يان از يكديگر جدا مى شود. پيغمبر اكرم همچنان سرگرم انديشه هاى خويش است ، دل بر مبدا وحى گمارده و چشم به سوى آسمان دوخته است و با ديدگان جذاب خود - كه دنيايى از عواطف بشر - دوستى و آثار جهان بينى در بر دارد - به دامنه ابهام آميز افق خيره مى نگرد و گويى از مشرق انوار وحى الاهى منتظر فرمانى بزرگ و امرى خطير است . آرى چنين است .
انتظار محمد(ص ) چندان نمى پايد. خداوند خواسته حبيبش را بر آورده آخرين و مهمترين موضوع اساسى اسلام را - كه پيامبرش مدتهاست چشم به راه اعلام آن از جانب خداست - با فرستادن وحى آشكار مى كند.
در اين لحظات ، اطرافيان پيامبر نيك مى بينند كه ناگهان چهره گردآلود او بر افروخته مى شود، پلكهايش را بر هم گذارده سنگينى مخصوصى بر او چيره مى گردد، دانه هاى عرق از پيشانى بلندش فرو مى چكد و بيكباره چون كوهى در جاى خود مى ايستد و در اين حال كلماتى زير لب زمزمه مى كند؛ اين حالت نزول وحى است كه به رسول خدا دست داده است .
به اشاره او شترش را مى خوابانند. صدايش كم كم بلند مى شود. اطرافيانش ‍ به خوبى مى شنوند كه اين نغمه آسمانى را - كه جبرئيل امين ، فرشته وحى بر او نازل كرده است - با لهجه گيرا و محكم خويش تلاوت مى كند:
( يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس ...(1))
- اى پيامبر! آنچه از پروردگارت به تو نازل شده است تبليغ كن ، كه اگر ابلاغ كنى رسالت خداوندى را به انجام نرسانده اى ، و (در اين كار از كسى پروا مكن كه ) خدا تو را از مردم حفظ مى كند.
فرشته وحى به امر خداوند به پيامبر مى گويد كه آنچه در باره ولايت و امامت و خلافت بلافصل على (ع ) و واجب بودن پيرويش بر هر فرد مسلمان ، بر او نازل شده است به همه بگويد و به دستور خداوند بزرگ ، على را فرد شاخص و پايگاه عالى دين و رهبر مطلق مسلمانان جهان - بعد از خود - بگرداند.
توقف پيامبر همهمه اى در ميان كاروانيان بر پا ساخته است ؛ هياهويى كه با شيهه اسبهاى عربى و زنگ شتران قوافل آميخته است . سرما از هر سو كشيده شده جملاتى بين افراد رد و بدل ميشود:
- چه اتفاق افتاده است ؟
- اينجا؟ اينجا كه جاى فرود آمدن نيست !
اين بيابان آتشزا كه از تابش آفتاب سراسر آن زبانه مى كشد؟!
- در كنار اين كوه تفتيده ! در اين بيابان بى آب و علف !
- در اينجا چه مى خواهند بكنند؟ براى چه توقف كرده اند؟
- كاش زودتر به راه ادامه دهيم ، شايد از نسيم دشتهايى كه در پيش است آسايشى يابيم و به منزلگاه مناسبى برسيم !
- آيا چه پيش آمد كه محمد مهربان را وادار كرده است ما را در اين سرزمين ملتهب و ظهر گرما بار امر به توقف دهد؟
- آيا باز چه فرمانى از خداوند بر محمد نازل گشته است ؟
در اين هنگام ، از جمعيتى كه با پيغمبر اكرم همراهند، جلودارانشان مسافتى از صحراى جحفه را پيموده اند و عده اى نيز هنوز به نقطه توقف او نرسيده اند. به فرمان پيامبر، آنان را كه جلو رفته اند باز مى گردانند و آنان را كه از عقب مى رسند نگاه مى دارند و محل اجتماع ، نزديك بركه (غدير) معين مى گردد. اين آبگير معروف - كه اطراف آن را چند درخت تنومند پر سايه احاطه كرده است - مسافران خسته و گرمازده را به سايه هاى اطراف خودش كه هنوز مقدارى از لطافت نسيم صبحگاهى را در خود نگاه داشته است فرا مى خواند، اما با اشاره پيامبر كسى به آنجا نزديك نمى شود تا همه بيايند و اين سايبانهاى طبيعى ، محلى براى اقامه نماز باشد. زيرا هنگام نماز بايد از هر جهت آمادگى داشت . سپس عده اى ماءمور مى شوند كه زير درختان را از خار و خاشاك پاك كنند، تا ابتدا نماز ظهر كه هنگام آن فرارسيده است در آنجا برگزار گردد.
نبى اكرم نماز ظهررا با افراد كاروان از مرد و زن به جاى مى آورد و پس از پايان نماز براى ابلاغ امر مهمى - كه خداوند او را براى آن به توقف در اين سرزمين مامور كرده است - به وسيله مناديانى چند، مردم را خبر مى دهد كه همگى گرد او جمع شوند.
روز بسيارى گرمى است و حرارت آفتاب به منتها درجه شدت رسيده است ، به طورى كه مردم از جامه خويش سايبانهايى بر روى سرشان درست كرده و رداهاى خود را به دور پا پيچيده اند. با اين وصف در زير اشعه آفتاب ، انبوه متراكم جمعيت سراسر صحرا را فرا گرفته است .
در مكان مرتفعى روى تخته سنگهاى دامنه كوهستان از چند جهاز شتر منبرى بلند بنا كرده اند كه از فراز آن ، پيامبر بزرگ اسلام بتواند به صورتى در برابر اين اجتماع وسيع قرار گيرد كه همگى او را ببينند و سخنش را بشنوند. در اين هنگام پيامبر مهربان بر فراز منبر ميرود. با اشاره او غوغا و همهمه مردم يكباره خاموش مى شود، نفسها در سينه حبس مى گردد، بر سراسر جمعيت سكوتى محض مستولى مى شود و صحرا آرامش يكنواخت خود را باز مى يابد. گويى سراپاگوش شده اند كه صداى مقتداى گرامى خود را از جان و دل بشنوند.
محمد(ص ) بر جهاز شتران مى ايستد و در برابر ديدگان هزاران تن مسلمان چنين آغاز سخن مى كند:
سپاس و ستايش مخصوص خداوند است . ما از او كمك مى خواهيم . به او ايمان مى آوريم و بر او توكل مى كنيم ... ما از بديهاى نفس و زشتيهاى كردارمان به پروردگار خود پناه مى بريم . او خداوندى است كه اگر كسى را (به دليل گناه كردن و نيب بد خود او) گمراه كند آن كس رهنمايى نمى يابد و اگر كسى را هدايت فرمايد آن كس گمراه كننده اى نخواهد داشت . من گواهى مى دهم كه معبودى نيست جز آفريدگار يكتا كه بخشنده و مهربان است و شهادت مى دهم كه محمد بنده و فرستاده اوست .
بارى ، اى مردم ! خداى مهربان آگاه مرا خبر داده است كه عمر هر پيغمبر طبق سنتى است كه از آن رو مى دانم نزديك است مرا داعى الاهى و پيك اجل در رسد. من مسئولم و شما نيز مسئوليت داريد... از شما سؤ ال مى كنم : در پيشگاه خداوند درباره من چه خواهيد گفت ؟ آيا وظيفه رسالت را ادا كرده ام و شما را به راه راست و دين خدا فراخوانده ام ؟
مردم يك آواز جواب مى دهند:
ما گواهى مى دهيم كه تو همانا تبليغ كردى و اندرز گفتى و فراوان كوشيدى . خداوند به تو پاداش خير دهاد.
بار ديگر براى توضيح و تاءكيد مى فرمايد:
آيا شما شهادت نمى دهيد كه معبودى جز خداى يكتاى بيهمتا نيست ، و محمد بنده و رسول اوست و بهشت و دوزخ و مرگ و قيامت حق و مسلم است و بدون شك و ترديد خواهد آمد؟
باز همگى مى گويند:
آرى ، به اينها گواهى مى دهيم .
پيامبر در آن حال مى فرمايد:
(خداوند، گواه باش !)
سپس گفتارش را چنين ادامه ميدهد:
- همگى سخن مرا مى شنوند؟
- آرى !
- بدانيد من در رستاخيز پيش از شما كنار حوض كوثر مى رسم و شما بر من وارد خواهيد شد. و آن حوضى است پهناور كه بر لب آن جامهاى بيشمارى است .
اكنون كه داستان چنين است و روز پاداشى در پيش ، و مى بايد در روز قيامت به پيامبر خود ملحق شويد، ببينيد! نگاه كنيد! كه در مورد دو شى ء گرانقدر و دو جانشينى كه ميان شما مى گذارم چگونه رفتار مى كنيد؟
در اين هنگام از ميان انبوه جمعيت ، شخصى فرياد مى كشد:
اى رسول خدا! اين دو جانشين كه مى گويى كدامند؟
پيامبر اكرم پاسخ مى دهد:
كتاب خداوند كه رشته اى ا