ن نقطه رهبری سپاه را به دست بگیرد، آگاه ساخت . 
در این موقع طلحه برخاست و خلیفه را بر این كار تشویق كرد و سخنانی گفت كه بوی تملق و چاپلوسی بخوبی از آن استشمام می شد. 
پس از او عثمان برخاست و نه تنها خلیفه را به ترك مدینه تشویق كرد، بلكه افزود: به سپاه شام و یمن بنویس كه همگی منطقه خود را ترك كنند و به تو بپیوندند و تو با این جمع انبوه بتوانی با دشمن روبرو شوی . 
در این موقع امیر مومنان - علیه السلام - برخاست و فرمود: 
«پیروزی و شكست این امر (اسلام) بستگی به فزونی نیرو و كمی جمعیت نداشته است، این دین خدا است كه آن را پیروز ساخت و سپاه اوست كه خود آن را آماده و یاری كرد تا آنكه به آنجا كه باید برسند رسید و به هر جا كه باید طلوع بكند طلوع كرد، از ناحیه خداوند به ما وعده پیروزی داده شده است، و می دانیم كه خداوند به وعده خود جامه عمل پوشانیده و سپاه خویش را یاری خواهد كرد. 
موقعیت زمامدار، همچون رشته مهره ها است كه آنها را گرد آورد به هم پیوند می دهد. اگر رشته از هم بگسلد، مهره ها پراكنده می شوند و سپس هرگز نمی توان آنها را جمع آوری كرده و از نو نظام بخشید. 
امروز، اگر چه عرب از نظر تعداد كم است، اما نیروی اسلام فراوان، و در پرتو اجتماع و اتحاد و هماهنگی، عزیز و نیرومند است . بنابراین تو (خلیفه) همچون محور سنگ آسیاب، جامعه را به وسیله مسلمانان به گردش در آور، و با همكاری آنان در نبرد، آتش جنگ را برای دشمنان شعله ور ساز، زیرا اگر شخصا از این سرزمین خارج شوی، عرب از اطراف اكناف سر از زیر بار فرمانت بیرون خواهد برد، و آنگاه آنچه پشت سرگذاشته ای، مهمتر از آن خواهد بود كه در پیش رو داری . 
اگر فردا چشم عجمها بر تو افتد، خواهند گفت : این اساس و ریشه (رهبر) عرب است، اگر ریشه این درخت را قطع كنید، راحت می شوید، و این فكر، آنان را در مبارزه با تو و طمع در نابودی تو حریص تر و سرسخت تر خواهد ساخت . 
اما اینكه گفتی آنان برای جنگ با مسلمانان آماده می شوند و از این موضوع نگرانی، بدان كه خداوند بیش از تو این كار را ناخوش دارد، و او بر تغییر آنچه نمی پسندد، تواناتر است . 
واما اینكه به فزونی تعداد سربازان دشمن اشاره كردی، (بدان كه) ما، در گذشته، در نبردها، روی تعداد افراد تكیه نمی كردیم، بلكه بر یاری و كمك خداوندی حساب می كردیم (و پیروز هم می شدیم .) » 
عمر پس از شنیدن سخنان امام نظر او را پسندید و از رفتن منصرف شد.[3] 
با توجه به این گرهگشایی ها بود كه عمر می گفت : به خدا پناه می برم كه مشكلی پیش بیاید و ابوالحسن (علی) برای حل آن حضور نداشته باشد.[4] 
[1] . به عنوان نمونه مى توان از كتاب : قضاء امیر الموءمنین على بن ابى طالب تالیف محقق عالیمقام شیخ محمد تقى تسترى و كتاب قضاوتهاى حضرت على بن ابى طالب تالیف سید اسماعیل رسول زاده نام برد 
[2] . ان فعلت ظفرت فقال بشرت بخیر. (ابن واضح یعقوبى ، تاریخ یعقوبى ، ج 3 ص 39 
[3] . ابن اثیر، الكامل فى التاریخ ، بیروت (بى تا) دارصادر، ج 3 ص 8 طبرى ، محمد بن جریر، تاریخ الامم والملوك ، بیروت ، دارالقاموس الحدیث ، (بى تا) ج 4 ص 237- حافظ ابن كثیر، البدایه و النهایه ،الطبیه الثانیه ، بیروت ، مكتبه المعارف ، 1394ه.ق ، ج 7 ص 107 
[4] . ابن حجر عسقلانى ، الاصابه فى تمییز الصحابه ، الطبعه الاولى ، بیروت ، داراحیاء التراث العربى ، 1328ه.ق ، ج 2 ص 509- ابن عبدالبر، الاستیعاب فى معرفه الاصحاب ، بیروت ، داراحیاء التراث العربى ، 1328ه.ق ، ج 3 ص 39 (در حاشیه الاصابه )
مهدي پيشوايي- سيره پيشوايان، ص71امواج غدير 
... و در تاريخ جهان موجى نوسان خيز افكند؛ موجى كه از سرچشمه الهام به دست او به حركت درآمد؛ و كشتيى را كه بادبان عدل و دادگسترى و شجاعت و ايمان رهبريش مى كرد، بر اقيانوس بيكران زمان به سوى سواحل خوشبختى و سعادت روان ساخت ...
سطح آب از نوازش نسيم مى لرزيد؛ نسيمى كه آهسته از روى ريگها مى گذشت و از لابلاى سنگها عبور مى كرد.
كرانه بركه از هجوم موج طراوتى يافته بود. گاهى برگى نيز دستخوش لرزش ‍ آب مى شد.
صخره ها با اندك سايه اى كه افكنده بودند، شكوه و جلال طبيعت را مجسم مى كردند. تپه ها...، سر به درون يكديگر نهاده در كرانه هاى ابهام آميز صحرا ناپديد مى گشتند. قطعه ابرى در افق دوردست ديده مى شد، و پرندگانى بر فراز ريگزارهاى وسيع در پرواز بودند.
سكوتى عميق همه چيز را فراگرفته بود. آسمان نيز عكسى از آرامش صحرا بود. جز زمزمه هستى ، آوايى به گوش نمى رسيد.
زمان در انتظار حادثه اى شورانگيز بود؛ و طبيعت به استقبال آهنگى خوشنوا مى شتافت ...
لحظاتى دقيق گذشت ...
ارتعاشات صوتى سينه فضا را شكافت ؛ در دل كوهسار طنين افكند؛ با اشعه آفتاب در آميخت و به روى بركه فرود آمد.
آب مى لرزيد، و امواج دلپذيرش را گسترش مى داد؛ امواجى جاويد و هميشگى ...
مسير اين امواج تنها آن بركه نبود. فضاى صحرا تا آخرين چشم انداز دشتها، تا درون دره هاى عميق و فراز بيابانهاى خاموش ، قبه نيلگون سپهر تا سراپرده هاى افلاك كه جايگاه فرشتگان است ، زواياى انديشه ها، اعماق روانها، و خلاصه امتداد تاريخ انسان دستخوش اين امواج گشت ....
چه تاءثيرى !
چه نفوذ عميق و پر دامنه اى !
چه فروغ رخشنده اى !
چه انعكاس تابناك و بى پايانى !
نغمه هاى پاك و الفاظ جذابى كه در آن روز، در آن دشت ساكت ، در آن اجتماع پهناور صحرايى ، چون روحى مصفا با جانها درآميخت ؛ و چون فروغى مرموز در دلها پرتو افكند.
گفتارى كه در تاريخ تعليم و تربيت ، فروزانترين سطرهاى برنامه رهبران بود. مآل انديشيى كه به سود حقوق انسان از دلى آكنده از عشق به هدايت سرچشمه گرفت . كلماتى كه مبانى اصلاح و سعادت جاويد را در خود نهفته داشت و فروغى بود كه از ملكوت اعلى جدا گرديد و از كرانه آسمان وحى بدرخشيد، تا مسير بى پايان هستى را به تلاءلؤ درآورد.
از فراز منبرى طبيعى از جهاز شتران ، از روى تخته سنگهاى استوار، در هواى صاف ظهر بيابان ، همراه نوايى آسمانى و دل انگيز، در دامان آرامش ‍ دهنده صحرا، جايى كه سكوت مطلق طبيعت ، انديشه ها را متمركز مى سازد و هدف وجود، بشر غافل را به خود مى آورد؛ جايى كه عظمت آفرينش از رازهاى خود پرده مى افكند، و شكوه كاينات و مظاهر هستى ، انسان سهل انگار را به تاءمل و تدبر وامى دارد.
آنجا... آنجا كه از محيط محدود شهرها و آباديها اثرى نيست ؛ و از در و ديوارهاى عمارتهاى ماءنوس يادى به جاى نمانده است ؛ و روان انسان چون صفحه سپيدى آماده پذيرش هر حقيقتى است .
از زبان برگزيده كائنات ، كه به گفته كارلايل (91): (راز هستى برابر دو چشمش فروغ مى كشيد، و آوايش چنان بود كه گويى از دل طبيعت برمى خاست ) (92)
از رهبرى ملكوتى كه عمرى را در شور تربيت ، و رنج گرانبار تعليم به سر آورده در تهذيب و تعديل عواطف اجتماع ، كوششهاى فراوان كرده است . و بيست و سه سال محبت بيدريغش را بر همه مبذول داشته تا برنامه حيات بخش آسمانى را گسترش دهد.
از مصلحى مهربان ، از آموزگارى عزيزتر از جان .
آرى ، از محمد(ص )، از اين رهنماى گرامى و كانون مهر و ف