ته باشد و. على (ع ) در اين كلامش به اصحابش مى فرمايد: مثل من مثل عاشقى است كه به معشوق خودش رسيده است مثل من مثل آن كسى است كه در تاريكى شب دنبال آب مى گردد و ناگهان آب را پيدا مى كند چه سرورى به او دست مى دهد چه نيكو سروده است حافظ:
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
كه شاعر جمله (فزت ورب الكعبة ) را مى گويد.

358 همه كنار بستر امام  

در لحظات آخر همه دور بستر على (ع ) جمع بودند زهر به بدن مباركش ‍ خيلى اثر كرده بود و گاهى وجود مقدسش از حال مى رفت و به حال اغماء در مى آمد ولى همين كه به حال مى آمد باز از زبانش در مى ريخت ، نصيحت مى كرد، موعظه مى كرد، آخرين موعظه على (ع ) همان موعظه بسيار پر جوش و حرارت است كه در بيست ماده بيان كرده است اول حسن (ع ) و حسين (ع ) را مخاطب قرار داده است بعد همه فرزندانش و بعد همه مردمى كه تا دامنه قيامت صدايش را مى شنوند و كلامش را مى خوانند.(422)

359 شب آخر حيات  

چون شب بيست و يكم شد، فرزندان و اهل بيت خود را جمع كرد، ايشان را وداع كرد فرمود كه : خدا خليفه من است بر شما، او بس است مرا و نيكو وكيلى است ، پس ايشان را وصيت به خيرات فرمود. در آن شب اثر زهر بر بدن مباركش بسيار ظاهر شده بود، هر چند خوردنى و آشاميدنى آوردند تناول نفرمود، لب هاى مباركش به ذكر خدا حركت مى كرد، مانند مرواريد عرق از جبين مى ريخت ، به دست مبارك خود پاك مى كرد و مى گفت : شنيدم از رسول خدا (ص ) كه چون نزديك وفات مؤ من مى شود، عرق مى كند جبين او مانند مرواريدتر، و ناله او ساكن مى شود.
پس صغير و كبير فرزندان خود را طلبيد و فرمود كه : خدا خليفه من است بر شما، و شما را به خدا مى سپارم ، پس همه به گريه افتادند. حضرت امام حسن (ع ) گفت : اى پدر چنين سخن مى گويى كه گويا از خود نا اميد شده اى ، فرمود: اى فرزند گرامى يك شب پيش از آنكه اين واقعه بشود جدت رسول خدا(ص ) را در خواب ديدم ، از آزارهاى اين امت به او شكايت كردم ، گفت : نفرين كن بر ايشان ، پس گفتم : خداوندا بعد من بدان را برا ايشان مسلط گردان ، و به جاى ايشان بهتر از ايشان به من روزى كن ، پس حضرت رسول فرمود كه : خدا دعاى تو را مستجاب كرد، بعد از سه شب تو را به نزد من خواهد آورد و اكنون سه شب گذشته است .
اى حسن ! تو را وصيت مى كنم به برادرت حسين ، و فرمود كه : شماها از منيد و من از شمايم ، رو كرد به فرزندان ديگر كه از غير فاطمه بودند، ايشان را وصيت كرد كه مخالفت حسن و حسين مكنيد، پس گفت : حق تعالى شما را صبر نيكوتر كرامت كند، امشب از ميان شما مى روم و به حبيب خود محمد مصطفى (ص ) ملحق مى شوم ، چنانچه مرا وعده داده است .
اى حسن ! چون من از دنيا بروم ، مرا غسل ده و كفن كن و حنوط كن جد خود رسول خدا (ص ) كه از كافور بهشت است ، جبرييل آورده بود براى آن حضرت . چون مرا بر روى تخت گذاريد پيش تخت را كار نداريد و عقب آن را بگيريد، به هر سو كه پيش تخت رود شما نيز از عقب آن برويد و به موضع كه جنازه من بايستد آن موضع قبر من است ، آنجا جنازه مرا بر زمين گذاريد.
اى حسن ! تو بر من نماز كن و بر من هفت تكبير بگو، بدان كه اين هفت تكبير حلال نيست بر احدى غير از من مگر بر مردى كه در آخرالزمان به هم رسد از فرزندان برادرت حسين كه قائم و مهدى اين امت است ، و كجى هاى اين خلق را او درست خواهد كرد.
چون بر من نماز كنى اى حسن ، جنازه را از موضع خود بردار و خاك را از آن موضع دور كن ، پس در آنجا قبر كنده و لحد ساخته خواهى يافت ، و چوبى ساخته نقش كرده شده در آنجا خواهى ديد كه پدرم حضرت نوح (ع ) براى من ساخته در آنجا گذاشته است ، پس مرا بر روى آن تخته دفن كن ، و هفت خشت ساخته در آنجا خواهى يافت از خشت هاى بزرگ ، آنها را بر روى من بچين ، پس اندكى صبر كن و يك خشت را بردار و به قبر نظر كن ، مرا در آنجا نخواهى ديد زيرا به جد تو رسول خدا (ص ) ملحق خواهم شد، بدان كه هر پيغمبرى بميرد اگر چه در مشرق مدفون شده باشد و وصى او در مغرب باشد، البته حق تعالى روح و جسد او را با روح و جسد وصى او جمع مى نمايد، بعد از آن جدا مى شوند، باز هر يك به قبرهاى خود بر مى گردند. پس قبر مرا از خاك پر كن و پنهان كن و موضع قبر مرا، چون صبح شود تابوتى بر ناقه اى بند، و سر آن ناقه را به كسى بده كه به جانب مدينه بكشد تا آنكه مردم ندانند كه من در كجا مدفون شده ام .(423)

360 شب آخر حيات  

محمد بن الحنفيه گفت : چون شب بيستم ماه مبارك رمضان شد، اثر زهر به قدم هاى مبارك پدرم رسيد، در آن شب نماز نشسته مى خواند و به ما وصيت ها مى فرمود و تسلى مى داد تا آنكه صبح طلوع كرد، پس مردم را رخصت داد كه به خدمت آن حضرت مى آمدند و سلام مى كردند، جواب سلام ايشان مى فرمود و مى گفت : ايها الناس از من سؤ ال كنيد پيش از آنكه نماز مرا نيابيد، و سؤ ال هاى خود را سبك گردانيد براى مصيبت امام شما.
پس مردم خروش بر آوردند، حجر بن عدى برخاست شعرى چند در مصيبت آن حضرت خواند. چون ساكت شد، حضرت فرمود: چگونه خواهد بود حال تو در هنگامى كه تو را طلبند و تكليف نمايند كه بيزارى جويى از من ؟ حجر گفت : به خدا سوگند يا اميرالمؤ منين كه اگر مرا به شمشير پاره پاره كنند و به آتش بسوزانند از تو بيزارى نجويم ، حضرت فرمود: براى هر چيزى توفيق يافته اى ، اى حجر خدا تو را جزاى خير دهد از جانب اهل بيت پيغمبر خود، پس شربتى از شير طلبيد و تناول نمود فرمود كه : اين آخر روزى من است از دنيا.(424)

361 وصيت على (ع ) به امام حسن (ع ) 

اولاد على (ع ) خاموش نشسته و در حالى كه غم و اندوه گلوى آنها را فشار مى داد به سخنان دلپذير و جان پرور آن حضرت گوش مى دادند، تا اين قسمت از وصيت على (ع ) درس اخلاق و تربيت بود كه عمل بدان هر فردى را به حد نهايى كمال مى رساند آن حضرت اين قسمت از وصيت خود را با جمله لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم به پايان رسانيد و آنگاه از هوش رفت و پس از لحظه اى چشمان خدا بين خود را نيمه باز كرد و فرمود: اى حسن سخنى چند هم با تو دارم ، امشب آخرين شب عمر من است چون در گذشتم مرا با دست خود غسل بده و كفن بپوشان و خودت مباشر اعمال كفن و دفن من باش و بر جنازه من نماز بخوان و در تاريكى شب دور از شهر كوفه جنازه مرا در محلى گمنام به خاك سپار تا كسى از آن آگاه نشود.
عموم بنى هاشم مخصوصا خاندان علوى در عين خاموشى گريه مى كردند و قطرات اشك از چشمان آنها بر گونه هايشان فرو مى غلطيد، حسن (ع ) كه از همه نزديك تر نشسته بود از كثرت تاءثر و اندوه امام (ع ) را متوجه حزن و اندوه خود نمود، على (ع ) فرمود: اى پسرم صابر و شكيبا باش و تو و برادرانت را در اين موقع حساس به صبر و بردبارى توصيه مى كنم .
سپس فرمود: از محمد هم مواظب كنيد او هم برادر شما و هم پسر پدر شما است و من او را دوست دارم .(425)

362 شهادتين گفتن امام على (ع ) 

على (ع ) مجددا از هوش رفت و پس از لحظه اى تكانى خود و به حسين (ع ) فرمود: پسرم زندگى تو هم ماجرايى خواهد داشت فقط صابر و شكيبا باش كه مان الله يحب ا