ل داد، و حنوط و كفن نموده و نماز خواندند و سپس در ميان تابوت گذاشتند، دنبال تابوت را بلند كرده ، جلو تابوت خود بلند شد و حسن و حسين (ع ) و عبدالله بن جعفر و محمد حنفيه (همين چهار نفر) شبانه جنازه را به سرزمين نجف آوردند، ناگهان در آن جا سنگ سفيد درخشانى يافتند، آن را از جا كندند، ناگهان لوحى پيدا شد كه در آن نوشته بود: (اين قبرى است كه نوح (ع ) آن را براى على بن ابى طالب (ع ) ذخيره كرده است ) جنازه را همان جا به خاك سپردند و زمين قبر را همواره ساخته و به كوفه بازگشتند).(436)
و از امام صادق (ع ) روايت شده كه اميرمؤ منان (ع ) به امام حسن (ع ) فرمود: براى من چهار قبر در چهار محل حفر كن : 1 در مسجد كوفه 2 در رحبه (صحن مسجد يا ميدان كوفه ) 3 نجف 4 در خانه جعدة بن هبيره ، تا كسى از قبر من مطلع نشود.
اين وصيت براى آن بود كه قبر مقدس آن حضرت از دستبرد و نبش و اهانت دشمنان كينه توز على (ع ) محفوظ بماند.
جنازه آن حضرت را شبانه به طور مخفى ، چهار نفر (حسن ، حسين ، محمد حنفيه و عبدالله بن جعفر) بر داشتند و به خاك سپردند، و طبق بعضى از روايات ، قبر آن حضرت تا زمان امام صادق (ع ) و به قولى تا زمان هارون الرشيد پنهان بود.

373 غسل و تكفين على (ع ) 

حضرت اميرالمؤ منين (ع ) وصيت كرد حضرت امام حسن و حسين (ع ) را كه چون از دنيا بروم ، نزديك سر من خواهيد يافت حنوطى از بهشت پيدا مى كنيد و سه كفن از استبرق بهشت پس مرا غسل دهيد و حنوط و در آن جامه ها كفن كنيد، حضرت امام حسن (ع ) فرمود: كه چون آن حضرت از دنيا رفت طبقى از طلا نزديك سر آن حضرت يافتيم كه پنج شمامه از كافور بهشت و چند برگ از سدر بهشت در آن طبق بود.(437)
روايت كرده اند كه چون از غسل و كفن آن حضرت فارغ شدند، شترى پيدا شد جنازه آن حضرت را بر آن شتر بار كردند و آن شتر روانه شد، از عقب شتر آمدند تا آن كه شتر در صحراى نجف ايستاد، چون نظر كردند نزديك پاى شتر قبر كنده اى يافتند، ندانستند چه كسى آن قبر را كنده است چون جنازه آن حضرت را از شتر پايين آوردند، ابر سفيدى نزديك سر آن حضرت پيدا شد، و مرغان سفيد بسيار در ميان آن ابر پرواز مى كردند. چون بر آن حضرت نماز كردند و دفن كردند آن ابر و مرغان ناپيدا شدند.(438)

374 ملايكه يارى دهنده غسل على (ع ) 

به سند ديگر روايت كرده اند كه آن حضرت وصيت نمود كه وقتى از دنيا رفتم در زاويه راست خانه لوحى خواهيد يافت مرا بر روى آن لوح بخوابانيد هر جامه كه حاضر شود براى من مرا در آن كفن كنيد، بعد از وفات آن حضرت لوح را در زاويه آن خانه ديدند، در آن لوح نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحيم ، اين لوح را نوح پيغمبر براى على بن ابى طالب ذخيره كرده است .
در دهليز خانه كفنى يافتند كه بر روى آن حنوطى گذاشته بود كه نور آن حنوط از روشنى روز افزون بود زمانى كه مشغول غسل شدند، جسد مبارك آن حضرت سبك بود خود حركت مى كرد پس امام حسين به امام حسن گفت : نمى بينى جسد حضرت اميرالمؤ منين چقدر سبك است ، خود به خود مى گردد.
حضرت امام حسن فرمود: كه اى عبدالله با ما جماعت ديگر هستند كه در غسل آن حضرت ما را يارى مى كنند و پيدا نيستند.
چون از نماز فارغ شدند جلوى جنازه بلند شد، ايشان عقب را گرفتند در بين راه صداى بال ملايكه را مى شنيدند و صداهاى تسبيح و تقديس ‍ ملايكه به گوش ايشان مى رسيد تا آن كه رسيدند به آن قبرى كه حضرت براى ايشان وصف كرده بود جلوى جنازه بر زمين آمد، پس عقب جنازه را بر زمين گذاشتند اول امام حسن (ع ) بر او نماز خواند، بعد از آن امام چنانچه آن حضرت وصيت كرده بود.(439)

375 مقبره آماده على (ع ) 

حيان عنزى گويد: خادم اميرالمؤ منين (ع ) به من گفت : هنگامى كه زمان وفات على (ع ) رسيد به حسن و حسين (ع ) فرمود: چون من از دنيا رحلت كردم مرا روى تابوت گذارده طرف پاهاى تابوت را به دوش ‍ بگيريد جلو آن حركت مى كند، آن گاه جنازه را به جانب غريين ببريد در آن جا سنگ سفيد درخشانى به چشم شما مى خورد، همان جا آرامگاهى براى من حفر نماييد قبر ساخته اى خواهيد ديد مرا در آن جا به خاك بسپاريد.
چون اميرالمؤ منين (ع ) از دنيا رفت مطابق وصيت او آخر تابوت او را به دوش گرفتيم و جلو آن خود حركت مى كرد و ما همان وقت صداى زمزمه اى را مى شنيديم . همچنان به دنبال جنازه آمديم تا وارد غريين شديم سنگ سفيد نورانى ما را به طرف خود توجه داده بدان جا رهسپار شده قبرى حفر كرده مرقدى آماده ديديم كه بر آن نوشته بود: اين قبرى است كه آن را نوح (ع ) براى جسد پاك على (ع ) فراهم كرده ما آن بدن پر از مهر و محبت و حقيقت را در آن قبر پنهان ساختيم گر چه از ديدارش محروم گرديديم كه جهانى مملو از حقيقت را در آن خاك پنهان ساختيم گر چه از ديدارش محروم گرديديم كه جهانى مملو از حقيقت را در آن خاك نهاديم ليكن از اكرامى كه خدا با على (ع ) كرده خوشحال بوديم و بالاخره با دلى داغدار از كنار قبر على (ع ) بر گشتيم .
در راه با گروهى از دوستان على (ع ) كه بر جنازه او نماز نخوانده بودند ملاقات كرديم جريان را به ايشان گفتيم و عنايات خداى منان را كه به او نموده بيان كرديم آنها گفتند: ما هم مى خواهيم آن چه را شما ديده ايد مشاهده كنيم گفتيم : چنان چه وصيت فرموده نشان قبر او ناپيدا شده ، آنها به سخن ما توجهى نكرده رفتند و برگشتند و اظهار داشتند چنان چه گفتيد هر چه جستجو كرديم اثرى نديديم .(440)

376 جان باختن بينواى نابينا كنار قبر على  

هنگامى كه امام حسن و امام حسين (ع ) از دفن پدر باز مى گشتند، نزديك دروازه شهر كوفه كنار ويرانه اى ، بينواى بيمار و نابينايى را ديدند كه خشتى زير سر نهاده و ناله مى كند از او پرسيدند: كيستى و چرا اين گونه گريه و ناله مى كنى ؟
او گفت : غريبى بينوا و نابينا هستم ، نه مونسى دارم و نه غم خوارى ، يك سال است كه من در اين شهر هستم ، هر روز مردى مهربان ، و غم خوارى دلسوز نزد من مى آمد و احوال مرا مى پرسيد و غذا به من مى رسانيد و مونس مهربانى بود، ولى اكنون سه روز است او نزد من نيامده است و از حال من جويا نشده است .
گفتند: آيا نام او را مى دانى ؟
گفت : نه
گفتند: آيا از او نپرسيدى كه نامش چيست ؟
گفت : پرسيدم ، ولى فرمود: تو را با نام من چه كار، من براى خدا از تو سرپرستى مى كنم .گفتند: اى بينوا! رنگ و شكل او چگونه بود؟
گفت : من نابينايم ، نمى دانم رنگ و شكل او چگونه بود.
گفتند: آيا هيچ نشانى از گفتار و كردار او دارى ؟
گفت : پيوسته زبان او به ذكر خدا مشغول بود، وقتى كه او تسبيح و تهليل مى گفت ، زمين و زمان و در و ديوار با او هم صدا و هم نوا مى شدند، وقتى كه كنار من مى نشست مى فرمود:
مسكين جالس مسكينا غريب جالس غريبا
(در مانده اى با درمانده اى نشسته ، و غريبى هم نشين غريبى شده است !).
حسن و حسين (ع ) (و محمد حنفيه و عبدالله بن جعفر) آن مهربان ناشناخته را شناختند، به روى هم نگريستند و گفتند: (اى بينوا! اين نشانه ها كه بر شمردى ، نشانه هاى باباى ما اميرمؤ منان على (ع ) است ).
بينوا گفت : پس او چه شده كه در اين سه روز نزد من نيامده ؟
گفتند: اى غريب بينوا، شخص بدبختى ضربتى بر آن حض