
آرى آن حقيقت اعلاء كه در ملكوت مقدس خود بر جهان و جهانيان سلطنت مى كند، حقيقتى بالاتر از تشبيه و توصيف است . وى سزاوار سپاس و ستايش است كه نامش در لغت نگنجد و صفاتش به تعريف نيايد. (154) بنگريد كه مظاهر وجود، چه در اعماق اقيانوس ها و چه در اوج آسمانها، پيشانى تسليم بر پيشگاه بى نيازى و قدرت وى فروگذاشته و پيمان بندگى خويش را امضا مى كنند.
پروردگارا! تو توانايى و جز تو هر كه را بينم ناتوان باشد. تو بشنو! كه ديگران را نيروى شنوايى اندك است و جز تو كسى به آواى نارساى مستمندان در آرامش سحرگاه گوش نتواند داد. (155)
الاها! ما كنه عظمت تو را درك نمى كنيم ، (156) جز اينكه مى دانيم تو زنده و پاينده اى . تو را خواب و عوارض آن فرا نمى گيرد. انديشه اى به تو نمى رسد و چشمى تو را نمى بيند، ولى همه در حيطه ادراك تو، و عمرها و زندگانيها تمام در شمارش و احصاى توست ... (157)
آنجا كه شكوفه ها از جوانه سر بيرون كرده و ميوه ها در پوشش داخليش ‍ مى رسد،
آنجا كه پشه هاى ضعيف ، خود را در ميانه پوست و تنه درختها پنهان مى كنند،
آنجا كه در دل غارها و ميان دره ها جانوران سر فرو برده جاى مى گيرند،
آنجا كه دل شاخه ها شكافته مى شود و برگها مى رويد،
آنجا كه از گذرگاه اصلاب ، موجودات ذره بينى فرود مى آيد،
آنجا كه ابرها از كرانه هاى جو بالا مى آيد و به هم مى پيوندد،
آنجا كه ژاله ها از ابرهاى انبوه و تيره فرو مى بارد،
آنجا كه بر بلندترين قله هاى افراشته كوه ، پرندگان بال و پر مى گشايند و مى نشينند،
آنجا كه مرغان خوش الحان ، درون آشيانه هاى تاريك ، در دل شاخسارها، نغمه مى سرايند،
همه را آفريدگار بزرگ جهان مى داند.
آنچه گردبادها دامن كشان از دشتها با خود مى برند،
آنچه در مسير بارانهاى سيل زا ويران مى گردد،
گياهانى كه در ريگزارها و تپه ها مى رويد،
آنچه در دهان صدفها جاى گرفته پرورش مى يابد و در دامن امواج درياها قرار مى گيرد،
آنچه در كرانه دشتها و صحراها، خيمه تاريك شب در خود مى پوشاند،
آنچه در سراسر وادى پهناور گيتى ، چراغ فروزان روز بر آن نور مى پاشد، (158)
همه را آفريدگار بزرگ جهان مى داند،
پس آن آفريدگار سزاوار تقديس است ؛ او كه تاريكى شامگاهان كه از كرانه مشرق گيتى را در خود فرو مى برد، آرامش يكنواخت شب كه بر گوشه دشتهاى فرو رفته و استخرها دامن مى كشد، قله هاى تيره رنگ كه كنار هم سر بر كشيده در ظلمت شب ناپديد مى گردد، غرش سهمگين رعد كه در فضاى آسمان طنين مى افكند، خطوط پراكنده برق كه ابرهاى تيره را مى شكافد و محو مى گردد، هيچ كدام بر او پوشيده نيست . (159)
طبيعيات (نهج البلاغه ) كتاب طبيعت است . (160)در مطالعه اين كتاب ، الفاظ شيوا كم كم كنار مى رود، و موجودات شگفت انگيز خود به خود با انسان سخن مى گويند. خواندن (نهج البلاغه ) براى كسى كه لغت عرب بداند، خواندن كتاب نيست ، بلكه مطالعه جهان پهناور است كه آخرين آرمان روح كنجكاوان و انديشمندان است .
اين گوينده ، كه نغمه هاى سخنان روح بخشش در فضاى سواحل دجله پخش مى گرديد، چگونه سخن مى گفت ؟ چگونه الفاظ تاب مى آورد كه در برابر افكارش قرار گيرد؟ چگونه خرمن لغات در شعله تصوراتش ‍ نمى سوخت ؟
گويى بامدادهايى كه تازه خورشيد كوفه طلوع كرده بود و او سخن سر مى كرد، به بامداد ازل پيوسته بود؛ و اسرار آفرينش در چهره الفاظ بليغش ‍ آشكار مى گشت .
او چگونه راز ارتباط كاينات را با مبداء وجود مى نماياند؟ او چگونه خدا را راه موجودات پر زمزمه نشان مى داد؟ او چگونه ستايش پياپى و خضوع رعب آور را در برابر خداوند، جلوه گر مى ساخت ؟
آرى در نهج البلاغه (همه چيز به ستايش او مشغول است : كشتزارها، جنگلها، تپه ها و ماهورها همه از عظمت او سخن مى گويند. در هر كرانه نام او طنين انداز است . دريا غرش كنان ، وصف بزرگى او را مى كند. طبيعت با حق شناسى سرود بخشندگى او را مى خواند و آفريدگار خويش را مى ستايد.
همه جا، از آسمان تا زمين ، اين سرود، طنين افكن است . تاريكى و روشنايى ابر، بر فراز درختان و قله كوهساران ، از جلال او، ياد مى كنند. در لرزش هر بيشه و در زمزمه هر جويبار، نام او به گوش مى رسد. هر بادى كه مى وزد، اين نام را تا گنبد آسمان ، كه با دست لطف و مهر او بر بالاى ابرها استوار شده ، بالا مى برد.) (161)
هدف عالى وجود 
به جهان آمديد و در اين تالار مجلل ، كه از گنبد فيروزه آسمان ، سقف بسته و با پرنيان سبز چمن فرش شده است ، منزل گرفتيد. شمعهاى دل افروز اختران بر طاق خانه شما مى درخشد و از پرتو خورشيد و ماه ، كانون حياتتان گرم و روشن است .
از روشندلان سپهر گرفته تا كرمهاى مستمند و عاجزى كه در دل تيره خاك جاى دارند، يعنى كليه عوامل طبيعت ، همه فرمانبردار شما شده اند؛ و اين طبايع تندخو و سركش در مقابل بنى آدم سر تسليم پيش آورده و به زانو در افتاده اند؛
آيا هيچ در اين فكر افتاده ايد كه به آدميزاده ، اين همه اقتدار و تسلط براى چه اعطا شده است ؟
آيا مى دانيد كه بشر در مقابل اين همه لطف و موهبت به چه چيز وامدار است ؟ آرى ، وظيفه .
در راه وظيفه شناسى ، نخستين قدم خودشناسى است . هركس به ارزش ‍ خود پى نبرد، حتما نمى تواند وظايف خود را در زندگى ايفا كند. و آنان كه به تكليف خود آشنايند و در اجراى وظيفه ، اندك مسامحه و سستى روا نمى دارند، مى توان گفت كه شخصيت خود را شناخته و از اسرار آفرينش ‍ سرى در آورده اند.
مرام پيغمبران و نواميس آسمانى اصولا بر هدايت توده به وظايف فردى و اجتماعى قرار دارد، و قرآن مجيد بدين مطلب شاهدى صادق است ؛ آنجا كه مى فرمايد: (هدف ما از آفرينش جن و انس ، جز عبادت آنها چيز ديگرى نيست )، يعنى اداى وظيفه و در نتيجه طى تكامل . (162)
ره آموزان  
پيامبران را در بين ملتها برانگيخت و آنان را پى در پى به سوى اقوام فرستاد، تا پيمان فطرى توحيد را باز طلبند. نعمت فراموش شده اش را به ياد آرند. براى مردم با تبليغ حقايق ، اقامه دليل كنند. معارف فطرى و غريزه خداجويى را كه در گنجينه خردها نهان بود به منصه ظهور رسانند. و دقايق آيات خلقت را كه با نظامى عجيب استوار شده است . به آنان بنمايانند... (163)
منجى بزرگ  
- پاس چندين سال پرورش و تعليم ، بزرگداشت سفير الاهى ، و آورنده قرآن ، ياد خاطرات هماهنگى پيگير در برافراشتن پرچم توحيد و تجديد عظمت حق پرستى ، و تشريح بزرگى و نبوغ روح حضرت محمد(ص )، عناصر گفتار امام پيرامون مقام والاى نبوت است .
هم در آن روز، ستاره نبوغ و عظمت بر پيشانى بلندش مى درخشيد، و با چشمان سياه و گيرنده خود، جهان را خردمندانه مى نگريست ، كه گويى مقدرات مذهبى و اجتماعى گيتى را در انقلابى عظيم مى بيند.
نسبش به پيغمبران بزرگ مى پيوست ، و در آغوش زنان پاكدامن و پرهيزگار جهان ، آن دردانه عزيز، نوازش مى شد. در خانواده كهنسال و نجيب قريش ، عمويش ابوطالب افتخار پرستاريش را دريافته بود. و آن پيرمرد مهربان ، يگانه يادگار برادرش را همچون جان شيرين ، گرامى و عزيز مى داشت ، تا اندك اندك قدم در ميدان زندگى گذاشت و با جامعه آن رو