 دشمنانش .
شباهت بين على عليه السلام و ابراهيم خليل در هشت چيز است .
وفا، خوددارى ، مناظره با پدر و قوم خود، نابود كردن بت ها، بشارت خداوند به او به دو فرزندى كه ريشه انساب پيامبران هستند، اختلاف احوال ذريه ، گرفتارى او از ناحيه خدا به جان و مال و فرزند و نامگذارى او از طرف خداوند به خليل به اين معنى كه هيچ چيز را به خدا ترجيح نداده است .
شباهت على عليه السلام با يوسف در هشت چيز است . علم در كودكى : حسد برادران ، عهدشكنى برادران ، سلطنت ، آشنايى بر تاءويل احاديث ، كرم ، عفو در وقت قدرت و مهاجرت و تغيير خانه .
شباهت على عليه السلام با موسى كليم الله در هشت چيز است . صلابت ، دعوت مردم ، عصا، شرح صدر، برادرى ، مودت ، محنت كشيدن و به ميراث ملك و امارت .
شباهت بين على عليه السلام حضرت داوود در هشت چيز است . علم ، نيرومندى ، مبارزه با جالوت ، قدرت بر طالوت ، نرم كردن آهن براى او، تسبيح جمادات با او، فرزند صالح و خطاب قاطع .
شباهت او و سليمان در هشت چيز است . امتحان الهى ، تخت پادشاهى ، تلقين خدا او را در كودكى به آنچه شايسته آن است از خلافت ، رد خورشيد به خاطرش بعد از غروب ، تسخير هوا و باد براى او، تسخير جن براى او، آگاهى اش از سخن گفتن پرندگان و جمادات و آمرزش و برداشتن حساب از او. شباهت او با ايوب هشت چيز است . بلاياى بدنش ، بلاياى در فرزندش ، بلايا در مالش ، صبر، خروج همگان ، شماتت دشمنان ، دعا به درگاه خدا و وفا به نذر.
شباهت بين ايشان و يحيى بن زكريا به هشت چيز است . عصمت ، كتاب و حكمت ، تسليم ، نيكى به پدر و مادر، شهادت به خاطر يك زن مفسد، خشم خدا بر انتقام گرفتن از قاتلش به خوف از خدا و نداشتن هم نام براى او.
شباهت او و عيسى عليه السلام در هشت چيز است . اذعان به خدا، علم به كتاب ، علم برنامه نگارى ، هلاك دو فرقه از اهل ضلال در مورد او، زهد در دنيا. كرم و بخشش ، اخبار از كائنات و كفايت و كاردانى .(28)
خواب شگفت بلال  
شبى بلال ، موذن پيامبر اكرم ، رسول خدا را در خواب ديد كه به او مى فرمود: اى بلال چرا براى زيارت قبر ما نمى آيى ؟ اين چه جفايى است اى بلال ؟ آيا وقت آن نرسيده است كه ما را زيارت كنى ؟
او با اندوه و ناراحتى از خواب بيدار شد و بى درنگ سوار بر مركب خود شد و به سوى مدينه حركت كرد.
وقتى كنار قبر شريف آن حضرت قرار گرفت . شروع به گريه كرده و صورت خود را بر روى قبر مى ماليد در اين هنگام امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام آمدند. بلال آنها را بغل كرد و بوسيد و جريان خواب خود را به آنان بازگو كرد.(29)
آمرزش اعرابى  
روزى على عليه السلام خطاب به يارانش فرمود: سه روز پس از دفن رسول خدا، اعرابى وارد شد و خود را بر روى قبر رسول الله افكند و خاكش را بر سر خود مى ريخت و مى گفت : اى رسول خدا، گفتارت را شنيديم و به آن ايمان آورديم . حقايق را از ناحيه خدا گرفتى و ما هم آنرا از ناحيه تو گرفتيم و از چيزهايى كه بر تو نازل شده است ، اين آيه است : ((ولو انهم اذ ظلموا نفسهم جائوك )) من ستم كردم و پيشت آمدم ، تا برايم طلب آمرزش كنى . در اين هنگام از ميان قبر ندائى بلند شد كه ((اى اعرابى برخيز، كه گناهت آمرزيده شده است .)) (30)
مروان و انكار توسل  
داود بن ابى صالح روايت مى كند كه : روزى مروان ، كنار قبر شريف رسول خدا آمد، ديد مردى پيشانى اش را روى قبر گذاشته است . مروان گردنش را گرفت و او را بلند كرد و گفت : اى مرد، آيا مى دانى كه چه مى كنى ؟ آن مرد كه ابوايوب انصارى بود، گفت : آرى مى دانم كه چه مى كنم . من پيش سنگ نيامده ام .
بلكه پيش رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمده ام و از او شفاعت مى طلبم . اى مروان من از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: ((بر دين گريه نكنيد، آنگاه كه اهلش رهبرى آن را دارد. آنگاه بر دين گريه كنيد كه نااهل بر آن حاكم باشد.))
اين حديث ، اين آگاهى را به ما مى دهد كه منع از توسل به قبور طاهره از بدعت هاى امويان و گمراهى هاى آنان از زمان صحابه است و هيچگاه گوش ‍ روزگار نشنيد كه صحابى اى منكر آن باشد، مگر زاده بيت اميه ، مروان ستمكار كه آن را انكار كرده است .(31)
طلب شفاء  
روزى ابن المنكدر كه يكى از بزرگان تابعين بود، با اصحابش در مجلس ‍ نشسته بود كه تشنگى شديدى به او عارض شد. حركت كرد و به كنار قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رفت و صورتش را روى قبر نهاد. سپس برگشت .
حاضران او را مورد ملامت قرار دادند. در جواب گفت : حالتى به من دست داده بود كه احساس خطر مى كردم . از اين رو به قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله پناه برده و طلب شفاء نمودم .
اصحابش قانع شدند و آنان نيز به اهميت توسل به قبر آن حضرت آگاه شدند.
ابن المنكدر، گاهى در موضع خاصى از مسجد رسول الله مى آمد و به خاك مى افتاد. اصحابش راز اين كار او را پرسيدند و او گفت : من در خواب ، پيامبر را در اين موضع ديده ام و اكنون در بيدارى اين مكان را مى بوسم .(32)
وفادارى ابوطالب  
ابوطالب بن عبدالمطلب در هيچ شامگاه و بامدادى از پيامبر دور نمى شد و در برابر دشمنان وى پاسدار او بود و مى ترسيد كه ناگاه او را بكشند. يك روز او را گم كرد بامدادان به جستجويش پرداخت . اما او را نيافت . پس 20 نفر از بندگان خود را برگزيد و دستور داد كه هر كدام كاردهاى تيزى را برداريد و همراه خود داشته باشيد بعد برويد و در كنار يكى از بزرگان قريش بنشينيد. پس اگر من آمدم و محمد صلى الله عليه و آله و سلم همراهم بود، كارى نكنيد و آرامش پيشه كنيد. تا در كنار شما بايستم و اگر آمدم و محمد صلى الله عليه و آله و سلم همراه من نبود، هر كدام از شما همان مرد از بزرگان قريش را كه كنار اوست ، با كارد، بزند، آن غلامان رفتند و در كنار قريشان نشستند.
ابوطالب باز در جستجوى محمد صلى الله عليه و آله برآمد و پس از مدتى پيامبر را در پائين هاى مكه در كنار تخته سنگى ديد كه ايستاده و نماز مى خواند، پس خود را بر روى او افكند و او را بوسيد و گفت : برخيز كه با هم برويم و با او به مسجد آمد. قريش كه در انجمن خود در نزديك كعبه نشسته بودند. چون او را ديدند كه دست پيامبر را در دست گرفته و مى آيد، گفتند: اينك ابوطالب محمد را نزد شما آورده و لابد خبرى است . پس چون در كنار ايشان ايستاد. در حالى كه خشم از چهره اش نمايان بود، به غلامان خود گفت : آنچه را كه در دست داريد، آشكار سازيد. ايشان چنين كردند و ناگاه همه چشمشان به كاردها افتاد و گفتند: اى ابوطالب اين ها چيست ؟ ابوطالب گفت : همان است كه مى بينيد من دو روز است كه محمد را مى جستم و نمى ديدم . پس ترسيدم كه شما با پاره اى كارها نيرنگى براى او زده باشيد، پس اينان را بفرمودم تا همين جاها كه مى بينيد، بنشينند و به ايشان گفتم اگر من آمدم و محمد با من نبود، هر كدام از شما بايد كسى را كه پهلويش نشسته ، بزند. هر چند هاشمى باشد، و در اين باره هيچ اجازه ديگرى هم از من نگيريد. گفتند: اى ابوطالب آيا چنين كارى مى كردى ؟ گفت : آرى به خدا قسم و سپس خطاب به پيامبر شعرى سرود.(33)
پسر زبعرى  
روزى پيامبر اكرم صلى الله