يسنده مشهور انگليسى
به عقيده من ، فرزند ابوطالب نخستين كسى بود از عرب كه با روح كلى جهان ، ارتباط و پيوستگى يافت و با او همنشين گشت و شب با او دمساز بود. او اولين كسى بود كه لبانش آهنگ نغمه هاى آن روح را به گوش مردمى رسانيد كه از آن پيش ، چنان نغمه هايى را نشنيده بودند. از اين رو ميان راههاى پر فروغ گفتار او و تاريكيهايى گذشته خويش سرگردان شدند. پس ‍ هر كس شيفته آن نغمه ها گشت ، شيفتگى اش وابسته به فطرت است ، و هركه به دشمنى او پرداخت ، از ابناء جاهليت است .
على از جهان درگذشت ، در حالى كه شهيد عظمت خود شد؛ در حالى كه نماز ميان دو لبش بود و دلش از شوق پروردگار لبريز بود، عرب ، حقيقت مقام و قدر على را نشناخت ؛ تا از ميان همسايگان پارسى آنان ، مردمى به پا خاستند و گوهر و سنگ ريزه را فرق گذاشتند.
على هنوز پيام خود را به طور كامل به سراسر جهان نرسانده بود كه به سراى جاويدان شتافت . ولى من مى نگرم كه پيش از اينكه چشم از اين خاكدان ببندد، تبسم شادى نقش رخساره اش بود.
مرگ على مانند مرگ پيامبران روشن بين بود؛ همان پيامبرانى كه به شهرى رو مى آوردند، و با مردم و زمانى زيست مى كردند؛ كه شايسته آنان نبود. و سرنوشتى جز غربت و تنهايى نداشتند... (210)
جبران خليل جبران
متفكر و نويسنده پرشور و مواج مسيحى
على آن شير خدا شاه عرب
الفتى داشته با اين دل شب
شب ز اسرار على آگاه است
دل شب محرم سرالله است
شب شنفته است مناجات على
جوشش چشمه عشق ازلى
شاه را ديده به نوشينى خواب
روى بر سينه ديوار خراب
قلعه بانى كه به قصر افلاك
سر دهد ناله زندانى خاك
اشكبارى كه چو شمع بيزار
مى فشاند زر و مى گويد زار
دردمندى كه چو لب بگشايد
در و ديوار به زنهار آيد
كلماتى چو در، آويزه گوش
مسجد كوفه هنوزش مدهوش
فجر تا سينه آفاق شكافت
چشم بيدار على خفته نيافت
روزه دارى كه به مهر اسحار
بشكند نان جوين افطار
ناشناسى كه به تاريكى شب
مى برد شام يتيمان عرب
پادشاهى كه به شب برقع پوش
مى كشد بار گدايان بر دوش
شاهبازى كه به بال و پر راز
مى كند در ابديت پرواز
آن دم صبح قيامت تاءثير
حلقه در شد از او دامنگير(211)
محمد حسين شهريار
شاعر مشهور و معاصر ايرانى
على پرورده محمد(ص ) و عميقا به وى و امر اسلام وفادار بود. على تا سرحد شور و عشق ، پاى بند دين بود. صادق و راستگو بود. در امور اخلاقى ، بسيار خرده گير بود. هم سلحشور بود و هم شاعر، و همه صفات لازمه اولياء الله در وجودش جمع بود... (212)
ايلياپاولويچ پطروشفسكى
مورخ و خاورشناس شوروى و استاد دانشگاه دولتى لنينگراد
على در بازارها گام مى زد و مردم را به تقوى مى خواند. روز حساب را به يادها مى آورد و در خريد و فروش ، مراقب اهل بازار بود. او از همه غرور مايه هاى مقام پرهيز داشت و هرگاه مى خواست چيزى براى خود بخود، مى گشت تا در ميان بازاريان كسى پيدا كند كه او را نشناسد؛ چون دوست نداشت كه فروشنده او را بشناسد و در حق او رعايتى كند.
على از خود خشنود نمى بود مگر وقتى كه حق جامعه و مردم را ادا كرده باشد؛ يعنى نماز را براى مردم به پاداشته ، و با رفتار و گفتار مردم را تعليم داده ، و شبانگاه شام فقيران را رسانده ، و محتاجان را از سؤ ال بى نياز كرده باشد. پس از اين تكاليف ، شب هنگام ، با خداى خويش به خلوت مى پرداخت ؛ نماز مى خواند و بر سر پا عبادت مى كرد. پس از اندكى خواب ، سحرگاهان باز به سوى مسجد روانه مى شد و مردم را به نماز دعوت مى كرد.
على ، حتى براى يك لحظه هم در همه شبانه روز، خدا را فراموش نمى كرد. خدا را به ياد داشت چه در تنهايى و هنگامى كه با خود بود و چه هنگامى كه در بين مردم جاى داشت و به تدبير امور اجتماع مى پرداخت . او مردم را بسيار بسيار وا مى داشت تا امور دينيشان را از وى بپرسند.
على مردم را با سيره و رفتار خود موعظه مى كرد. آرى ، او هم امام مردم بود و هم معلم آنان ... (213)
دكتر طه حسين
دانشمند و نويسنده مشهور مصرى
على از قله هاى افراشته روح و فكر و بيان است ، در هر زمان و هر مكان ... (214)
براى ما در زندگانى بزرگان ، سرچشمه اى است روان از حقيقت يابى و پند و ايمان و اميد كه هيچگاه جوشش آن كم نمى گردد. مردان بزرگ به سان قله هاى افراشته اى هستند كه ما با شوق و حسرت به طرف آنها سر مى كشيم تا دورترين نقطه ارتفاعشان را بنگريم ؛ و آنان مشعلهاى فروزانى هستند كه تاريكى زندگى را از جلو راه و نگاه ما بركنار مى سازند. اين مردان بزرگند كه اطمينان و اميد ما را به خودمان و به زندگى و به هدفهاى سعادتمندانه و بلندش تجديد و تحكيم مى كنند. و اگر آنان نبودند ما در روبرو شدن با آينده مجهول ، سراپا غرق ياءس مى گشتيم و پرچم سفيد تسليم را به كمك زمان بر مى افراشتيم و به مرگ مى گفتيم : اى مرگ ! ما اسيران و بندگان توييم ؛ پس هرچه مى خواهى بكن !
ولى ما هرگز تسليم ياءس نشده ايم و هرگز نخواهيم شد. زيرا پيروزى و كمك با ماست ، به شهادت همان كسانى كه از ميان ما پيروز شدند و فرزند ابوطالب از آنان است ، اينان هميشه با ما هستند؛ اگر چه در بين ، فاصله هايى دور، از زمان و مكان وجود داشته باشد. چون نه زمان مى تواند آواز آنان را در گوش ما خاموش و نه مكان مى تواند صورتشان را از ذهنمان محو كند... (215)
ميخائيل نعيمه
اديب و نويسنده مشهور مسيحى عرب
اگر اين خطيب بزرگ (على عليه السلام ) در عصر ما هم اكنون بر منبر كوفه پا مى نهاد؛ مى ديديد كه مسجد كوفه با آن پهناوريش از اروپاييان موج مى زد؛ مى آمدند تا از درياى سرريز دانشش روحشان را سيراب كنند. (216)
نرسيسيان
از فضلاى عالم مسيحى و دبير اول سفارتخانه بريتانيا در بغداد
از من خواستى كه صد كلمه از ميان كلمات بليغ ‌ترين عنصر عربى ، ابوالحسن برگزينم ...
من رفتم و (نهج البلاغه ) را همى ورق زدم ؛ ولى به خدا سوگند نمى دانستم چگونه صد كلمه از ميان صدها كلمه ، بلكه يك كلمه از بين كلماتش انتخاب كنم ، مگر به اينكه دانه ياقوتى را از كنار دانه اى چون خودش جدا سازم و همين كار را كردم ؛ در حالى كه دستم ميان دانه هاى ياقوت مى گشت ، و چشمم به عمق درخشش آنها دوخته شده بود. از زيادى حيرتى كه در اين انتخاب به من دست داده بود گمان نمى كردم بتوانم از اين كان بلاغت ، خود را بيرون كشم .
بارى ، اين صد كلمه را بگير و به ياد داشته باشد كه اينها پرتوى چند از كانون نور، و غنچه اى چند از شاخ شكوفه است ... آرى براى ادبيات عرب و كسانى كه با آن آشناييد، نعمت الاهى در (نهج البلاغه ) بسى بيش از صد كلمه است ... (217)
امين نخله
از دانشمندان و فضلاى بزرگ مسيحى لبنان
شبهايى كه بيدار بودم و با درد و رنج مى گذراندم ، افكار و تخيلاتم مرا به گذشته كشانده ، شهيد بزرگ امام على و سپس امام حسين به ياد من مى آمدند. يك بار براى مدتى طولانى گريستم و سپس شعر (على و حسين ) را نوشتم ... (218)
آرى من يك مسيحى هستم ، ولى ديده اى باز دارم و تنگ بين نيستم . من يك مسيحى هستم كه درباره شخصيت بزرگى صحبت مى كنم كه مسلمانان درباره او مى گويند، خدا از او راضى است ، صفا با اوست و شايد هم خدا به او احتر