، كه فاقد هرگونه فضيلت و اخلاق بودند بيشتر تماس پيدا كرد.
در آن وقت ، جهان در درياى آشوب غرق بود؛ و توده بشر به ويژه اعراب در آتش فساد و فجور مى سوختند. براى نخستين مرتبه كه آن فرشته رحمت ، اين نداى آسمانى را كه (خداى يگانه را بپرستيد تا رستگار باشيد) به نيروى خدا در فضاى خاموش گيتى طنين انداز ساخت ، معلوم است كه اعراب جاهل و خونخوار صحرانشين با چه قيافه تلقيش كردند، زيرا اين كلمه از هر چيز تازه براى آنها تازه تر و از هر هولناكى هولناكتر مى نمود.
ولى روح پشتكار و استقامت ، كه بر بالاى سر پر شورش آشيانه داشت ، از سنگباران قوم و زبان بدگوى دشمن بترك آشيان خويش نگفت ، و همچنان بر اراده خود متكى بود؛ تا آنكه پايه اسلام را مانند كوه در جهان ، استوار و محكم كرد.
به روح پاك و تواناى محمد آفرين باد، كه بر آسمان فضايل درخشيدن گرفت ، و آثار انبياى گذشته را در پرتو خيره كننده خود پنهان و محو ساخت .
خداوندا! همى خواهيم كه در اين جهان به زير سايه پرچم محمد(ص ) به سر بريم ، و در آن جهان با وى همسايه باشيم ؛ و از آن آسايش و اطمينان كه جان او را نوازش مى دهد بهره مند گرديم ... (164)
راهنامه جاويد  
آن چراغ راه كه فروزندگيش به تاريكى نگرايد،
آن درياى ژرف كه كسى به قعرش دست نيابد،
آن شعاع كه فروغش تاريك نگردد،
آن حقيقت كه هوادارانش بى مددگار نمانند، قرآن است .
قرآن ، هسته مركزى ايمان و چشمه سار دانش است . قرآن ، مرغزار شاداب عدالت و دادگرى است . قرآن ، سنگ بنا و پايه اساسى اسلام است .
خداوند چنانش قرار داده كه براى عطش روان دانشمندان ، زلالى گواراست ؛ و براى دل و جان دانايان ، بهارى صفابخش است ؛ و براى برنامه صالحان و نيكان ، روشى روشن و محكم است ... (165)
آل محمد(ص )  
آل محمد، خود منشاء حيات علم و از بين رفتن جهل و نادانيند. آنان استوانه هاى استوار اسلام و طرفداران خاص و شايسته دين و اتحادند. حقايق گرامى قرآن نزد آنان است و خود گنجوران علوم خداى مهربانند.
با آنان هيچك از افراد اين امت مقايسه نمى شود. و مردمى كه هماره نعمت دانش و نجات بخشى خاندان رسول بر سرشان افكنده است با ايشان برابر نخواهند بود. آنان همان پايه اساسى دين و تكيه گاه ايمان و يقينند كه خودسران بايد به سويشان بازگردند، و آيندگان به دستوراتشان بگرايند. با اين همه ، حق اختصاصى ولايت براى ايشان ثابت است و وصيت و وراثت رسول الله ميانشان محفوظ. (166)
گر راه را ز چاه شناسند رهروان
از پرتو هدايت آل محمد است
آيت اگر ز آل محمد طلب كنند
دانش ، شگفت آيت آل محمد است
روزى رسان خداست ولكن كليد رزق
در كف با كفايت آل محمد است
كسب رضاى حق به عمل مى شود وليك
شرط عمل ، رضايت آل محمد است (167)
عدل 
به خدا دوست مى دارم كه بستر آسايشم را بر خارهاى جانگزاى بيابان بگذارم و شب همه شب ، بر آن بالين ناهموار بيدار بمانم .
راضيم كه مرا با زنجير آهنين ، سخت ببندند و در همان كوه و دشت بر سنگ و خاك بكشانند، ولى هرگز رضا نيستم كه دلى از كردار من آزرده و خاطرى پريشان گردد.
چگونه خداى خود را با آلايش وجدان و دامن آلوده ديدار كنم ؟ من از روز بازپرس و محضر عدل خداوند سخت بيمناك و هراسانم !
من و ظلم ؟! على و ستمكارى !؟ باورشدنى نيست ! برادرم عقيل ، كه پيرمردى ناتوان و نابيناست ، وقتى به سراغم آمده و كودكان معصوم خود را - كه از فرط گرسنگى و بينوايى چهره اى نيلگون داشتند - با همان وضع رقت آور در پيشگاه من به شفاعت حاضر كرده بود، بلكه بتواند يك صاع (168) گندم بيش از مقررى خود، از بيت المال استفاده كند.
نمى توانم بگويم كه با چه زبان ، شرح فقر و تهيدستى خود را مى داد، و چگونه براى اجابت شدن تقاضاى خود را مى داد، و چگونه براى اجابت شدن تقاضاى خود، تضرع و ناله مى كرد. چه روزها كه با اصرار و تكرار، خواهش خود را تجديد مى كرد. من در پاسخ او هميشه خاموش بودم و ناله هاى جگر خراشش را به خونسردى و بى اعتنايى گوش مى دادم .
از سكوت من چنين نتيجه گرفت كه ممكن است دينم را به دنياى او بفروشم ، و براى رفاه و آسايش برادرم در مال ديگران خيانت كنم . تا روزى آهن پاره اى را در آتش سرخ كرده به انتظار عقيل آن شراره جانگداز را گرم نگاه داشتم . همين كه براى آخرين دفعه از تيره بختى خود سخن راند و تهيدستى خويش را عذر خيانت من قرار داد، آن پاره آتش را به جاى سكه طلا در دستش گذاشتم . چنان فرياد كرد كه پنداشتم هم اكنون بدرود زندگى خواهد گفت ؛ و سراپاى وجودش از گرمى مشتعل خواهد گرديد. مانند شترى كه در قربانگاه ميان خون خود مى غلطد، فريادهاى سهمناك مى كشيد. گفتم : اى عقيل ! مادر به عزاى تو گريه مى كند. تو از اين پاره آهن كه انسانى آن را به بازيچه در آتش گرم كرده ، چنين مى نالى ، ولى من ، من آتشى را كه از خشم و غضب پروردگار شعله مى زند چگونه تحمل كنم !؟
آيا سزاوار است كه تو از تاءثر جسم ، فرياد و خروش بر آورى ، ولى من بر عذاب وجدان و آلايش روح صبر كنم ؟... (169)
دين و مليت  
پيراهن سربازى ، زرهى آهنين است كه دست فداكارى و مليت ، آن را بر اندام جوانمردان خونگرم و فعال مى پوشاند. اين جامه فاخر در زندگى ، لباس شرافت و پس از مرگ ، حرير بهشت خواهد بود. آرى گلگون كفنان يعنى آنهايى كه در راه دين و عدالت به خون گلوى خود رنگين شده اند، در اين جهان جز نام و افتخار نخواهند داشت ، و در آن جهان جز در فردوس ‍ برين خانه نخواهند كرد.
من شب و روز، شما را به جهاد و مبارزه دعوت مى كنم و پيوسته نغمه جانبازى و فداكارى را در گوشهاى سنگين شما مى نوازم ، ولى افسوس كه دم گرم من در آهن سرد شما اثر نمى كند.
هم اكنون گفتار خود را يك بار ديگر تكرار مى كنم ؛ باشد كه خون افسرده و سرد در شريانتان به جريان افتاده از حقوق و حيات خود دفاع كنيد. بايد بگويم ذليل ترين اقوام جهان مردمى است كه كوچه هاى شهرشان ميدان تاخت و تاز بيگانگان قرار گيرد.
اين شما هستيد كه بايد محيط استقلال و ناموس كشورى را به حصار سرهاى نترس و بى باك خود حفظ كنيد... (170)
شگفتا! 
چطور ممكن است از اين فرقه ها، كه در دينشان دليلهاى گوناگون به خطا مى گرايند، به شگفت نيفتم ؟ در جاى پاى پيغمبر مى گذارند و نه به كردار وصى پيغمبر رفتار مى كنند. نه به غيب مى گروند و نه از عيب چشم مى پوشند. كارهاى شبهه ناك انجام مى دهند و در راه شهوات گام مى نهند. در نظر اين اشخاص ، كار خوب همان است كه خودشان خوب بدانند و كار بد همان است كه در نظر آنان بد باشد، در مشكلات به خود رجوع مى كنند و در امور مبهم و پيچيده تكيه بر راءيهاى خود دارند.
گويى هر يك از اينان خود، امام خود است . گويا هر راى و نظرى كه دارند از محكمترين دليل اخذ كرده و به مطمئن ترين رشته چنگ زده اند. (171)
غوغاى زندگى 
جان را به دانش و حكمت بياراييد و زنگ اين آيينه را با صيقل اخلاق ستوده و پندار پاك بزداييد.
تن را به كار و كوشش واداريد و هرگز به سستى و خمود نگراييد؛ تا به قوه فعاليت و عمل ، همچون روح ، با نشاط و سبك باشيد و پرنده وار شايسته پرواز و طيران گرديد. آرى در غو