ريش جز زنازادگان و از انصار مدينه جز يهوديان و از عرب جز بى پدران و از ساير مردم جز بدكاران ، على را دشمن ندارند.(12)
دشمن خدا  
على عليه السلام مى فرمايد: روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را بر كوه صفا ديدم كه كسى را لعنت مى كند كه صورت او چون صورت فيل است . گفتم : اين كيست يا رسول الله ؟
فرمود: شيطان رجيم است .
من رو به شيطان كرده و گفتم : اى دشمن خدا به خدا سوگند كه اينك تو را مى كشم و امت را از شر حيله هايت نجات مى بخشم .
شيطان گفت : بخدا سوگند كه پاداش من جز اين است .
گفتم : كدام پاداش اى دشمن خدا؟
گفت : هيچكس تو را دشمن نگرفت جز اين كه من با پدرش در رحم مادر شريك بودم .(13)
پيشواى خوارج  
انس بن مالك مى گويد:
روزى با عده اى از اصحاب با پيامبر در حال گفتگو بوديم ناگهان سر و كله مردى پيدا شد. او كه مرد عابد و زاهدى بود، ما از ديدن او خوشحال و مسرور مى شديم . زيرا او را هميشه در حال دعا و نماز مى ديديدم . ما قبلا تعريف هايى از او را در نزد پيامبر گفته بوديم ولى پيامبر او را نشناخته بود. وقتى او را ديديم به پيامبر اشاره كرديم كه اين مرد همان مردى است كه از نماز و عبادت او براى شما تعريف كرده ايم . پيامبر گفت : شما درباره مردى براى من خبر آورده ايد كه در صورت او اثر و چشم زخمى از شيطان است . آن مردى به جمع آنان وارد شد و سلام نكرد.
پيامبر به او فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم كه آن هنگام كه در كنار مجلس ما ايستاده بودى ، آيا در ذهنت اين مطلب گذشت كه تو برتر از همه ما هستى ؟ گفت : آرى . اين فكر را كردم . سپس به نماز مشغول شد.
رسول خدا به او فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم كه آن هنگام كه در كنار مجلس ما ايستاده بودى ، آيا در ذهنت اين مطلب گذشت كه تو برتر از همه ما هستى ؟ گفت : آرى . اين فكر را كردم . سپس به نماز مشغول شد.
رسول خدا فرمود: چه كسى اين مرد را مى كشد؟ ابوبكر گفت : كه من و رفت كه او را بكشد ولى با ديدن نمازهاى او نتوانست اين كار را بكند و برگشت . عمر نيز اين كار را كرد و برگشت . حضرت على عليه السلام فرمود: من حاضرم كه اين حكم را اجرا كنم و رفت اما از آن مرد خبرى نبود. رسول خدا فرمود: او بايد كشته مى شد. اگر او نباشد در امت من هيچ اختلافى رخ نمى دهد. اين مرد ذوالثديه سردار شورشيان نهروان بود. او پيشواى خوارج شد و به جنگ با حضرت على عليه السلام پرداخت . او در اين جنگ به هلاكت رسيد و به سزاى اعمال خائنانه خود رسيد.(14)
از كرامات رسول الله  
چون رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از مكه به مدينه هجرت فرمود، با شخصى كه همراه بود گذرشان به خيمه ام معبد خزاعى افتاد، كه ام معبد در جلوى خيمه نشسته بود. از آن زن قدرى خرما يا گوشت خواستند كه بخرند، نداشت .
زيرا خشكسالى ، قبيله او را دچار فقر نموده بود. اما معبد گفت : به خدا سوگند كه اگر چيزى مى داشتم نثار قدمت مى كرديم . ناگاه چشمان حضرت به گوسفندى در گوشه خيمه افتاد، سؤ ال فرمود: اين گوسفند چرا تنها مانده است ؟ ام معبد گفت : ضعف و ناتوانى او را از گله بازداشت .
حضرت فرمود: شير مى دهد.
عرض كرد: خير حضرت گوسفند را طلبيد و دوست مبارك به پستانش ‍ ماليده و نام خدا بر زبان جارى نمودند كه : خدايا! پستان اين گوسفند را بركت ده . بلافاصله شير در پستان جارى شد. پيامبر ظرفى طلبيد و شير دوشيد تا ظرف پر شد، ابتدا به آن زن داد و نوشيد و سير شد و سپس ياران خود راه هر يك نوشيدند تا سير شدند و بعد از همه خود نوشيد و فرمود: ((ساقى القوم آخر هم )) آنكه ساقى گروهى مى شود بايد خود آخر بنوشد و دوباره ظرف را پر از شير كرد پيش زن گذاشت و حركت فرمود.
چون بامداد شد مردم مكه از بين زمين و آسمان بانگى شنيدند كه مى گويد: خدا بهترين پاداش خود را به آن دو رفيق همراه دهد كه به خيمه ام معبد فرود آمدند و سپس از آنجا كوچ كردند و چه خوشبخت بود رفيق محمد صلى الله عليه و آله و سلم كه همراه رسول گرامى بود. اى قبيله قصى بدانيد كه خداوند سرورى را از شما دور نكرده است .
از خواهر خود ام معبد داستان ورود پيامبر را باز پرسيد و اگر هم قانع نشديد از خود گوسفند بپرسيد كه گواهى مى دهد. پيغمبر گوسفند را به نزديك خود خواند و از پستان بى شيرش شير دوشيد، پيامبر رفت ولى به اين كرامت ، آن گوسفند پيوسته به آن زن شير مى داد.(15)
نصيحت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم  
سلمة بن اكوع روايت نموده كه : روزى مردى در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با دست چپ غذا خورد. پيامبر با روى خوش به او فرمود: اى مرد با دست راست غذا بخور. آن مرد در جواب پيامبر با گستاخى گفت : نمى توانم در حاليكه مى توانست و در اين كار خود تعمد داشت . پيامبر فرمود: از دست چپ ناتوان شوى . در نتيجه هيچگاه نتوانست دست چپ خود را به دهان برساند.(16)
عيادت بيمار  
روزى پيامبر براى عيادت يك عرب صحرايى به چادر او رفت . رسم پيامبر اين بود كه هر وقت به عيادت مريضى مى رفتند، به او مى فرمودند: باكى نيست . بر حسب اين روش به آن مرد عرب نيز اين سخن را فرمودند.
عرب بيمار به جاى تشكر از پيامبر در جواب گفت : چنين نيست و بلكه تب است كه بر مرد سالخورده هجوم برده و او را به قبر مى برد. پيامبر فرمود: حال كه چنين پنداشتى چنين باش ، در نتيجه آن عرب روز بعد را به شام نرساند و جان سپرد.(17)
كودكى پيامبر  
فاطمه بنت اسد مى گويد: چون عبدالمطلب درگذشت . ابوطالب بنا بر وصيت پدرش ، پيامبر را بر گرفت و من نيز به پرستارى از او برخواستم .
در بوستان خانه ما درخت هاى خرمائى بود و در آن هنگام نوبر خرما بود. من و كنيزم هر روز خرماها را جمع مى كرديم . روزى ما فراموش كرديم كه خرما را جمع كنيم . كودكان از كوچه آمده و خرماها را جمع كردند. من خوابيدم و از شرم اين كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم بيدار شود، آستينم را بر چهره افكندم ، پس محمد صلى الله عليه و آله و سلم بيمار شد و به درون بستان رفت و خرمائى بر زمين نديد. پس به درخت خرما اشاره كرد و گفت : اى درخت من گرسنه ام . پس من ديدم كه درخت شاخه هايش ‍ را كه خرما بر آن بود فرود آورد. تا او آنچه خواست بخورد. سپس آن شاخه بالا رفت . من پابرهنه به سويش دويدم و جريان را به او گفتم . او گفت : جز اين نيست كه او پيامبرى خواهد بود و نيز از نازائى ات ، دستيارى براى او خواهى زائيد. پس چنانچه او پيش بينى كرده بود، من على عليه السلام را به دنيا آوردم .(18)
انفاق  
عبدالله بن مسعود گفت : روزى پيامبر به ديدن بلال آمد. ديد كه بلال مقدارى خرما را گرد آورده و جمع كرده است . پيامبر پرسيد كه اينها چيست ؟ بلال گفت : اين را براى مهمانان تو آماده كرده ام .
پيامبر فرمود: آيا نترسيدى كه برايت دودى در آتش دوزخ گردد؟ اى بلال چيزى را جمع نكن بلكه هر چه دارى انفاق كن و در برابر خداوند صاحب عرش از هيچ عظمتى باك مدار. اى بلال هميشه انفاق كن و از تنگدستى نترس كه خداوند بهترين روزى رسان است .(19)
داغ بر بدن  
عرب چادرنشينى همراه با پيامبر به جنگ خيبر رفت . در پايان دو دينار به عنوان غنيمت به او رسيد. او آن دو دينار را 