رانش داد تا كه پاسخ بدهند اما هيچكس نتوانست . ناچار به سراغ حضرت على عليه السلام رفت و از او خواهش كرد كه پاسخ آن سؤ الات را بدهد. حضرت على عليه السلام هم پس از مطالعه نامه جوابى را نوشت و آن را به روم فرستاد. متن نامه حضرت اين گونه است : ((بسم الله الرحمن الرحيم ؛ اى پادشاه روم من به كمك خداوند و به بركت پيامبرمان محمد صلى الله عليه و آله و سلم پاسخ سؤ الات شما را مى دهم . سؤ ال اول : آن چيست كه خدا آنرا نمى داند؟ جواب : آن قول و حرف شماست كه براى او فرزند و همسر و شريك قائل شده ايد. سؤ ال دوم : آن چيست كه نزد خداوند نيست ؟ جواب آن ظلم و ستم است .
آن چيست كه تمامش دهان است ؟ آن آتش است . آن چيست كه تمامش پا است ؟ آن آب است . آن چيست كه تمامش بال است ؟ آن باد است . آن كيست كه فاميلى نداشت ؟ آن حضرت آدم بود. آن چيست كه روح ندارد اما نفس مى كشد؟ آن صبح است زيرا كه خداوند فرموده است : ((و الصبح اذا تنفس ...)) صداى ناقوس چه مى گويد؟ ناقوس مى گويد: عدلا عدلا صدقا صدقا. ان الدنيا قد غرتنا و استهوتنا تمضى الدنيا قرنا قرنا. ما من يوم يمضى عنا الا اوهى مناركنا ان الموت قد اخبرنا انا نرحل فاستوطنا .
بدرستى كه دنيا ما را فريب داد. قرن قرن مى گذرد. هيچ روزى از ما نمى گذرد جز اين كه ركنى از ما را سست و خراب مى كند. براستى كه مرگ ما را خبر داده كه ما مى خواهيم رفت . پس ما دل بسته و وطن و نموده ايم .)) هنگامى كه اين نامه بدست پادشاه روم رسيد و آن را خواند، در بهجت و تعجب فرو رفت و گفت : اين جواب صادر نشده مگر از خانه نبوت و پيامبرى . و بعد گفت : چه كسى اين جواب را نوشته است ؟ گفتند: داماد پيامبر على عليه السلام آن را نوشته است . بعد از آن پادشاه روم نامه اى خطاب به آن حضرت نوشت : سلام عليك . اما بعد. پس من مطلع شدم بر نامه شما دانستم كه شما از خاندان نبوت و معدن رسالت و موصوف به شجاعت و علم هستى . من علاقه دارم كه براى من روشن كنى كه مذهب و روش شما چيست ؟
حال سؤ ال مى كنم كه با توجه به آياتى كه در رابطه با روح آمده است ، روح چيست ؟ والسلام .
آن حضرت در پاسخ نوشت : عليكم السلام و اما بعد، روح نكته لطيف و لمعه شريفه اى است كه از صنعت آفريدگار و قدرت ايجادكننده اش آن را از خزائن ملكش بيرون آورده و در ملكش ساكن گردانيده است . پس آن در نزد تو وسيله اى است به امانت . پس هر گاه گرفتى مالت را كه نزد اوست .
مى گيرد مال خودش را كه پيش تو است والسلام . و اين گونه بود كه اسلام ناب محمدى از طريق علم و دانش امام على عليه السلام به سراسر دنيا منتشر شد.(58)
جنگ تبوك  
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به همراه مردم براى شركت در جنگ تبوك از شهر خارج شدند. على عليه السلام به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد: يا رسول الله آيا من نيز مى توانم به همراه شما بيايم ؟ پيامبر فرمود: خير.
در اين هنگام حضرت على عليه السلام گريان شد.
پيغمبر فرمود: آيا راضى نيستى نسبت به من منزله هارون براى موسى باشى . جز آن كه بعد از من پيغمبرى نخواهد بود. همانا روا نيست كه من براى جنگ از شهر خارج شوم و كسى غير از تو به عنوان جانشين من در شهر باشد. يا على ! بعد از من تو ولى هر مرد و زن مؤ من خواهى بود.(59)
منزل حضرت على عليه السلام  
از ابن عباس روايت شده است كه مى گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم درهاى حجرات ما را كه به مسجد باز مى شد، همه را بست ولى در حجره حضرت على عليه السلام را نبست و آن را به حال خود گذاشت . در نتيجه اين امتياز فقط براى حضرت على عليه السلام بود كه هر موقع از خانه بيرون مى آمد، مستقيما وارد مسجد شد زيرا راه ديگرى نداشت و اين امتياز و فضيلت بزرگى محسوب مى شود.
ابن عباس گفت : و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ((هر كس ‍ من مولاى او هستم ، على عليه السلام مولاى اوست ...)) (60)
گفتار جبرئيل  
در ((مودة القربى )) تاءليف شهاب الدين همدانى ، از عمر بن خطاب نقل شده است كه گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم على عليه السلام را به طور نمايان منصوب داشت و فرمود: هر كس كه من مولاى او هستم ، على مولاى اوست .
عمر بن خطاب به رسول خدا عرض كرد: يا رسول الله در حالى كه شما اين سخن را مى فرمودى ، جوان زيبا و خوشبويى ، كنا من ايستاده بود و به من گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رشته اى را بست و استوار ساخت كه جز منافق آن را نمى گشايد. پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دست مرا گرفت و فرمود: اى عمر، اين جوان كه در كنار تو بود، از جنس آدميان نبود. او جبرئيل امين بود كه خواست گفتار مرا درباره على عليه السلام براى شما استوار و ثابت كند.(61)
بهترين مردم  
جابر مى گويد: روزى در محضر رسول بوديم كه على عليه السلام وارد شد. رسول خدا فرمود: برادرم به جانب شما آمد و سپس روى بجانب كعبه نموده و با دستش به ديوار كعبه كوبيد و سپس گفت : سوگند به آنكس كه جان من در دست اوست ، اين شخص و شيعيان او رستگاران روز قيامت اند. او نخستين فردى است كه ايمان آورد.
و به پيمان با خدا وفادارترين است . و عادى ترين شماست در بين مردم و در پيشگاه خداوند مقام و منزلتش از همه بزرگ تر است .
در اين هنگام آيه ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البريه .
((كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، آنان بهترين آفريدگان هستند.))
نازل شد. و از آن پس ياران پيامبر عادت كرده بودند كه هر گاه على عليه السلام را مى ديدند، مى گفتند، ((خير البريه )) آمد.(62)
فرياد جبرئيل  
در روز احد هنگامى كه على عليه السلام پرچمداران سپاه قريش را كشت و به زمين افكند، رسول خدا عده اى از مشركان قريش را ديد، به على عليه السلام دستور داد به آنان حمله كند. حضرت به آنان نمود و آنان را پراكنده كرد و شيبه بن مالك را كشت ، سپس جبرئيل گفت : اى رسول خدا! اين است معناى برادرى و برابرى .
پيغمبر فرمود: على از من است و من از او هستم .
جبرئيل گفت : منهم از شما هستم .
ابن رافع گويد: در اين هنگام مردم صدائى را شنيدن كه مى گفت : لا فتى الا على . لا سيف الا ذوالفقار.(63)
داستان ذولفقار  
حضرت على عليه السلام فرمود: روزى جبرئيل به حضور پيامبر اكرم مشرف شد و گفت : بتى در يمن وجود دارد كه در آهن پوشيده شده است . كسى را بفرست كه آن را در هم كوبد و آن را خرد و آهن را ضبط كند. على عليه السلام گويد: وقتى جبرئيل اين دستور را به پيامبر اكرم داد؛ پيامبر مرا احضار كرد و اين ماءموريت را به من داد. من بت را در هم كوبيدم و آهن آن را گرفته و به حضور پيامبر آوردم .
از آن آهن دو شمشير ساختم . يكى ذولفقار ناميدم و يكى را مجذم . رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ذولفقار را به كمر خود بست و مجذم را به من داد.
بعدها ذولفقار را نيز به من بخشيد.
در آن هنگام كه پيش روى رسول خدا در روز احد مى جنگيدم و شمشير مى زدم ، چشم پيغمبر به من افتاد و فرمود: لا سيف الا ذولفقار و لا فتى الا على .(64)
از زبان نبى صلى الله عليه و آله و سلم  
روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خطاب به اميرالمؤ منين فرمود: 