مان هارون ، مدفن آن بزرگوار آشكار شد و روى آن ساختمانى بنا گرديد كه داستان آن چنين است : هارون از قضيه اى آگاه شد كه در شهر نجف در كنار قريه اى مكان عجيبى وجود دارد كه حيوانات از شر صيادان به آنجا پناه مى برند و... و بالاخره ، مكان عجيبى است .
هارون از مردم آن حوالى پرس و جو كرد و پيرمردى در پاسخ گفت : اينجا قبر اميرالمؤ منين على عليه السلام و نوع عليهاالسلام است . هارون پس از اين جريان دستور داد كه ساختمانى را بر روى اين مدفن بنا كنند.(42)
چشمه آب  
عقيص روايت مى كند كه : ما با على عليه السلام در حركت به سوى شام بوديم . تا وقتى از نخلستانها به پشت كوفه رسيديم . مردم تشنه و محتاج آب شدند. على عليه السلام ما را آورد تا به سنگى كه از زمين دندانه زده بود، رسيديم ، امام دستور داد آن را از بن كنديم . آنگاه آبى از آن بيرون زد كه همه از آن نوشيده ، سيراب شدند.
سپس حركت كرديم و از محل دور شديم پس از مدت حضرت فرمود: آيا بين شما كسى هست كه محل آن چشمه آب را كه از آن نوشيديد، بداند؟ گروهى گفتند: ما مى دانيم و آنها عازم آن محل شدند. اما هر چه جستجو كردند، چشمه آبى را نيافتند. آنها به ديرى كه در آن نزديكى بود رفتند و پرسيدند كه آبى كه در نزد شماست كجاست ؟ و آن راهبان گفتند: در اين نزديكى آبى وجود ندارد. بلكه اين دير را بر اين اميد در اين مكان ساخته ايم كه شنيده ايم كه از اين نزديكى چشمه اى وجود دارد ولى كسى جز پيامبر يا وصى آن را استخراج نمى كنند.
و ما منتظر آن هستيم .(43)
مقام رفيع  
روزى عده اى از تابعين نزد حسن بصرى بودند و نام على بن ابى طالب عليه السلام به ميان آمده بود، حجاج كه در مجلس حاضر بود و به حسن گفت : تو در اين باره چه مى گويى ؟ حسن گفت : من چه بگويم ، او اول كسى است كه بر قبله نماز گزارد و دعوت رسول خدا را اجابت كرد و براى على عليه السلام نزد پروردگارش مقام بلندى است .
و او نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم قرابت و نزديكى دارد و براى او سوابقى است كه كسى نمى تواند آنها را انكار كند. حجاج به شدت خشمگين شد و از تخت امارتش برخاست و به خانه رفت .
مردى به حسن بصرى گفت : چرا هيچگاه نديده ايم تو على عليه السلام را مدح و ثنا گويى ؟ گفت : من چگونه به اينكار اقدام كنم در حاليكه از شمشير حجاج خون مى ريزد. على عليه السلام اولين كسى است كه اسلام آورد و اين ثناى على عليه السلام به تنهايى شما را كافى است .(44)
حق با على است  
ابوذر روايت كرده است كه : روزى بر ام سلمه وارد شدم . ديدم او گريه مى كند و به ياد على است و مى گويد: شنيدم كه پيغمبر مى گويد:
على مع الحق و الحق مع على و لن يفترقا حتى يردا على الحوض ‍ يوم القيامه .
سعد بن وقاص نيز اين حديث را منزل ام سلمه شنيده بود ولى با اين حال مردى را نزد ام سلمه فرستاد تا درباره اين حديث از او سئوال كند ام سلمه هم در جواب گفت : پيغمبر اين حديث را در خانه من فرموده است . آن مرد به سعد گفت : هيچگاه تو نزد من پست تر از امروز نشده بودى . سعد گفت : چرا؟ مرد گفت : اگر من از پيغمبر اين سخن را شنيده بودم ، تا زنده بودم ، خدمتگزارى على عليه السلام را رها نمى كردم .(45)
تكه پارچه سياه  
مردى سالخورده از قبيله بكر بن وائل روايت مى كند كه : ما در جنگ صفين با على عليه السلام بوديم . عمرو بن عاص تكه پارچه اى سياه و مربع به سر نيزه اى كرد و بلند نمود. گروهى گفتند: كه اين پرچمى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى او ترتيب داده و اين مطلب بين مردم شايع شد. تا اين كار به گوش حضرت على عليه السلام رسيد. سپس حضرت داستان مربوط به آن تكه پارچه را اين چنين فرمود:
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اين تكه پارچه را به عمرو بن عاص ‍ نشان داد و فرمود: كيست آن را با آنچه درباره آن مقرر است ، بپذيرد؟ عمرو گفت : اى رسول خدا مقررات و شرايط آن چيست ؟ رسول خدا فرمود: شرطش اين است ، كه با در دست داشتن آن با مسلمان جنگ نكنى و آنرا به كافرى نزديك نكنى . عمرو آن را گرفت و اكنون به خدا قسم آنرا به مشركين نزديك ساخته و با در دست داشتن آن امروز با مسلمين مى جنگد.
قسم به آن خداوندى كه دانه را در زمين شكافته و رويانده و اين همه خلق را آفريده ، اينان اسلام نياورده اند؛ بلكه تظاهر به اسلام كرده اند.
همين كه يارانى يافتند به دشمنى و عناد خود بر مى گردند گر چه نماز را به صورت ظاهر ترك نمى كنند.(46)
زيد شهيد  
روزى اميرالمؤ منين هنگامى كه با اصحاب از مكانى مى گذشتند، ناگهان حضرت در موضع خاصى ايستادند و شروع به گريستن كردند.
اصحاب گفتند: يا اميرالمؤ منين چه چيز شما را گريان مى سازد؟
حضرت فرمود: مردى از فرزندانم در اين مكان به دار آويخته مى شود. كسى كه خود رضا دهد و نگاه به اعضاى ممنوع بدنش كند خداوند او را به صورت در آتش مى افكند.
همانا اين فرزند خلف حضرت ، زيد بن على بود كه پس از قيامى شجاعانه بدست ظالمان به شهادت رسيد.(47)
تولد حضرت على عليه السلام  
روزى از رسول الله ، درباره ولادت امام على عليه السلام سؤ ال كردند، ايشان فرمود: از تولد كودكى مى پرسيد كه بدنيا آمدنش همانند تولد حضرت مسيح ، مهم و معجزه آسا است . خداوند، على عليه السلام را از نور من آفريد و مرا از نور على عليه السلام آفريد و ما هر دو از يك نور هستيم . سپس خداوند ما را از صلب آدم عليه السلام از صلب هاى پاك به رحم هاى پاكيزه منتقل كرد. مرا در بهترين رحم ها كه از آمنه بود قرار داد و على را نيز به در رحم فاطمه بنت اسد سپرد. در روزگار ما مردى پرهيزگار و خداپرست بود كه 270 سال خدا را پرستيده بود. پس خداوند ابوطالب را به سوى او فرستاد. او سر ابوطالب را در دست گرفت و بوسيد و گفت : اى مرد تو كيستى ؟ ابوطالب گفت : من از تهاميان و از خاندان هاشميان هستم . او گفت : به راستى خداى بزرگ چيزى به دل من الهام كرده و آن اين است كه از پشت تو فرزندى زائيده شود كه دوست خداوند است . پس چون شبى كه على عليه السلام در آن زاده شد، فرا رسيد، زمين درخشندگى يافت و ابوطالب بيرون شد.
مى گفت : اى مردمان ! دوست خدا در خانه كعبه زاده شد. پس چون بامداد شد به خانه كعبه در آمد و مى گفت : ((اى پروردگار اين تاريكى آغاز شب و ماه درخشان روشن ، از كار پنهانى خويش براى ما آشكار كن كه درباره نام اين كودك چه مى بينى )). سپس آواز سروشى را شنيد كه مى گويد: ((... به راستى كه نامش را از والايى ، على نهاديم ، و اين على را از نام خداوند اعلى گرفته شده است .)) (48)
برترى به چيست ؟  
روزى عباس و شيبه پسر عثمان كه متولى مسجدالحرام و كعبه بود، در كنار يكديگر نشسته بودند و بر يكديگر مباهات كرده و شخصيت خود را به رخ يكديگر مى كشيدند. عباس به او مى گفت : من از تو برترم چون عموى پيامبر و وصى پدر آن حضرت و ساقى حاجى ها هستم . شيبه مى گفت : من از تو مهمتر و بزرگوارترم . چون امين خدا هستم بر خانه اش و خزانه دار خانه خدا هستم . آيا آنچنان كه خداوند مرا امين خود قرار داده ، امين تو نيستم .
اين دوتا مدتها بر يكديگر مفاخره مى كردند تا اين كه على بن ابى 