الب به آن دو رسيد و در جواب سؤ ال آنها مبنى بر اين كه كداميك از ما برتر است فرمود: بگذاريد منهم افتخارات خويش را بازگو كنم . من نخستين كسى هستم از مردان اين امت كه به پيامبر ايمان آورده و با او هجرت نمودم و در راه خدا جهاد نمودم .
بعد از فرمايشان حضرت ، هر سه نفر به حضور پيامبر مشرف گرديدند و هر كدام جهت برترى خود را به پيامبر عرضه داشتند.
پيامبر چيزى به آنها نگفت و آنها از هم جدا شدند. بعد از چند روز جبرئيل نازل شده و درباره آن وحى آورد، رسول خدا هر سه نفر را احضار كرد و اين آيه را تلاوت فرمود:
اجعلتم سقايه الحاج و عماره المسجد الحرام كمن آمن بالله و اليوم الاخر و جاهد فى سبيل الله لا يستوون عندالله
آيا قرار داده ايد آب دادن به حاجى ها و ساختمان مسجدالحرام را مانند كسى كه به خدا و روز جزا ايمان آورد، و در راه خدا كوشش مى كند؟ نه اين چنين و اين دو گروه مساوى نيستند.)) (49)
داستان اين مفاخره و نزول اين آيه را در شاءن حضرت على عليه السلام تعداد زيادى از محدثان شيعه و سنى روايت كرده اند.(50)
پرچم رسول الله  
هنگامى كه اميرالمؤ منين براى جنگ صفين پرچم هايى را بر مى افراشت ، پرچم رسول خدا را بيرون آورد و تا آن زمان پرچم پيغمبر بعد از رحلت آن حضرت ديده نشده بود. پرچم را بست و قيس را احضار فرموده و پرچم را به او داد و سپس انصار و جنگ جويان بدر را جمع نمود.
همين كه چشم آنها به پرچم رسول الله افتاد، گريه بسيارى نمودند و در اين موقع قيس اشعارى سرود و چنين گفت :
((اين همان پرچمى است كه پيرامون آن با رسول خدا بوديم و جبرئيل يار ما بود. ضرر نمى كند كسى كه انصار پشتيبان او هستند. در صورتى كه براى او جز آنان هيچكس يار و ياور نباشد.))
در آن هنگام كه اوضاع بر معاويه بسيار سخت و دشوار شد و خود را در شرف شكست ديد، ياران نزديكش را جمع كرد و گفت : مردانى از ياران على مرا اندوهگين ساخته اند، مانند قيس و مالك و عدى . هر كدام از شما بايد ماءمور نابودى هر يك از اين اشخاص شويد و با تمام قوا و نبرد به جنگ با آنان بپردازيد.
در آن جمع بسربن ارطاة به مقابله با قيس گماشته شد. بامدادان با سپاهيان و همراهان خود در مقابل قيس و لشكريانش جبهه گرفت و جنگ سختى بين آن دو در گرفت . قيس با هيبتى مردانه كه گويى احدى را دسترسى به آزار و تسلط بر او نيست در مقابل بسربن ارطاة ظاهر شد و حمله را آغاز كرد و اين رجز را مى خواند: ((من پسر سعد هستم كه عادت به فرار جنگ ندارم . زيرا فرار براى جوانمرد همچون گردنبندى است كه به گردن مى افتد و موجب ننگ و عار است . اى خدا تو شهادت را نصيبم فرما.
زيرا كشتن و شهادت در راه تو بهتر است از هم آغوشى با دوشيزگان زيبا.))
سپس حمله اى بر سپاهيان بسر بن ارطاة نموده و كمى بعد بسر در مقابل او آشكار شد و چنين گفت :
((من پسر ارطاة هستم كه قدر و منزلتش بزرگ است . فرار در سرشت من نيست . من درباره دشمنم آنچه بر عهده داشتم ، انجام دادم اى كاش ‍ مى دانستم چه قدر از عمرم باقى مانده است .))
پس با نيزه به طرف قيس حمله كرد و قيس با شمشير او را عقب راند و از خود دفع كرد. تا سرانجام اين نبرد با برترى قيس پايان پذيرفت .(51)
زيارت حضرت فاطمه عليهاالسلام  
حضرت على عليه السلام هر روز به زيارت حضرت فاطمه مى رفت . در يكى از روزها كه به زيارت رفته بود، خود را به روى قبر انداخته و گريست و اين شعر را سرود:
چه جانگداز است ، هنگامى كه بر قبر حبيبم عبور مى كنم و سلام مى دهم و جوابى نمى شنوم .
اى قبر چه شده كه جواب مرا نمى دهى ؟
آيا بعد از من ديگر دوستى با كسان ملامت آميز شده ؟
سپس گوينده اى كه فقط صدايش شنيده مى شد به وى پاسخ داد و آن حبيب گفت : كسى كه در گرو خاك و سنگ است ، چگونه مى تواند جوابت گويد. من از نزديكان و همسر خود جدا ماندم و خاك زيبائى هاى مرا خورد. و در آن هنگام كه رشته هاى محبت از هم مى گسلد درود من بر شما باد.(52)
تاجگذارى روز غدير  
حضرت على عليه السلام روايت كرده است كه در روز عيد غدير خم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عمامه اى بر سر من پيچيد و قسمتى از آن را از پشت سرم افكند. سپس فرمود: همانا خداوند در روز بدر و حنين مرا بوسيله فرشته هايى يارى و كمك فرمود كه آن فرشتگان عمامه هايى به اين كيفيت برسر داشتند. همانا عمامه فاصله و حائلى است ، بين كفر و ايمان سپس فرمود: اى على رو به من كن و سپس فرمود: يا على پشت به من كن و فرمود: فرشتگان به نزد من اين گونه آمدند.(53)
مولاى مومنان  
روزى دو تن از صحرانشينان كه با هم خصومت و نزاع داشتند، نزد عمر آمدند. عمر به على عليه السلام گفت : بين اين دو نفر حكم كن . يكى از آن دو گفت : اين فرد قضاوت خواهد كرد؟ (از روى تحقير) در اين هنگام عمر از جا برجست و گريبان آن مرد را گرفت و گفت : واى بر تو. مى دانى اين شخص كيست ؟
اين شخص مولاى من و مولاى هر مؤ من است و هر كس كه اين شخص ‍ مولاى او نباشد، او مؤ من نيست و كافر است .(54)
توبه طلحه  
رفاعه بن اياس نقل نموده كه در جنگ جمل با على عليه السلام بوديم . آن حضرت كسى را به دنبال طلحه بن عبيدالله فرستاد و خواستار ملاقات با او شد. طلحه به نزد آن حضرت آمد. على عليه السلام به او فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا از رسول خدا شنيدى كه مى فرمود:
من كنت مولاه فعلى مولاه ، اللهم و ال من ولاه و عاد من عاداه .
طلحه گفت : آرى ، فرمود: پس چرا به جنگ با من برخاسته اى ؟ تو اول كسى بودى كه با من بيعت كردى و سپس بيعت را شكستى ! در حالى كه خداوند عز و جل مى فرمايد: ((هر كس پيمان شكنى كند به زبان خود اقدام نموده است )) (55) در اين هنگام طلحه گفت : استغفرالله و سپس برگشت .(56)
از ياران حضرت على  
رياح بن حارث روايت نموده كه گفت : من در رحبه با اميرالمؤ منين عليه السلام بودم ، در اين هنگام قافله اى كوچك رو آوردند و در ميدان رحبه ، شتران خود را خوابانيدند، سپس به راه افتادند تا به نزديك على عليه السلام رسيدند.
گفتند: السلام عليك يا اميرالمؤ منين و رحمة الله و بركاته حضرت على عليه السلام فرمود: شما چه كسانى هستيد؟
گفتند: ما از موالى و پيروان تو هستيم يا اميرالمؤ منين . در اين هنگام حضرت با لبخند فرمود.
چگونه از موالى من هستيد و حال آن كه شما گروهى از عرب هستيد؟ گفتند: در روز غدير خم از رسول خدا شنيديم در حالى كه بازوى تو را گرفته بود، خطاب به مردم فرمود: على مولاى كسى است كه من مولاى او هستم . حضرت على فرمود: آيا به اين سخنان كه مى گوييد، اعتقاد داريد؟
گفتند: آرى . و بر اين گفتار خود گواهى مى دهيم و حضرت فرمودند: به راستى كه سخن حق را گفتيد.
پس آن گروه روانه شدند و من به دنبال آنان رفتم و به مردى از آنها گفتم : شما چه كسانى هستيد؟
گفت : ما گروهى از انصاريم و اين است ابوايوب صاحب منزل رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم پس دست او را گرفتم .
و به او درود و تحيت گفتم و با او مصافحه نمودم .(57)
نامه پادشاه روم  
روزى پادشاه روم ، نامه اى به عمر نوشت و در آن سؤ الات زيادى را مطرح كرد تا عمر به آنها پاسخ بدهد. عمر آن سؤ الات را به ي