خرج نكرد بلكه آنرا در عبائى نهاد و بپيچيد و بدوخت و هرگز از آن استفاده نكرد و هيچ انفاقى هم نكرد. پس از مدتى او از دنيا رفت . اطرافيانش پس از شكافتن آن عبا آن دينارها را يافتند و به خدمت رسول الله رسيدند و داستان را براى ايشان تعريف كردند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اين دو دينار كه نه آن را خرج كرد و نه انفاق ، در روز قيامت براى او دو وسيله مى شوند براى داغ نهادن بر تن وى .
اين سزاى كسى است كه انفاق نمى كند و فقط به گردآورى پول و مال مى انديشد.(20)
مرگ بر سيم و زر  
روزى عمر به خدمت رسول الله رسيد و سؤ ال كرد: يا رسول الله شما كه مى گوئيد مرگ بر سيم و زر، پس مادر ما در اين دنيا چه بيندوزيم ؟ پيامبر خدا فرمود: اى عمر! در اين دنيا بايد زبانى يادكننده خدا و دلى سپاسگذار و شاكر درگاه الهى و همسرى كه در كار جهان ديگر به تو يارى برساند، بيندوزيد.
نه سيم و زر كه اينها در قيامت برايتان وسيله عذاب الهى است . به راستى كه دينارى بر روى دينارى نهاده نشود مگر اين كه پوست صاحبان آن را پهن كنند و با همان سكه ها، پيشانى و پهلوى آنها را داغ نهند و مى گويند: اين است آنچه كه شما براى خود ذخيره كرده ايد. پس بچشيد آنرا.(21)
شعرهاى غيبى  
جهيل همدانى كه كليددار بتخانه مشهورى بنام يغوث بود، مى گويد، شبى در بتخانه تنها بودم كه ناگهان شنيدم كه بتى مى گويد: اى پسر جهيل ، هنگام نابودى بت ها شده است . تو ديگر با بت يغوث وداع كن .
زيرا كه نورى از افق مكه طلوع كرده و ظلمت ها را از بين برده است . جهيل آنچه را شنيده بود براى قوم خود تعريف كرد و باز از گوينده اى نامرئى شنيده كه : اى جهل آيا سخن حق را گوش مى رسانى يا بخل ورزيده و لب فرو مى بندى ؟ بدان كه تيرگى ها نابود شده و مردم به سوى اسلام گرويده اند. جهيل در جواب مى گويد: سنت اسلام را براى من توضيح بده ؟ و پاسخ مى شنود كه ، بنام خدا و توفيق او عزم راه كن و در رفتن از سستى و تنبلى بگريز. به راهى برو كه بهترين انسانها در آن راه هستند و به سوى پيامبرى برو كه راستگو است .
جهيل مى گويد: چون اين سخنان غيبى را شنيدم . بت ها را به گوشه اى انداخته و خارج شدم و به گروهى تازه وارد از قبيله همدان برخوردم كه برگرد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم جمع اند. خود را با رسول خدا معرفى كرده و جريان را توضيح دادم . پيامبر مسرور شد و فرمود: اين داستان را به مسلمانان بگو و سپس امر فرمود كه بت ها را بشكنم و بعد از آن يمن برگشتم در حالى كه قلبم به نور اسلام روشن شده بود و در اين باره به چنين سرودم : ((كيست كه به بدفرجامان قوم ما، آنان كه در گوشه منازل خود غنوده اند و يا ظاهرند، نداى ما را برساند و خبر دهد كه خداوند ما را به راه حق هدايت فرمود. بعد از آن كه عده اى از ما يهودى و نصرانى شده بودند.
ما اكنون از يغوث و يعوق و سائر بت ها روى برگرفته ايم و از پيروان توايم اى بهترين خلايق .(22)
شهادت بتها به پيامبرى حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم 
عباس بن مرداس مى گويد: روزى وارد بتخانه شده و به نزديك بت ضمار رفتم . اطرافش را پاكيزه نموده و آن را بوسيدم . ناگهان صدايى بلند شد و مرا مخاطب ساخت كه : ((اى سليم به تمام قبايل بگو كه بت پرستى كه به آن انس گرفته بوديد، نابود گرديد و اهل مسجد رستگار شدند. ضمار كه قبل از آمدن محمد صلى الله عليه و آله و سلم و نزول قرآن مورد پرستش بود، هلاك باد.
آنكه بعد از عيسى وارث منصب نبوت است محمد بزرگ مرد قريش ‍ مى باشد كه ره راست پيمود و به حقيقت گرائيده است . پس از اين واقعه عباس بن مرداس با سيصد تن از قبيله خود به خدمت پيامبر اكرم آمد. تا چشمان حضرت به صورت عباس افتاد فرمود: تو چگونه اسلام آوردى ؟ عباس داستان خود را بازگو كرد. حضرت فرمودند: درست است بر حق و از اسلام آوردن ايشان و يارانش شاد و مسرور شدند.(23)
سرانجام تمسخر  
ابوزمعه و ياران او از روى تمسخر و استهزاء به پيامبر چشمك مى زدند و استهزاء مى نمودند و نصايح و صحبت هاى پيامبر در آن تاءثيرى نداشت . سرانجام پيامبر درباره آنها نفرين كرد. روزى ابوزمعه در سايه درختى نشسته بود كه جبرئيل با برگ آن درخت و خارهاى آن بر صورت و چشم او زد تا نابينا شد. همچنين پيامبر هنگامى كه راه مى رفت بدن مباركش به جلو متمايل مى شد و حكم بن ابى العاص كيفيت راه رفتن آن حضرت را تقليد مى كرد. پيغمبر متوجه عمل او شد و فرمود: چنين باش .
او از آن روز دچار ارتعاش شد و هرگز بهبود نيافت .(24)
سزاى دروغ به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم  
طبرى در كتاب تاريخ خود آورده است كه روزى پيامبر اسلام از حارث بن ابى الحارثه ، دخترش جمره را خواستگارى فرمود. حارث گفت : دخترم به يك نوع بيمارى بدن مبتلا است و من نمى توانم با اين ازدواج موافق باشم .
و اين در حالى بود كه او دروغ مى گفت و دخترش به هيچ نوع بيمارى مبتلا نبود. اما پس از اين كه به خانه مراجعت كرد، مشاهده كرد كه دخترش جمره به بيمارى برص (سفيدى پوست ) مبتلا شده است .(25)
نفرين پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم  
در كتاب الخصايص اكبرى ، از اسامه بن زيد روايت شده است كه روزى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم يكى از يارانش را به ماءموريتى فرستاد. آن مرد در انجام ماءموريت سستى كرد و در جريان آن دروغ بر رسول خدا بست .
پيامبر از اين كار مرد به شدت ناراحت شد و او از نفرين كردند. در نتيجه او را در بيابانى به صورت مردار يافتند، در حالى كه شكم او شكافته شده بود و زمين جنازه او را نپذيرفته بود.(26)
مرگ لهب  
لهب بن ابى لهب روزى به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و به آن حضرت دشنام داد و ناسزا گفت . رسول خدا كه از اين كار جاهلانه او ناراحت شده بود، فرمود: بار خدايا سگ خود را بر او مسلط فرما.
ابولهب از شنيدن اين سخن پيامبر در رابطه با پسرش بسيار توحيد ترسيد به طورى كه وقتى پسرش را به همراه كاروان مال التجاره به شام فرستاد.
به غلامان و وكلاى خود سفارش كه مراقب لهب باشند.
آنها به هر منزلى كه فرود مى آمدند، لهب را پهلوى ديوار مى خواباندند و او را با لباس و اثاث مى پوشاندند.
مدتى در راه از او اين گونه مواظبت كردند. تا اين كه شبى حيوان درنده اى به سراغ او آمد و او را به هلاكت رساند.(27)
شباهت على عليه السلام به پيامبران  
روزى رسول اكرم در حالى كه در بزم اصحابش نشسته بود فرمود: هر كس ‍ بخواهد آدم را در علمش و نوح را در فهمش و ابراهيم را در اخلاقش و موسى را در مناجاتش ، عيسى را در سنتش و محمد را در تماميت و كمالش ‍ ببيند، بايد به اين مردى كه مى آيد بنگرد. مردم همه گردن كشيدند. ناگاه چنان با على بن ابيطالب عليه السلام مواجه شدند، كه گويا او از زمين كنده شده و از كوه سر برآورده است .
شباهت حضرت آدم و على عليه السلام در ده چيز است : سرشت ، توقف ، مصاحب ، ازدواج ، حكمت ، هوش ، خلافت ، دشمنان ، وفا و وصيت و اولاد و عترت مى باشد.
شباهت بين على عليه السلام و حضرت نوح در هشت چيز است : فهم و دعوت ، اجابت ، كشتى ، بركت ، سلامت ، شكر و هلاك كرد