 عليه السلام مولاى اوست دوست بدار كسى را كه او را دوست دارد و دشمن بدار كسى را كه دشمن على عليه السلام است .
على عليه السلام را در روز خيبر در حالى كه به علت بيمارى درد چشم جايى را نمى ديد، به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آوردند. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آب مبارك دهان خود را در چشمهاى ايشان ريخت و درباره او دعا فرمودند.
از بركت دعاى آن حضرت ، تا هنگام شهادتش ديگر مبتلا به بيمارى چشم نگشت و خيبر با نيروى او گشوده و فتح گرديد.
روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در حالى كه اصحاب نيز در مسجد بودند، دستور فرمودند كه اصحاب مسجد را ترك كنند و او ار با حضرت على عليه السلام تنها بگذارند. عباس گفت : يا رسول خدا ما را كه وابسته و از قبيله تو هستيم هم مسجد را ترك كنيم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: آرى . بيرون رفتن شما از مسجد و تنها ماندن من و على عليه السلام به ميل و اراده شخص من نيست بلكه بر حسب امر الهى و دستور خداوند است .(76)
چهار منقبت از حضرت على عليه السلام  
حرث بن مالك مى گويد: به مكه آمدم و سعد بن ابى وقاص را ملاقات نمودم و به او گفتم : آيا منقبتى از على عليه السلام شنيده اى ؟ سعد گفت : چهار منقبت درباره على مشاهده نموده ام كه اگر يكى از آنها را من داشتم ، نزد من محبوب تر بود از اين كه مانند نوح در دنيا زندگى كنم و عمر طولانى داشته باشم . اولين منقبت اين كه ، همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ابابكر را به عنوان ابلاغ سوره برائت به نزد مشركين قريش فرستاد و او يك شبانه روز از مسافت را طى كرد. در اين هنگام رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به على عليه السلام فرمود: به دنبال ابوبكر برو و سوره برائت را از او بگير و تو آن را ابلاغ نما. پس على عليه السلام ماءموريت را انجام داد و ابوبكر در حالى كه گريه مى كرد، برگشت و عرض كرد: يا رسول الله آيا درباره من آيه نازل شده ؟
آن جناب فرمودند: جز خير چيزى نيست . همانا از طرف من تبليغ نمى كند كسى امرى را جز من و آن كسى كه از اهل بيت من باشد.
دومين منقبت اين كه ما با رسول خدا در مسجد بوديم . هنگام شب ندايى ، در ميان ، شد كه بايد هر كه در مسجد است ، بيرون رود، مگر آل رسول صلى الله عليه و آله و سلم و آل على عليه السلام ما با شتاب از مسجد خارج شديم .
فردا صبح ، عباس بن عبدالمطلب نزد پيغمبر آمد و گفت : ((يا رسول الله عموهاى خود را بيرون كردى و اين پسر (حضرت على عليه السلام ) را در كنار خود جاى دادى ؟
رسول خدا فرمود: من به ميل خود اين دستور را ندادم . همانا خداوند به اين كار امر فرمود.
سومين منقبت اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عمر و سعد را به سوى خيبر فرستاد، سعد مجروح شد و عمر برگشت .
در اين حال رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه پرچم لشكر را به مردى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول نيز او را دوست دارند. سپس على عليه السلام را طلبيد. عرض كردند كه به درد چشم مبتلا است ناچار حسب الامر آن جناب ، ((على عليه السلام را در حاليكه دست او را گرفته و او را مى كشيدند، نزد پيغمبر آوردند. فرمود: چشم خود را بگشا. عرض كرد: نمى توانم . رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آب دهان مبارك خود را در چشم على عليه السلام افكند و با انگشت ابهام آنرا ماليد و پرچم لشكر را به او عطا فرمود.
منقبت چهارم . روز عيد غدير خم است كه پيامبر در آن روز فرمود: كه هر كس كه من مولاى او هستم ، على عليه السلام مولاى اوست و اين سخن را سه بار تكرار فرمودند.(77)
توبه يكى از مخالفين  
حصين اسدى مى گويد. من و عبدالله بن علقمه به همراه هم به مكه آمديم . عبدالله مدتها بود كه به حضرت على عليه السلام نسبت هاى زشت مى داد و دشنام مى گفت . من به او گفتم : آيا مايل هستى كه با ابوسعيد خدرى كه يكى از معتمدين است ، تجديد عهدى كنى ؟
گفت : آرى ، پس نزد ابوسعيد آمديم ، عبدالله به او گفت : آيا درباره على عليه السلام منقبت و فضيلتى شنيده اى ؟
گفت : آرى ، پس از آن كه مناقبى را براى تو بيان نمودم ، صحت آن را از مهاجر و انصار و قريش نيز سؤ ال كن تا صدق آن بر تو آشكار شود.
و آن منقبت اين است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روز غدير خم با تاءكيد فراوان فرمود: كه هر كس كه من مولاى او هستم پس على عليه السلام مولاى اوست . عبدالله گفت : آيا تو اين سخنان را از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدى ؟
ابوسعيد گفت : بلى و اشاره به دو گوش و سينه خود نمود. يعنى اين كه با دو گوش خود شنيده و در سينه خود آنرا حفظ كرده ام .
پس از اين جريان ، عبدالله گفت : من بازگشت به سوى خدا مى كنم و از او نسبت به ناسزاها و دشنامهايى كه به حضرت على عليه السلام داده ام ، طلب آمرزش مى نمايم .(78)
افتخار دوستى با پيامبر  
عمرو بن ميمون از ابن عباس روايت كرده است كه گفت : من نزد ابن عباس ‍ نشسته بودم . در اين هنگام ، گروهى نزد او آمدند و به او گفتند: اى پسر عباس يا با ما برخيز و يا مجلس را براى ما از اغيار خالى كن . ابن عباس ‍ گفت : با شما بر مى خيزم . سپس بلند شد و به همراه آنان كه به كنارى نشست . با يكديگر سخن گفتند و ما نمى دانستيم كه آنها چه مى گويند.
پس از پايان مذاكره ، ابن عباس در حاليكه لباس خود را تكان مى داد و اظهار تاءسف مى كرد به سوى ما آمد و گفت : اينان سخنانى ناروا درباره مردى گفتند كه بيش از ده فضيلت براى اوست . بطوريكه براى غير او اين فضايل وجود ندارد. اينان بدگويى از مردى نمودند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره او فرمود:
((البته براى جنگ مردى را اعزام مى دارم كه خداوند هيچ وقت او را خوار نمى كند و او خدا و رسول او را دوست دارد و خدا و رسول نيز او را دوست دارند. پيغمبر به پسرعموهاى خود فرمود: كداميك از شما حاضر است كه من در دنيا و آخرت دوستى نمايد؟ همگى ابا كردند. على عليه السلام در ميان آنها نشسته بود و گفت : من .
من براى اين افتخار حاضرم ، پيامبر او را واگذاشت و رو به فرد فرد آنان كرد و اين سئوال را تكرار كرد.
باز آنها امتناع نمودند و على عليه السلام سخن خود را تكرار كرد.
در اين موقع پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خطاب به حضرت على عليه السلام فرمودند: تو دوست و ولى من هستى در دنيا و آخرت آرى ! على عليه السلام اولين كسى است كه پس از خديجه ايمان آورد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عباى خود را بر روى على عليه السلام و فاطمه عليهاالسلام و حسن عليه السلام و حسين عليه السلام كشيد و گفت : اين است جز اين نيست . اراده فرموده است خداوندى كه پليدى را از شماها ببرد. اى اهل بيت من و پاكيزه گرداند شما را، پاكيزه گرداندنى .
فضيلت ديگر على عليه السلام اين است كه او به خاطر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم جان خود را فروخت و نثار كرد. لباس پيامبر را پوشيد و در بستر او خوابيد. مشركين به طرف رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تيراندازى مى كردند. پس ابوبكر آمد در حالى كه على عليه السلام در بستر خوابيده بود و او گمان كرد