نى بزرگ و (الغدير)ش ، و مرحوم سيد محسن امين و (اعيان الشيعه )اش ، و علامه كبير شيخ آقا بزرگ و (الذريعه )اش در نظر خردمندان ، همين مردان دين براى خدمت به علم و اجتماع و هدايت افكار كافى بودند. (73)
استاد علاء الدين خروفه (74) 
... اى استاد اجل ! هنگامى كه از اشتغالات فراوان درسى (الازهر) مختصرى آسودگى يافتم ، در وقتى كه نمى دانم چگونه پيش آمد و چطور توانستم از آن استفاده كنم ، شش جلد از كتاب (الغدير) شما را خواندم . در اثر اين مطالعه حيرتى مرا فرا گرفت كه آثارش هماره در من هويدا خواهد بود و هرگز از بين نخواهد رفت .
چون گمان نمى كردم زمانه ما محقق علامه اى را بپروراند كه بتواند همت بلند و عزمى را كه در آن ، برندگى شمشير نهفته است تنها در راه دفاع از مذهب خويش قرار دهد؛ و تيرهاى جانگزا و تهمتهاى پيوسته اى را كه از روزگار قديم به مذهبش روآور شده است ، باز پس زند.
آرى من گمان نمى كردم در اين عصر كه ماديات بر آن غلبه كرده و به شتابزدگى در كار تاءليف و سطحى بودن بحث و تحقيق معروف است ، مردى ، كه گويا به تنهايى خود امتى است ، نهضت كند و اين كتاب جليل ، كه مانندش را جمعيتى هماهنگ از دانشمندان عميق در علم نتوانند به دست بدهند، به وجود آورد.
من تشنگى شديد و عشق بسيار و شوق توصيف ناپذيرى داشتم كه فقه شيعه و اصول مذهبشان را بدانم ، تا اينكه اين شش جلد كتاب را خواندم . مطالعه آنها در شناختن حقايق ياريم كرد؛ حقايقى كه در كتابهايى كه در جلد سوم (75) رد كرده ايد، واژگون نشان داده شده است .
از اين رو، اين كتاب براى من در نوشتن مقالاتى كه در آنها از شيعه هوادارى كرده ام و به مجله (الازهر) تاخته ام ، بهترين كمك شد. آن مقالات را در مجله (السعد) كه در قاهره منتشر مى شود، و روزنامه (الاهرام ) كه بزرگترين روزنامه مصرى است ، انتشار دادم . و پس از انتشار با پيشامدهايى ، كه براى هر منصف و هر مدافع از حق و هر كوشنده اى در راه اتحاد مسلمين رخ مى دهد، روبرو گشتم .
اين بود كه از چندى پيش مى خواستم از قاهره نامه بنويسم و اعجاب و سپاسگزاريم را به عرضتان برسانم ، ولى گرفتارى درسها نمى گذاشت . اميد كه روزگار، پس از اينكه از دانش سرشار شما استفاده كرده ام ، ديدارتان را برايم ميسر گرداند و درك حضورتان را پيش آورد....(76)
دكتر بولس سلامه بيروتى (77) 
بخش پنجم (الغدير) را پس از استفاده از چهار بخش پيش ، گرفتم . بر من لازم بود كه در سپاسگزارى از شما شتاب كنم ؛ تا حقى كه بر من ، بلكه بر ادباى عرب ، بلكه بر تاريخ پيدا كرده ايد؛ ادا كرده باشم .
اين مركبى كه از خامه دليل زاى شما مى بارد، هنگامى كه آن را به ذكر فرزندان فاطمه مى گردانيد، به سطرهاى تابناك و سراپا قلم پايدار ماند و زمين و آن چه بر آن است به خداوند بازگردد، به حق آل محمد گوياست .
اى صاحب فضيلت ! اين كار بزرگى كه شما بى مددگار بدان اقدام كرده ايد، كار دشوارى است كه براى جماعتى از دانشمندان هم تاب فرسات . پس ‍ چگونه توانسته ايد به تنهايى آماده انجام آن شويد؟
بى گمان اين روح مقدس ، روح امام عظيم است - بر او و فرزندان پاكش ‍ گراميترين درود باد - كه مشكلات را رام ساخته و روشن بينى شما را به روى گنجهاى دانش گشوده است ؛ كه از آنها برمى گيريد و مى پراكنيد. چنين اندوخته اى براى مورخان ، و ماخذى براى دانشوران ، و آبشخورى براى شاعران باقى خواهد ماند؛ تا هرگاه كشتزار ادب بپژمرد از آن سيرابش ‍ كنند.
اين دوره كتاب نفيس شما فقط مجموعه اى از احاديث نيست ، بلكه دائرة المعارفى است كه مايه استحكام و خرمى بوستان شعر و ادب است . و همانا خواننده را موجى از رشك فرو مى گيرد؛ و بدون اختيار دو كلمه اى را كه بر زبان ، سبك ولى در ميزان حقيقت ، سنگين است بر زبان مى راند و مى گويد: (الله اكبر)!!
بارى ادله عظمت اميرالمؤ منين ، بلكه امير عرب ، بيش از آن است كه به شماره در آيد، و كسى كه بخواهد آنها را برشمارد، مانند كسى است كه بخواهد ذرات اشعه آفتاب را در دست گيرد. من در اين نامه به ذكر يكى از آنها اكتفا مى كنم ، و آن اين است كه در راه دوستى خاندان محمد، دو مرد به هم رسند: نخست شيعه مذهبى جليل كه پانزده سال است قلمش را در راه خدمت به حق وقف كرده است و او تو هستى ، دوم اين مسيحى ناتوان كه تازه به اين حقيقت رسيده است . سبب اين امر آن است كه سرزمين مقدس ‍ حقيقت ، بر كرانه (دجله ) (78) و بر سواحل درياى (مديترانه ) (79) است ، و حق شعله اى است از فروغ عالم برين . و اين شعله ، به خدا قسم ، به خلود و جاودانگى بى پايانى پيوسته است ...(80)
آرى ، حق جاويدان است  
پيكره رويين حقيقت ، هدف پيكان شكسته باطل نيست .
آنجا كه باطل ، ابر مانند در برابر خورشيد حقيقت مى ايستد، باران حوادث مى بارد و توده هاى عظيم ابر از هم مى پاشد، سپس انوار نافذ و پاكيزه حقيقت ، آفتاب سان همه چيز را روشن مى كند. در آنجا كه عفريت باطل ، فرصت يافته ارتباط خود را با دل و مغز ابناى بشر برقرار مى سازد، و با هوس ‍ انگيزى فريباى خود، آنان را گمراه كرده افق افكار را تيره و تار مى كند، باز فرشته حقيقت با چهره نورانى خويش نمايان شده تاريكيها را مى زدايد؛ و نداى ملكوتى فضيلت و معنويت را در گوش جانها فرو مى خواند.
بر اثر نادانى مردمى كه از فوايد تربيت برخوردار نشده اند، ممكن است چندى موانعى به وجود آيد كه از انعكاس فروغ مقدسات مانع گردد، اما به زودى عكس العمل آن به ظهور مى رسد. پس هيچ گاه حقايق پوشيده نمى ماند؛ و پى جويان از اين سرچشمه رستگارى بخش محروم نمى گردند؛ و تاريخ با همه شتابزدگى و انحرافى كه دارد، باز در كرانه آسمان خود، جلوه هاى حقيقت را حفظ مى كند، تا در فرصتهاى مناسب ، با فداكاريهاى دانشمندان مجاهدى كه در راه دفاع از مذهب خويش مى كوشند، هنگامه فكر حق طلبى به پا شود؛ و عظمت آئين آسمانى نمودار گردد.
آرى در طول تاريخ به مردانى بر مى خوريم كه چنان خود را در راه شرافت و عظمت جامعه و آيين خودش فدا كرده اند كه سرگذشت زندگيشان با تاريخ آن جامعه و آيين درآميخته است ، و مهر آنان در اعماق روان فرزندان اجتماع جاى گرفته است ، و تا آنجا خدمات و آثار آنان منشاء تاءثير و تحول بوده است كه با مطالعه تاريخ يك ملت ، گويا داستان زندگى يك يا چند تن از اين گونه مردان بزرگ را از نظر گذرانده ايم .
بى گمان ، نويسنده (الغدير) در رديف اين دسته از مردان تاريخ قرار دارد. او روحانى عظيم القدر، دانشمند پرهيزگار، مصلح متفكر، معلم اخلاق و فضيلت ، و به وجود آورنده جنبش فكرى پر ارجى است كه واكنش ‍ انحرافات و بيراهه رويهاى تاريخ ‌نويسان پيشين است . وى با اين كار علمى و دينى و خدمت خالصانه ، وظيفه شناسى و اخلاص خويش را به ساحت اميرالمؤ منين على (ع ) ثابت كرد، و عهده دار هدايت خلقى فراوان گشت و مسير افكار را دگرگون ساخت .
نبوغ علامه در دانش سرشار خلاصه نمى شود. او در ايمان عميق ، استقامت شگفت آور، تقواى كامل ، قاطعيت منطق ، يقين مطلق ، سوز گفتار، شور اصلاح و درستى پندار، نابغه است .
امينى يك دانش