 گرديد، و دائم به قيافه مردانه او نظر دوخته از وضعيت اميدبخش وى بر تصميم و استقامت خود مى افزودند. به وسيله همين تعليمات علمى و فنون نظامى او بود كه در سپاهيان اسلام ، سردارانى كارآزموده و مجرب تربيت يافتند؛ و بعدها در زمان خلفا نيز توانستند با برنامه هايى كه به صوابديد خود مولا تنظيم مى يافت ، به فتوحات مشهور اسلام نايل آيند (108) و معنويات اسلام را در جهان بپراكنند.
آرى اين حقايق براى مردان آزاده فراموش شدنى نبود. شايد شبى را كه در جايگاه حضرت محمد(ص ) خوابيد و جان خود را فداى پيامبر عزيزشان كرد، فراموش نكرده بودند. شايد فرياد سهمگينى كه براى حفظ مرزهاى توحيد از دل او بر مى آمد و با خون گرم و احساسات پاكش ممزوج بود، هنوز در گوش داشتند. شايد آن كارزار پر خطر (109) كه على در شدت آن جنگ پروانه وار گرد رسول الله مى گشت و دشمن را منهزم و نابود مى كرد، هنوز در جلو چشمهاشان نمايان بود.
اين امور و هزاران نظاير آن بود كه گروهى را به يارى پسر ابوطالب وامى داشت . و تا سرحد عشق و جانبازى روحشان را مدد مى رساند. علاوه بر اين ، سفارشهاى پيامبر(ص ) بود. از اينها كه بگذريم صحنه فراموش ناشدنى غدير بود كه براى اين دسته از مسلمين ، كه همه كارهاى خود را با دستورات پيامبر تطبيق مى كردند، وظيفه سنگين ديگرى به وجود مى آورد. چه ، آنان از واقعه غدير به خوبى فهميدند كه بايد با على (ع ) چنان باشند كه با پيغمبراكرم بودند؛ و اگر اعتقاد داشتند كه پيغمبر مولاى آنان بوده ، اينك على مولايشان است . از اين رو بود كه تلاطم امواج غدير، پيوسته در افكار آنان اثر مى گذاشت و خاطرات پر شور اصلاح طلبان را برمى انگيخت .
چنانكه پس از سپرى شدن روزگارى كه با خروشيدن اين امواج همراه بود، مى بينيم باز صحابى مصلح ، ابوذر غفارى سرسختانه با اوضاع ناهنجار وقت مبارزه مى كرد؛ بر ضد بى سر و سامانى و تضييع حقوق توده هاى مسلمان قيام مى كرد و سنن دين و دستورات حقوقى نبى اكرم را به مردم يادآور مى شد. آيات قرآن كريم را براى توجه افكار، در معابر و انجمنها بلند تلاوت مى كرد. تا روزى كه به منطقه اى دور از مركز اصحاب (مدينه ) تبعيد شد؛ و در اثر سختيها و شكنجه ها، روى در نقاب خاك كشيد؛ و در صحراى خشك (ربذه ) براى هميشه چشم از مظالم و انحرافات پوشيد. (110)
و پس از او ديگران ؛ تا جايى كه جمع كثيرى از اصحاب نبى اكرم در جنگ صفين و... و در لشكر على درآمدند. (111) و تا سرحد توانايى از او حمايت كردند و به خوبى درك كردند كه اگر بخواهند خواسته هاى خدا و پيغمبر را عملى سازند و برنامه قرآن مجيد را بسط دهند، بايد تا مى توانند از على بن ابيطالب دفاع و پشتيبانى كنند.
اين امواج ، پياپى در حال نوسان و خروش بود؛ و به كيفيتهاى گوناگون آشكار مى گشت ؛ و در كانون مقدس دين و محبت ، عناصر زنده اى پديد مى آورد؛ و آزاد مردانى تربيت مى كرد كه صفحات تاريخ با جانبازيهاى آنان درخشان است ؛ و دامن شفق با خونهاى پاكشان رنگين . همان رادمردانى كه با از خودگذشتگيهاى شگفت آور، زمزمه حريت را براى ابد در اين گنبد كبود افكندند؛ و صحنه جانسوز فداكاريهاى خود را چون مجسمه هاى منصوب بر سر ميدانها در منظر آينده بشريت قرار دادند، و خاطرات فتح مرزهاى فضيلت را چونان مراسم باشكوه سرباز گمنام براى تقويت روح آيندگان به جاى گذاردند.
در ميدان كوفه ، مردى پارسا و زاهد را بنگريد كه فروغ ايمان از رخساره اش ‍ آشكار است ؛ و آثار سجود و شب زنده دارى تلاءلو خاصى به سيمايش ‍ بخشيده است ؛ ولى با دست و پاى قطع شده و بدن آغشته به خون ، بر سر دار با مردم سخن مى گويد و دلها را به بيان فضائل على زنده مى كند و در لحظات آخر زندگى ؛ مدافع حقوق انسانيت را مى شناساند. (112) درود بر اين روح وارسته و فكر آزاد و زندگى پاك !...
در كنار (مرج عذراء) (113) حجر بن عدى را ببينيد كه كارگردانان خونخوار معاويه ، بيزارى از على را به وى عرضه مى دارند و او ابا مى ورزد. و پس از اداى دو ركعت نماز، سبزه زار (مرج عذرا) را با خون خود سرخ فام كرده سر به خاكى كه آرامگاه عشق و آزادگى است مى سپارد. (114)
در اينجا رشته سخن را به دست بيان شيواى استاد دكتر على اكبر فياض ‍ مى سپاريم :
معاويه مسئله خونخواهى عثمان را فراموش نمى كرد، و اين سياست را چون اساس خلافت خود مى دانست هميشه تعقيب مى كرد. در شام اين سياست به سهولت پيش رفته بود؛ و مردم سهل الانقياد آنجا در اثر تلقين ، از خود معاويه عثمانى تر شده بودند. اما در عراق كه مهد تشيع بود، كار آسان نبود. عاملان معاويه به دستور خليفه بر منبرها مرتبا (ابوتراب ) را دشنام مى دادند؛ و شيعيان او را مى جستند و مى كشتند. از اين مناظر خونين غم انگيز، يكى واقعه حجر بن عدى بود. حجر از طايفه (بنى كنده ) بود و از رؤ ساى بزرگ كوفه و چون مرد زاهد و ديندارى بود مورد احترام مردم بود. در مواقع نماز در مسجد، وقتى كه خطيب به ستايش عثمان و دشنام على مى پرداخت ، حجر بيتاب مى شد و بر خطيب ، اعتراض و ملامت مى كرد. زياد به دستور معاويه او را با چند تن از دوستانش گرفته به زنجير كشيد و به شام فرستاد. معاويه آن جمع را به وضع فجيعى به قتل رسانيد. (53 ه‍) اين واقعه در عالم اسلامى آن روز به شدت انعكاس يافت ؛ و مى گويند قتل آن مرد ديندار حتى در دل دشمنان شيعه اثر كرد. چنانكه عايشه به معاويه مى گفت : ( اين كان حلمك عن حجر؟ ) (115) و معروف بود كه معاويه در موقع مرگ خود در حال سكرات گفته است : ( يومى منك يا حجر يوم طويل ) (116)
آرى در آن روزها ريگهاى بيابانها، در حجاز و شام و كوفه به خون شهداى علويت سيراب مى شد، آفتاب بر پيكر خون آلودشان مى تابيد و باد با خار و خاشاك دشت ، بدن آنان را مى پوشاند.
حسين - عليه السلام - درباره اين كشتارهاى ظالمانه به معاويه چنين نوشت :
آيا تو قاتل حجر و يارانش نيستى ؟ همان مردان عابد و خاشعى كه بدعتها را بد دانسته زشت مى شمردند؛ و امر به معروف و نهى از منكر مى كردند.
آيا تو همان كشنده عمر و بن حمق نيستى ؟ مردى كه داغ عبادت ، سيمايش ‍ را فرسوده بود...
سبحان الله اى معاويه ! گويا تو مسلمانى نيستى ؟ گويا تو عرب نيستى ! تو حضرمى (117) را نكشتى ؟ به صرف اينكه زياد (والى كوفه از طرف معاويه ) به تو نوشت كه او به دين على است . مگر دين على جز دين محمد است ؟! همان دينى كه تو را به اين مقام رسانيد؛ و گرنه بالاترين شرف تو و پدرانت همان بود كه زمستان و تابستان در بيابانها بگرديد. خداوند بر شما منت نهاد، و به وسيله ما اين زحمت و ذلت را از دوشتان برداشت . تو به من مى نويسى :
(امت را به فتنه مينداز!)
من فتنه اى از اين بزرگتر نمى دانم كه تو امير باشى ، مى نويسى :
(در كار خودت و دين و امت محمد بينديش !)
من به خدا سوگند، برتر از جهاد با تو كارى سراغ ندارم . اگر اين كار را انجام دهم به خدا تقرب جسته ام ، وگرنه بايد استغفار كنم .
تا آنجا كه امام مى نويسد:
اى معاويه ! از خداى بپرهيز! و بدان كه نامه اعمالى كه خدا براى ضبط كردار مردم دارد، هيچ گناه صغيره و كبيره اى را فرو