عمر بن خطاب كه در آن جا حاضر بود، با تندى به آن مرد گفت : بس كن اى مرد تو با اين سؤ الهايت ، پيامبر را خسته مى كنى . رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به عمر فرمود: آرام باش اى عمر. تندى مكن .
بگذار تا سؤ الاتش را بكند و در اين هنگام اين آيات نازل شد. ((هل اتى على الانسان حين من الدهر)) ((آيا بر آدمى زمانى از روزگار تا آنجا كه يادى از بهشت شده )) در اين هنگام آن مرد سياه ، فريادى از جان كشيد و بر زمين افتاد. پيامبر با ديده اين صحنه فرمود. او از شوق بهشت جان داد.(5)
حج استيجارى و زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم  
روزى از يكى از فقهاى بزرگ بنام آبى زيد، درباره مردمى كه براى انجام حج ، اجير مى شوند و يكى از شروط آن اجير شدن ، اين است كه حتما به زيارت قبر پيامبر اكرم بروند، ولى آن گروه بنا بر دلايلى نمى توانند اين شرط را اجر كنند، سؤ ال شد.
آن فقيه كه به زيارت قبر پيامبر علاقه و عشق بسيار داشت ، در جواب گفت : آنان بايد اين كار را انجام مى دادند و حال كه بر اثر مانعى نتوانسته اند، از اجرت بايد به مقدار مسافت زيارت ، برگردانند.
وعده ديگرى از فقها نيز در پاسخ اين سؤ ال گفتند كه آنان بايد برگردند و به عنوان نيابت زيارت نمايند و به وعده خود عمل نمايند و گرنه به مقدار مسافت زيارت ، از اجرتشان كم مى شود.(6)
نانى از آسمان  
روزى ((محمد بن علاء)) وارد مدينه شد، در حالى كه بسيار گرسنه بود و پولى هم براى تهيه غذا نداشت او براى زيارت قبر پيامبر رفت و خطاب به آن حضرت ، گفت : اى رسول خدا به خدمت شما آمدم ، در حالى كه شدت فقر و گرسنگى ام را جز خدا نمى داند و امشب را مهمان تو هستم .
آنگاه خواب بر او غلبه كرد. در عالم رويا، رسول خدا را ديد كه به او گرده نانى لطف مى كند.
نصف آن را خورد و ناگهان از خواب بيدار شد. در حالى كه نصف ديگر نان را در دستش بود.
محمد بن علاء مى گويد: با اين مطلب صدق گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه فرموده بود ((هر كس مرا در خواب ببيند، واقعا مرا ديده است . زيرا شيطان به شكل من در نمى آيد)) برايم روشن شد آنگاه صدايى شنيدم كه مى گفت : اى محمد! كسى قبرم را زيارت نمى كند، مگر آن كه گناهش بخشوده و شفاعتم فرداى قيامت نصيبش خواهد گرديد.(7)
غذاى اسيران  
روزى جمعى از اصحاب پيامبر، گوسفندى را بدون اجازه از صاحبش گرفته و براى پيامبر، طبخ كردند پيامبر كه در ابتدا از جريان آگاه نبود، بر سر سفره حاضر شد. هنگامى كه خواست از آن ميل نمايد، فرمود: اين گوسفند مرا خبر مى دهد كه او را بدون اجازه صاحبش گرفته اند و طبخ كرده اند.
ياران ، حرف پيامبر را تصديق كردند و گفتند كه چنين است . پيامبر فرمود: اين غذا را به اسيران بدهيد.
و دليل اين نزد ما اين است كه آن گوسفند مال آنها شده به ضمان قيمت . پس امر كرد ايشان را به صدقه دادن آن براى آن كه گوسفند از طريق ممنوع مال ايشان شده بود و آنها قيمت آن را به صاحبانش نداده بودند اين روايت را جصاص آورده در دفاع از حكم عمر در رابطه با الحاق مهريه زن به بيت المال ، در حالى كه بين اين قضيه و آن حكم عمر هيچ وجه شباهتى وجود ندارد.(8)
سزاى توهين  
عقية بن ابى معيط با رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نشست و برخاست داشت ولى هنوز اسلام نياورده بود.
روزى پيامبر را به يك مهمانى دعوت كرد. پيامبر گفت : من در مهمانى حاضر مى شوم ولى لب به غذا نمى زنم مگر اين كه تو مسلمان شوى . عقبه اين كار را كرد. دوستانش از اين كار مطلع شدند، او را از خود راندند و سرزنش كردند. او گفت : من از عمق دل ، اسلام نياورده ام .
بلكه به اين خاطر كه او از غذايم بخورد، شهادتين را گفتم . دوستانش به او گفتند كه اگر مى خواهد با ما باشى بايد بر روى پيامبر آب دهان بيندازى .
او نيز قبول كرد و به روى پيامبر آب دهان انداخت ولى آب دهانش به روى مبارك پيامبر نرسيد بلكه به عقب برگشت و به صورت خود او رسيد و دو گونه او را سوزاند و اثر آن تا پايان عمرش بر صورتش باقى بود.(9)
هديه الهى  
انس روايت كرده است كه : روزى رسول خدا بر استر سوار گشته تا كوه كدى روان گشت . آنگاه استر را به من سپرده فرمود: به فلان موضع برو. على عليه السلام را خواهى يافت كه به تسبيح پروردگار مشغول است . سلام مرا به او برسان و او را همراه خود بياور. او را به خدمت پيامبر آوردم .
رسول خدا فرمود: بنشين . اين مكانى است كه 70 پيامبر مرسل بر آن قرار گرفته و من از همه آنان والاترم . با هر يك از آن پيامبران ، برادر او همراه بوده و تو از همه آنان بهترى .
در اين هنگام ابر سفيد رنگى بر سر آن دو سايه افكند. خوشه انگورى از ميان ابر آويزان شد.
رسول خدا تناول مى كرد و مى فرمود: اى برادرم بخور اين هديه الهى است .
بعد از تناول انگور، آب آشاميدند. ابر بالا رفت . رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: سوگند به آن كه هر چه خواهد آفريند. از اين خوشه سيصد و سيزده پيامبر و سيصد و سيزده وصى تناول كرده اند.
هيچ پيامبرى گرامى تر و هيچ وصى از على گرامى تر نيست .(10)
انتخاب جانشين  
روزى ام سلمه و عايشه با هم گفتگو مى كردند. ام سلمه گفت : يادت مى آيد آن سفرى را كه من و تو در سفرى با رسول خدا بوديم . در آن سفر على عليه السلام عهده دار تعمير كفشهاى رسول خدا و شستشوى لباسهاى آن حضرت بود. اتفاقا كفش رسول خدا سوراخ شده بود و على عليه السلام در سايه درختى نشسته و داشت آن را تعمير مى كرد. در اين هنگام پدرت با عمر آمدند و آنها وارد شدند و درباره آنچه مى خواستند با رسول خدا صحبت كردند. آنگاه گفتند: اى رسول خدا ما نمى دانيم كه تا چه زمانى با ما خواهى بود. بنابراين چنانچه جانشينت را به ما معرفى كنى بعد از تو در آسايش خواهيم بود. رسول خدا فرمود: اما من هم اكنون او را مى بينم و جايگاهش را مى شناسم و اگر من تعيينش كنم ، شما از او جدا خواهيد شد.
همانگونه كه بنى اسرائيل از هارون پسر عمران جدا شدند آنگاه آنان ساكت شدند و از خدمتش مرخص شدند. وقتى ما خدمت رسول خدا شرفياب شديم ، تو كه نسبت به آن حضرت از ما جسورتر بودى عرض كردى : اى رسول خدا چه كسى را بر مردم امير خواهى كرد؟ رسول خدا فرمود: كسى كه كفش را درست مى كند و ما پائين آمديم ، كسى جز على بن ابيطالب را نديديم و به رسول خدا عرض مى كردم : من كسى را به جز على نمى بينم كه مشغول تعمير كفش باشد. فرمود: او همان جانشين من است .
آنگاه عايشه گفت : راست گفتى و من از حال آنرا به ياد مى آورم .(11)
دشمنان على عليه السلام  
روزى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم رو به صحابه كرد و فرمود: هنگامى كه روز قيامت فرا رسد، منبرى براى من برپا گردد.
منادى به بالاى عرش ندا برآرد: محمد كجاست ؟ من پاسخ گويم منادى گويد: بر بالاى منبر برو.

من به بالاى منبر مى روم . باز ندا آيد كه : على كجاست ؟ و او نيز پائين تر از من بر بالاى منبر مى آيد و جهانيان دانند كه محمد سرور رسولان است و على سرور مومنان .
در اين هنگام يكى از صحابه پرسيد: اى رسول خدا! كيست كه على عليه السلام را بعد از اين دشمن بدارد؟
فرمود: اى برادر انصارى ، از 