 عليه و آله و سلم به سوى كعبه حركت كرد و خواست نماز بگزارد. چون به نماز برخاست ، ابوجهل گفت : كيست كه به سوى اين مرد برخيزد و نماز او را تباه سازد پس ابن زبعرى برخاست و از درون يك شكنبه ، خون و سرگين در آورد و با آن روى پيامبر را بيالود. پس ‍ پيامبر كه از نماز خود روى برتافت ، به نزد عمويش ابوطالب شد و گفت : عمو! نمى بينى كه با من چه كردند؟ ابوطالب برخاست و شمشيرش را روى شانه اش نهاد و با او روان شد تا نزديك آن گروه رسيد. آن گروه پس از ديدن ابوطالب خواستند كه فرار كنند. ابوطالب با ديدن آنان گفت : بخدا قسم هر كه برخيزد با شمشيرم او را خواهم زد. سپس نزديك تر شد و پرسيد: چه كسى اين كار بسيار زشت را با پيامبر خدا انجام داده است ؟ همه عبدالله بن زبعرى را نشان دادند پس ابوطالب سرگين و خون شكنبه را بر گرفت و چهره و ريش و جامه ايشان را بيالود و آنان را به سزاى عمل زشتشان رسانيد.(34)فصل دوم : داستانهايى از زندگى حضرت على (ع ) 
گروه ميانه رو  
روزى حارث همدانى همراه با گروهى از شيعيان اميرالمؤ منين ، به حضور آن حضرت رسيدند. حارث با قد خميده راه مى رفت و عصاى خود را بر زمين مى زد و بيمار بود على عليه السلام به ايشان علاقمند بود، فرمود: اى حارث چه شده است ؟ حارث گفت : مصائب روزگار به من رسيده است . اى امير مؤ منان من تشنه دشمنان هستم . حضرت فرمود: در چه زمينه با من دشمن اند؟ حارث گفت : عده اى افراط و عده اى تفريط مى كنند در صحبت به شما. حضرت فرمود: اين را بدانيد كه بهترين شيعيان من گروه ميانه رو هستند.
حارث گفت : در اين مورد به ما راهنمايى بيشتر بده اى امير مؤ منان ، حضرت فرمود: ((به راستى كه دين خدا را با مردان نمى توان شناخت : بلكه با آيات بر حق اوست كه مى توان شناخت دين پيدا كرد. تو حق را بشناس ، مردان حق را هم خواهى شناخت ... سوگند به خدا كه دوست و دشمن ، مرا در چند جا مى شناسند. هنگام مرگ و در پل صراط. آن روز كه من با كمال درستى و به خوبى آنها را قسمت مى كنم .
و مى گويم اين دوست من است و آن دشمن من .)) پس از پايان صحبت هاى حضرت ، حارث برخاست و با شادمانى عباى خود را مى كشيد و گويى مى گفت كه ديگر من نگرانى ندارم كه چه زمانى مرگ را ملاقات كنم يا او به ديدارم آيد.(35)
كرامت حضرت على عليه السلام  
حجر بن قيس مدرى از خدمتگزاران خاص اميرالمؤ منين على بن ابيطالب عليه السلام بود. روزى على عليه السلام به او گفت : حجر! روزى تو را برپا نگهداشته به دستور خواهند داد كه به من لعنت بفرستى ، مرا لعنت بفرست ، اما از من تبرى مجو و بيزارى منما.
طاووس مى گويد: خودم شاهد بودم كه حجر مدرى را احمد بن ابراهيم خليفه بنى اميه در مسجد برپا نگهداشت و ماءمور گذاشت تا به على لعنت فرستد يا كشته شود. حجر گفت : امير احمد بن ابراهيم به من دستور داد على عليه السلام را لعنت فرستم به همين جهت او را لعنت كنيد خدا لعنتش كند. طاووس مى گويد: خدا عاشقان را از كار انداخته بود و هيچ يك از آنها نمى فهميدند كه حجر مدرى چه مى گويد.(36)
شبيه ترين نماز به پيغمبر  
مطرف بن عبدالله مى گويد: من و عمران حصين پشت سر حضرت على عليه السلام نمازى را به جاى آورديم . هر وقت مى خواست به سجده برود تكبير مى گفت و نيز وقتى هم سر از سجده بر مى داشت و همچنين از هر ركوعى كه سر بر مى آورد هم تكبير مى گفت . هنگامى كه نماز تمام شد عمران بن حصين دستم را گرفت و گفت : اى مطرف ! اين نماز مرا به ياد نماز محمد صلى الله عليه و آله و سلم انداخت . همچنين گفت : مدت زمانى است كه نمازى شبيه تر از اين نماز به نماز پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم نخوانده ام بجز نماز على بن ابيطالب عليه السلام . چرا كه پيامبر خدا هنگام رفتن به ركوع و برخاستن از آنها تكبير مى گفت .(37)
آزار مشركان  
ابن عباس روايت كرده است كه حضرت على عليه السلام از طرف مشركين سنگ باران مى شد، همانطور كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سنگ باران مى شد. آن حضرت به خود مى پيچيد و سر خود را در لباس ‍ پيچيده و پنهان ساخته بود و تا بامداد سر خود را بيرون نياورد همين كه صبح شد سر خود را بيرون كرد.
مشركين در مقام نكوهش او برآمدند و گفتند: محمد صلى الله عليه و آله و سلم وقتى كه ما او را سنگ مى زديم ، برخود نمى پيچيد تو چرا چنين مى كنى ؟ و با اين سخنان و كلمات حضرت را آزار مى دادند. اما حضرت على عليه السلام صبر مى كردند و خويشتن دارى نشان مى دادند.(38)
آوازى از خانواده ابوسفيان  
روزى على عليه السلام از كنار خانه يكى از افراد خانواده ابوسفيان مى گذشت . در اين هنگام شنيد كه صداى آواز آن خانه بلند است .
دختران آن خانه همراه با دف و دايره اين شعر را به آواز مى خواندند:
مسئوليت ظلمى كه به عثمان شده به گردن
زبير است و ظالمتر از او در نظر ما طلحه است
اين دو بودند كه آتش شورش را شعله ور
ساختند و در رسوائى او كوشيدند
على عليه السلام با شنيدن ساز و آواز آنها فرمود: خدا آن دخترها را بكشد كه اين گونه آواز مى خوانند و ساز مى زنند و آنها چه خوب مى فهمند كه انتقامشان را بايد از چه كسانى بگيرند.(39)
عدالت در تقسيم اموال  
روزى از اصفهان مالى را براى امير مؤ منان آوردند كه آنرا 7 بخش كرد. يك گرده نان زياد آمد. پس آنرا نيز شكست و هفت تكه كرد و هر تكه ى آنرا بر روى يكى از آن بخش هاى اموال نهاد. سپس ميان مردم قرعه انداخت ، تا اولين بار چه كسى سهم خود را بردارد. روز ديگر دو زن ، يكى عرب و ديگرى از مواليان وى ، به نزد وى آمدند و چيزى خواستند پس حضرت فرمود تا هر كدام از آن دو را با يك پيمانه خوراكى و چهل درهم دادند. پس ‍ آنكه از موالى بود، سهم خود را گرفت و رفت و آن زن عرب گفت : اى امير مؤ منان من عرب هستم و او از موالى بود و آنگاه تو به من همان اندازه مى دهى كه به او دادى ؟ حضرت على عليه السلام به او فرمود: من در كتاب خدا نگريستم و در آن براى فرزندان اسماعيل (عرب نژادها) هيچ برترى اى بر فرزندان اسحاق (يهودى نژادان ) نديدم .(40)
ملاقات با جبرئيل  
روزى حضرت على عليه السلام فرمود: در جنگ احد شانزده ضربت بر من وارد شد. از شدت ضربات و جراحات بر زمين افتادم . ناگهان مردى خوش صورت و نيك چهره و خوشبو نزد من آمد و بازويم را گرفت و مرا از جاى بلند كرد و فرمود: يا على رو به به دشمن آور و از دستور خدا و رسولش پيروى كن . آن دو از تو خشنود هستند. بعد از آن به نزد رسول خدا آمدم و جريان را به آن حضرت گفتم
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى على ، خداوند ديدگانت را روشن گرداند.
او جبرئيل امين بوده است .(41)
مدفن حضرت على عليه السلام  
نخستين كسى كه بدن مباركش از قبرى به قبر ديگر منتقل گرديد على بن ابى طالب عليه السلام است .
كه روز جمعه هفدهم ماه رمضان ، شمشير دشمن بر فرق همايونش وارد آمد و بعد از دو روز وفات يافت . فرزند برومندش امام حسن عليه السلام بر او نماز خواند و در دارالاماره كوفه مدفون گرديد و قبرش پنهان نگاه داشته شد. تا بعدا به نجف اشرف حمل گرديد و تا زمان هارون الرشيد، قبر آن حضرت پنهان بود.
در ز