يلت ، از اين مربى رنجديده و فداكار كه هم اكنون روزهاى عمر پر انقلاب خود را پس از اداى وظايف پيامبرى به پايان مى برد.
به ياران و اصحاب ، به مسلمانانى كه مناسك حج را به جا آورده اند، و آن صحنه عبادت اجتماعى را برگزار كرده اند؛ و هنوز خاطرات حج را، كه زايل كننده غرور و خودخواهى است ، از ياد نبرده اند؛ و صفايى از پرستش و نيايش ، روحشان را در پرتو خود گرفته است .
آن هم در چنان موقعيتى حساس ، كه براى ابد جامعترين طرح سعادت و تعالى اخلاقى ريخته مى شود؛ و در دقايقى كه راز بقاى دين و تربيت آشكار مى گردد؛ و نتيجه نهايى آفرينش (حكومت دين كامل در جوامع بشر) در آشكارترين صورت ، خودنمايى مى كند؛ و هسته مركزى سازمان هدايت يكجا به بشريت رو مى آورد؛ زبان وحى سخن مى گويد و فروغ الهامى را كه در سينه پاكش درخشيده است به صفحات افكار و روانها مى تاباند؛ و زحمات طاقت فرساى پيامبران ، همراه مجاهدات بيست و سه ساله او هم اكنون در اين چند ساعت خلاصه مى شود، و برنامه هدايت و سعادت بشر تا دامنه رستاخيز تنظيم مى گردد.
پس تاريخ انسانيت است و اين لحظات ...
و آسمان هدايت است و اين تشعشع عالمگير...
و پياپى رسيدن علل كائنات است و اين دقايق تابناك ...
معرفى انسان الاهى و برتر از انسانها، روى دست بزرگ معلم انسانيت ، در گرماى سوزان غدير، در منظر توده انبوهى از انسانها و زبده مسلمانان ، موضوعى ساده نبود. اينجا بود كه نيروى انقلاب معنوى مى رفت كه مسير تاريخ را دگرگون سازد. و مكتب يكتاپرستى و انساندوستى ، سراسر گيتى را زير نفوذ تعليمات خود گيرد...
بارى در اين وضع حساس و در اين هنگامه شورانگيز تاريخ ، چنانكه در صفحات گذشته ديديم ، پيامبر عظيم الشاءن اسلام ، پيشواى سعادت جاويد را به آن اجتماع پهناور، در حالى كه چند تن از مردان قوى الصوت گفتارش را تكرار مى كردند، معرفى كرد. به طورى كه هركس در آن صحرا بود، حتى آنان كه در گرداگرد جمعيت ايستاده بودند، يا از ازدحام و سوز گرما به خيمه هاى خود پناهنده شده بودند، آن گفتار را شنيدند و على (ع ) را بر سر دست رسول الله (ص ) ديدند.
محمد(ص ) با اين معرفى بارز و تعليم زنده ، كارنامه آموزش و پرورش را كامل ساخت . و وظيفه گران و نهائى خويش را به پايان برد. و در تاريخ جهان موجى نوسان خيز افكند؛ موجى كه به دست او از سرچشمه الهام به حركت درآمد و كشتيى را كه بادبان عدل و دادگسترى و شجاعت و ايمان ، رهبريش ‍ مى كرد بر اقيانوس بيكران زمان ، به سوى سواحل خوشبختى و سعادت روان ساخت .
اين كلمات و گفتار و پيشواى بزرگ مسلمانان ، درباره حضرت على ، كه در چنين شرايط بى سابقه و پراهميتى ادا گشت ، ارواح و قلوب را به خود جذب كرد؛ و در اعماق روانها نقش گرديد؛ مخصوصا با تاءكيد پيامبر، كه به ديگران بگويند و ارمغان ولايت على را به ديار خود باز رسانند. و همواره اين سان اثر داشت ، و روز به روز، به رغم عواملى كه در كار بود، انعكاس آن افزون مى گشت ؛ و اين امواج دامن گستر پياپى به پيشروى خود ادامه مى داد.
كاروان همسفر پيغمبر، پس از اقامت سه روزه (93)، از بيابان غدير حركت كرد؛ و مردم را به وطنهاى خود باز رسانيد. مردم در انجمنها و محفلها نشستند؛ و حديث غدير را بازگو كردند، و به كوچك و بزرگ و قبايل و طوايف رساندند.
كاروانيان مدينه نيز به سرمنزل خويش فرود آمدند. در اين ميان ، چند روزه ديگر عمر پيغمبر سپرى گشت . اشعه وحى گسستگى يافت ، و چهره منجى بزرگ جهان در خاكهاى مدينه پاك پنهان شد. محمد جهان را بدرود گفت ؛ درود خدا بر او و خاندانش باد.
در اثر اين حادثه سهمگين ، اوضاع مركز اسلام برآشفت . على و آل هاشم به ضرورى ترين وظيفه خود، يعنى برگزارى مراسم تكفين و دفن بدن رسول الله ، اشتغال ورزيدند. در انتظار عموم ، خلافت و امامت على جاى ترديد نداشت . و كسى فكر نمى كرد كه عرب اين امر را از خاندان نبوت بيرون برد؛ و از پرورش يافتگان دامن وحى ، راهى جدا گيرد؛ و در مركز حكومت اسلام و قرآن ، شخصى مانند على بن ابيطالب را يك ربع قرن خانه نشين سازد.
ولى اشتغال على و آل هاشم به مصيبت بزرگ و تجهيز پيامبر(ص ) اندوه عمومى ، فضاى غم آلوده ، تاءثر و ركود افكار، سكوت اجتماع ، از ميان رفتن پيغمبر، آشفتگى مدينه ، و... به گروهى فرصت داد تا افكار ضد غدير را انتشار دهند؛ و با شعارهاى مرموز، احساسات عمومى را پريشان كنند.
ما از اينجا مى خواهيم گسترش امواج خروشان غدير را بنگريم كه چگونه سدها را مى شكافت ؛ و با نوسانات طبيعى و نفوذ معنوى خود به كرانه هاى تاريخ اسلام هجوم مى آورد.
در همين گير و دار، كه معلوم است شخصيتهاى اصيل و آبرومند نمى توانند با توده هرج و مرج طلب روبرو شوند و با آشوبگران به ستيز بايستند؛ و قهرا عناصر لايق جامعه در جنجال مردم جاهل ، هضم مى گردند؛ به خوبى مى بينيم كه امواج غدير و تاءثير سخنان رسول الله ، خواص اصحاب را مى خروشاند و در برابر توطئه ها به پا مى داشت . و آنان را به سوى جلوگيرى از انحرافى كه در آستانه وقوع بود سوق مى داد.
حباب بن منذر، صحابى بدرى بزرگ ، با شمشيرى كشيده و با جملاتى تهديدآميز شعار مى داد.
سعدبن عباده ، رئيس قبيله خزرج و مهتر انصار، فرياد مى كشيد: تيرهايى كه با خود دارم به سويتان مى افكنم ، و شمشيرم را به خونتان مى آلايم .
زبير شمشير كشيده مى گفت : اين تيغ را در نيام نبرم تا با على بيعت كنيد.
مقداد - نمونه عالى ايمان و استقامت - با جوش و خروشى فوق العاده از حقوق امام دفاع مى كرد؛ و در برابر پيشامدها پاى مى فشرد؛ و از پيشبرد مقاصد ديگران سخت ممانعت مى كرد، تا سينه اش را شكستند؛ و گويا آنگاه كه خون جوشان سينه اش نقش خاك سقيفه گشت اندكى آرام گرفت .
انصار، جبهه مسلمانان مجاهد، با اين جمله مهيج شورآور: (لا نبايع الا عليا با كسى جز علىبيعت نمى كنيم )، شعارها مى دادند.
هنگامه عجيب و پيشامد غم بارى بود. اصحاب دلسوز با نگرانى فراوان به سر مى بردند؛ و اضطرابى روح فرسا آنان را فراگرفته بود، و حاضر نمى شدند كه حق مسلم على - كه مساوى با حق انسان و عدالت و آزادى بود - پايمال و نابود گردد.
در اينجا سخن را دامنه نمى دهيم ؛ و با نقل چند جمله از نويسنده مشهور مصرى (عبدالفتاح عبدالمقصود)، استاد دانشگاه اسكندريه ، مى گذريم :
دسته دسته اصحاب ، گاه پنهان و گاه آشكار، گرد هم جمع مى شدند و مردم را به طرف فرزند ابوطالب دعوت مى كردند؛ زيرا او سزاوارتر از همه به تصرف در امور ديده بودند. بعد گرداگرد خانه على اجتماع كردند. به نام او شعار مى دادند و مى خواستند بيرون آيد تا ميراث گرفته شده اش را به او بازگردانند. اين امور زمينه ساز شد كه مسلمين در برابر اين پيشامد، پاره اى مددگار شدند، و برخى سر مخالفت برداشتند؛ و ناگاه در مدينه دو دستگى برپا شد و آن وحدت و يگانگى كه محل اميد بود شكاف برداشت ؛ بطورى كه نزديك بود از هم بپاشد و جز خدا كسى نمى دانست عاقبت اين اوضاع چه خواهد بود....(94)
باز امواج طوفانى غدير بود كه روزى خاندان پيامبر را به دفا