس چگونه گردش مى كند و دلش چگونه مضطرب مى باشد.
امام حسن (ع ) عرض كرد: اين ملعون تو را كشته است و دل ها را به درد آورده است ، امر مى كنى كه با او مدارا كنيم .
فرمود: اى فرزند ما اهل بيت رحمت و مغفرتيم پس به او از آنچه خود مى خورى بخوران و از آنچه خود مى آشامى به او بياشام ، پس اگر من از دنيا رفتم از او قصاص كن و او را بكش و جسد او را به آتش نسوزان و او مثله نكن يعنى دست و پا و گوش و بينى و ساير اعضا او را قطع مكن كه من از جد تو رسول خدا(ص ) شنيدم كه فرمود: مثله مكنيد اگر چه سگ گزنده باشد و اگر زنده ماندم ، من خودم داناترم كه با او چه كار كنم و من اولى مى باشم به عفو كردن چه ما اهل بيتى مى باشيم كه با گناهكار در حق ما جز به عفو و كرم رفتار ديگر ننماييم .(387)

334 ترحم بر قاتل خود 

جالب اين كه : امام حسن (ع ) ظرف شيرى نزديك آورد و به پدر شير داد، آن حضرت كمى از آن را خورد، و فرمود: بقيه آن را براى اسيرتان (ابن ملجم ) ببريد، و به حسن (ع ) فرمود: به آن حقى كه برگردن تو دارم ، در لباس و غذا، آن چه مى پوشيد و مى خوريد به ابن ملجم نيز بپوشانيد و بخورانيد.(388)سکوت و خانه نشینی امام علی(ع)
اگر این سخن درست باشد كه در حیات رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ دو جریان سیاسی مختلف در میان مهاجران وجود داشته و كسانی برای به دست آوردن خلافت تلاش می‌كرده‌اند، باید پذیرفت كه میان امام و شیخین از همان زمان مناسبات خوبی نبوده است. در اخبار سیره چیزی كه شاهد نزاع اینان باشد دیده نشده، اما هیچ خاطره‌ای نیز كه رفاقت اینها را با یكدیگر نشان دهد وجود ندارد. دشمنی‌های عایشه با امام علی ـ علیه السّلام ـ كه به اعتراف خودش از همان زمان پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ وجود داشته می‌تواند شاهدی بر اختلاف آل ابی‌بكر با آل علی تلقی شود. گفته‌اند زمانی كه فاطمه ـ علیها السّلام ـ رحلت كرد، همه‌ی زنان پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ در عزای بنی‌هاشم شركت كردند، اما عایشه خود را به مریضی زد و نیامد و حتی برای علی ـ علیه السّلام ـ چیزی نقل كردند كه گویا عایشه اظهار سرور كرده بود.[1] هر چه بود، بلافاصله پس از خلافت ابوبكر، و اصرار امام در اثبات حقانیت خود نسبت به خلافت، سبب بروز مشكلاتی در روابط آنان شد. حمله به خانه‌ی امام و حالت قهر حضرت فاطمه ـ علیها السّلام ـ و عدم اجازه برای حضور شیخین بر جنازه‌ی آن حضرت،[2] اختلاف را عمیق‌تر كرد. از آن پس امام گوشه‌گیر شد و به سراغ زندگی شخصی رفت. حكومت انتظار داشت كه امام، همان طور كه بیعت كرده، دست از ادعای امام