ندرج در كتاب خدا واقف گشت .
روزى سليم بن قيس هلالى از حضرت سؤ ال كرد كه چرا در تفسير و تاءويل آيات قرآن و مطالب منسوب به پيامبر اختلاف وجود دارد؟ حضرت در جواب فرمودند: ((من در هر روز يكبار و در هر شب يكبار به خدمت پيامبر اكرم مى رسيدم و با ايشان به تنهايى ساعاتى را مى گذرانديم . اكثر اصحاب رسول الله نيز به اين امر آگاه بودند كه ايشان با هيچكس به جز من اين گونه رفتار نمى كند و در اكثر مواقع ايشان به منزل من مى آمدند و ساعاتى را در تنهايى به صحبت مى گذرانديم .
هر زمان كه من در يكى از اتاقهاى پيامبر حاضر مى شدم ، ايشان همسران خود را از اتاق خارج مى فرمودند و منزل را براى من خلوت مى فرمودند ولى هر گاه به منزل من تشريف مى آوردند، كسى از اهل بيت من را خارج نمى فرمودند و آنچه را كه من سؤ ال مى كردم پاسخ مى دادند و هر گاه من ساكت مى شدم و سؤ الاتم تمام مى شد، آن حضرت خود آغاز به سخن مى فرمود.
در نتيجه آيه اى از قرآن بر آن حضرت نازل نشد مگر آن كه آن آيه را بر من مى خواندند و من به خط خود آنرا مى نوشتم و تاءويل آيات و تفسير ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و خاص و عام آيات را به من تعليم مى فرمودند و از خداوند متعال مسئلت مى كردند كه نيروى حفظ و فهم آن را به من عطا فرمايد.
لذا من هيچ آيه اى را فراموش نكردم و آنچه را كه خداوند به آن حضرت اعلام فرمودند، از حلال و حرام ، امر و نهى و هر كتابى كه پيش از آن حضرت نازل شده ، حرف به حرف مى نوشتم . سپس آن حضرت دست مبارك را بر سينه من مى گذاشتند و از خداوند متعال مسئلت مى كردند كه قلب مرا از علم و حكمت پرنور سازد. من به آن حضرت عرض كردم پدر و مادرم به فدايت من از زمانى كه دعا فرموديد، ديگر چيزى را فراموش ‍ نمى كنم . آيا ترس و انديشه فراموشى درباره من داريد؟ فرمودند: نه ، ترس ‍ فراموشى و جهل درباره تو ندارم .)) (70)
داستان غدير  
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در دهمين سال هجرت به همراه قبايل و طوايف مختلف عازم حج گرديد.
و روز شنبه بيست و چهارم يا بيست و پنجم ذيعقدة الحرام به قصد حج ، پياده از مدينه خارج شد و تمامى زنان و اهل حرم خود را نيز در هودج ها قرار داد و به همراه تمام مهاجرين و انصار و قبايل عرب حركت فرمودند.
پس از آنكه رسول خدا مناسك حج را انجام دادند، به همراه حاجيان كه حدود 124 هزار نفر بودند، قصد بازگشت به مدينه را فرمودند. پيامبر و همراهانشان در روز پنجشنبه هجدهم ذيحجه به غدير خم رسيدند و آن مكانى بود كه راههاى متعدد (راه مدينه و مصر و عراق ) از آنجا منشعب مى شد. در اين روز جبرئيل امين فرود آمد و از سوى خدا سبحان اين آيه را آورد:
يا ايها الرسول بلغ ما انزل من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس ان الله لا يهدى القوم الكافرين .(71)
((اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است ، كاملا (به مردم ) برسان ، و اگر نكنى ، رسالت او را انجام نداده اى . خداوند تو را از (خطرات ) مردم نگاه مى دارد؛ خداوند جمعيت كافران را هدايت نمى كند.))
امين وحى الهى آيه فوق الذكر را آورد و از طرف خداوند به آن حضرت امر كرد كه على عليه السلام را به ولايت و امامت ، معرفى و منصوب فرمايد.
در آن هنگام اذان ظهر گفته شد و حضرت نماز ظهر را به جماعت خواندند، پس از اتمام نماز بر محل مرتفعى كه از جهاز شتران ساخته شده بود، قرار گرفتند و با صداى بلند اين گونه فرمودند: ((حمد و ستايش مخصوص ‍ خداست . از او يارى مى خواهيم و به او ايمان داريم و توكل ما به اوست . اى مردم ، همانا خداوند مرا آگاه كرده است كه دوران عمرم سپرى شده و به زودى دعوت خداوند را اجابت كرده و به سراى باقى خواهم شتافت ... بينديشيد و مواظب باشيد كه پس از درگذشت من با دو چيز گرانبها كه من در ميان شما مى گذارم ، به خوبى رفتار كنيد. آنكه بزرگ تر است كتاب خداست كه يك طرف آن در دست خدا و طرف ديگر آن در دست شماست (كنايه از اين كتاب خدا وسيله ارتباط با خداست ) و امانت ديگر عترت من مى باشد و همانا خداى مهربان مرا آگاه فرمود كه اين دو هرگز از يكديگر جدا نخواهند شد تا كنار حوض بر من وارد شوند. بنابراين از آن دو باز نايستيد و كوتاهى نكنيد كه هلاك خواهيد شد. سپس دست على عليه السلام را گرفت و او را بلند نمود و فرمود: هر كس كه من مولاى او هستم على عليه السلام مولاى اوست و اين سخن را سه بار تكرار فرمود. سپس به دعا گشود و فرمود: بار خدايا، دوست بدار آن كس را كه على عليه السلام را دوست بدارد و دشمن بدار آن كس را كه على عليه السلام را دشمن بدارد. يارى فرما ياران او را و خوار گردان ، خواركنندگان او را. او را محور و ميزان حق و راستى قرار بده .
آنگاه فرمود: اين سخن را آنها كه حاضرند به غائبين اطلاع دهند.
هنوز جمعيت پراكنده نشده بود كه جبرئيل رسيد و اين آيه را ابلاغ كرد:
اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا (72) در اين موقع پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: الله اكبر! بر اكمال دين و اتمام نعمت و خشنودى خدا به رسالت من و ولايت على عليه السلام بعد از من ، سپس مردم به اميرالمؤ منين تهنيت و تبريك گفتند.
پيش از همه ابوبكر و عمر بودند كه تبريك گفتند. عمر گفت : به به براى تو اى پسر ابوطالب كه صبح و شام را درك كردى در حالى كه مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤ من گشتى .(73)
انتصاب جانشين  
ابن مسعود مى گويد: روزى با رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در صحرا بودم آهى از سينه كشيد كه از غم و اندوه ايشان حكايت مى كرد. علت را سؤ ال كردم .
حضرت فرمودند: احساس مى كنم كه زندگى ام پايان يافته است .
عرض نمودم : يا رسول الله ، جانشين خود را تعيين بفرمائيد. فرمود: چه كسى را به عنوان جانشين برگزينم ؟
گفتم : ابوبكر را. آن حضرت سكوت كردند و پس از مدتى آهى از سينه كشيدند كه از اندوه و غم ايشان نشان داشت . مجددا همين سؤ ال و جواب بين ما تكرار شد و من گفتم : عمر را. باز آن حضرت سكوت اختيار كردند و بعد از مدتى از سينه ، آهى جانسوز كشيدند. سپس من گفتم : على بن ابى طالب را در اين هنگام نيز با ابراز تاءثر شديد، فرمودند: اگر چنين كنم ، وظيفه خود را انجام خواهيد داد؟ به خدا قسم ، اگر تكليف خود را كه همان پيروى و اطاعت از ولايت اوست ، انجام دهيد؛ البته شما را به بهشت خواهد برد.(74)
اين داستان در منابع زيادى از اهل سنت آمده است .(75)
اعتراف سعد به شايستگى حضرت على عليه السلام  
روزى ، مردى از سعد پرسيد: چرا على بن ابى طالب تو را نكوهش نمود و تو چرا از او تخلف نموده اى ؟
سعد گفت : به خدا قسم اين كار من خطاى بزرگى بود كه من مرتكب شدم . همانا به على بن ابى طالب عليه السلام سه امتياز داده شده است كه اگر يكى از آنها به من عطا شده بود براى من از دنيا و آنچه در دنياست ، محبوب تر بود.
به طور تحقيق رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روز غدير خم پس از حمد و ثناى خداوند فرمود: آيا مى دانيد كه من به اهل ايمان اولى و سزاوارترم ؟ گفتيم : آرى ، فرمود: بارخدايا، هر كس من مولاى اويم ، على