ت خود نیز بردارد و شمشیر به دست برای استوار كردن پایه‌های قدرت آنان با مخالفان‌شان، از مرتدان و غیره بجنگد. امام این درخواست را رد كرد.[3] با چنین موضعی، طبیعی بود كه حكومت باید او را در دیدگان مردم تحقیر كند. این سیاست می‌توانست به انزوای بیشتر آن حضرت بینجامد. 
امام در نفرین به قریش فرمود: خدایا! من از تو بر قریش و آن كه قریش را كمك كند یاری می‌خواهم «فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِی وَ صَغَّرُوا عَظِیمَ مَنْزِلَتِیَ وَ أجْمَعُوا عَلَی مُنَازَعَتِی أمْراً هُوَ لِی»[4] آنان پیوند خویشی مرا بریدند و رتبت والای مرا خرد كردند و در چیزی كه حق من بود، با من به ستیز پرداختند. امام در ادامه می‌فرماید: نگریستم و دیدم نه مرا یاری است نه مدافعی و مددكاری جز كسانم، كه دریغ آمدم به كام مرگشان برانم، پس خار غم در دیده خلیده، چشم پوشیدم.»[5] این سخن امام اشارت به سیاست خلفا در تحقیر امام است. امام در خطبه‌ی شقشقیه نیز با اشاره به شورا می‌فرماید: چون زندگانی او (عمر) به سر آمد، گروهی را نامزد كرد، و مرا در جمله‌ی آنان درآورد. خدا را چه شورایی! من از نخستین چه كم داشتم كه مرا در پایه‌ی او نپنداشتند و در صف اینان داشتند.[6] 
قرار گرفتن امام در كنار كسانی چون طلحه و زبیر و عثمان، برای امام شكننده بود. تازه در این جمع هم امام را تحقیر كردند. عجیب آن است كه عمر در زمانی كه شش نفر را برگزید، هر یك از آنان را متهم به صفتی كرد. در این میان، صفتی به امام نسبت داد كه بی‌اندازه بی‌پایه بود و در عین حال خرد كننده. عمر امام را متهم كرد كه «فیه دُعابه»[7] فرد شوخی است. بعدها معاویه[8] و عمر و بن عاص بر اساس همین سخن عمر، درباره‌ی امام می‌گفتند: فیه تلعابه.[9] امام اتهام عمر و بن عاص را به شدت رد كرده و این در اصل، رد سخن عمر بود.[10] 
زندگی امام در انزوای مدینه، سبب شد تا آن حضرت ناشناخته باقی بماند. زمان به سرعت می‌گذشت و امام تنها در مدینه، آن هم در میان چهره‌های قدیمی صحابه، چهره‌ای آشنا بود. اما در عراق و شام كسی امام را نمی‌شناخت. تنها برخی قبایل یمنی كه از زمان سفر شش ماهه‌ی امام به یمن آن حضرت را دیده بودند، با وی آشنایی داشتند.[11] جندب بن عبدالله می‌گوید: زمانی پس از بیعت با عثمان به عراق رفتم، در آنجا برای مردم فضایل علی ـ علیه السّلام ـ را نقل می‌كردم. بهترین پاسخی كه از مردم می‌شنیدم این بود كه، این حرف‌ها را كنار بگذار، به چیزی فكر كن كه نفعی برایت داشته باشد. من می‌گفتم: این مطالب، چیزهایی است كه برای هر دوی ما سودمند است، اما طرف برمی‌خاست و می‌رفت.[12] 
به نقل ابن ابی الحدید، تحلیل محمد بن سلیمان این بوده كه یكی از عوامل اختلاف در دوره‌ی عثمان، تشكیل شورا بود. زیرا هر یك از اعضای شورا به هوس خلافت افتادند. طلحه از كسانی بود كه در انتظار خلافت می‌بود. زبیر نیز، هم به او كمك می‌كرد و هم خود را لایق حكومت می‌دید. امید آنان به خلافت بیش از امید امام علی ـ علیه السّلام ـ بود. دلیلش آن بود كه شیخین او را از چشم مردم ساقط كرده و حرمت او را در میان مردم شكسته بودند. به همین جهت او فراموش شده بود. بیشتر كسانی كه فضایل او را در زمان پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ می‌شناختند مرده بودند و نسلی به پیدایی درآمده بود كه او را همانند سایر مسلمانان می‌دانست. از افتخارات او تنها همین مانده بود كه پسر عموی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ، همسر دختر او و پدر نوادگان او است. باقی امور فراموش شده بود. قریش نیز چنان بغضی به او می‌ورزید كه به هیچ كس چنان نبود. قریش به همین اندازه طلحه و زبیر را دوست می‌داشت، زیرا دلیلی برای كینه به آنها وجود نداشت.[13] ابن ابی الحدید پس از اشاره به این نكته كه مردم در صفین، منتظر بودند تا حضور عمار را در یك جبهه معیار حقانیت آن جبهه بدانند می‌گویند: تعجب از این مردم است كه عمار را به عنوان ملاك حق و باطل می‌پذیرند اما خود علی را كه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ حدیث ولایت را درباره‌اش فرموده و نیز فرمود: لا یُحِبّك إلاّ مؤمن و لایُبغِضُكَ إلا منافق، معیار قرار نمی‌دهند! دلیل این مطلب آن است كه تمامی قریش از همان آغاز در پوشاندن فضایل او، فراموش كردن یاد او، محو خصایص او و حذف مرتبت والای او از سینه‌های مردم كوشیدند.[14] ابن ابی الحدید تحلیل جالبی از علل بغض قریش نسبت به امام علی ـ علیه السّلام ـ به دست داده است.[15] 
یك بار كسی از امام علی ـ علیه السّلام ـ پرسید: به اعتقاد شما، اگر رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ فرزند پسری می‌داشت كه بالغ و رشید بود، آیا عرب حكومت را به او می‌سپرد؟ امام پاسخ داد: اگر جز آنچه من می‌كردم انجام می‌داد، او را می‌كشتند. عرب از كار محمد ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ متنفر بود و نسبت به آنچه خداوند به او عنایت كرده بود، حسادت می‌ورزید... آنان از همان زمان حضرت كوشیدند تا كار را پس از رحلت آن حضرت، از دست اهل‌بیت او خارج كنند. اگر نبود كه قریش نام او را وسیله‌ای برای سلطه‌ی خویش قرار داده و نردبان ترقی خود می‌دید، حتی یك روز پس از رحلت آن حضرت خدا را نمی‌پرستید، و به ارتداد می‌گرایید... اندكی بعد فتوحات آغاز شد؛ سیری پس از گرسنگی و ثروت پس از ناداری. این سبب شد تا اسلام عزیز شودو دین در قلوب بسیاری از آنان جای گیرد، چرا كه به هر حال اگر حق نبود چنین و چنان نمی شد. بعد از آن این فتوحات را به فكر و تدبیر امیران نسبت دادند. در این میان عده‌ای را بزرگ كرده و عده‌ی دیگری را از یاد مردم بردند: «فكنّا ممن خَمُلَ ذكره و خبت ناره و انقطع صوتُه و صیتُه، حتی أكل الدهر علینا و شرب، و مضت السنون و الأحقاب بما فیها، و مات كثیر ممن یُعرَف و نشأ كثیر ممن لایُعرَف»؛ ما از كسانی بودیم كه یادش به فراموشی سپرده شده، نورش به خاموشی گرایید و فریادش قطع شد، آن چنان كه گویی زمانه ما را بلعید. سالها به همین منوال گذشت، بسیاری از چهره‌های شناخته شده مردند و كسانی كه ناشناخته بودند، برآمدند. در این شرایط فرزند پسر چه می‌توانست بكند. می‌دانید كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ مرا به خاطر خویشی به خود نزدیك نمی‌كرد. بلكه برای جهاد و نصیحت چنین می‌كرد.[16] درست به دلیل همین فراموشی امام در جامعه‌ی مسلمانان بود كه آن حضرت در دوره‌ی خلافت، می‌كوشید تا از هر فرصتی برای معرفی خود و تلاش‌هایش برای اسلام در زمان رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ برای مردم سخن بگوید.[17] 
روابط امام با ابوبكر بسیار سرد بوده و گویا خاطره‌ای باقی نمانده است. در برخورد با عمر خاطرات زیادی به دست آمده است كه عمدتاً كمك‌های قضایی امام به عمر و نیز پاسخ به برخی رایزنی‌های عمر با امام است كه برخی در نهج البلاغه هم منعكس شده است. عمر از پرخاش ظاهری به امام خودداری كرده و در ظاهر به امام حرمت می‌نهاد؛ اما عثمان چنین نبود، او تحمل اظها