يه السلام  
ابوبكر محمد بن المومل گفته است كه روزى با امام اهل حديث ابى بكر بن خزيمه و همپايه اش ابى على ثقفى و عده زيادى از مشايخ و بزرگان دين براى زيارت قبر على بن موسى الرضا عليه السلام ، به طرف توس حركت كرديم . پس از آن كه به آرامگاه شريف حضرت رسيديم ، ابن خزيمه از تمام ما بيشتر اظهار تواضع و محبت كرد. او آنچنان گريه و زارى مى نمود كه همه ما متحير شديم و فكر نمى كرديم كه او اين گونه در مقابل آن حضرت فروتنى كند و به آن حضرت متوسل مى شود. بعد از ديدن اين صحنه ، من نيز به حضرت ارادت بيشترى پيدا كردم و هميشه در هنگام پيش آمدها به آن حضرت متوسل مى شدم .(88)
در محضر امام رضا عليه السلام  
فياض طوسى ، در سال 259 در سن نود سالگى گفت كه : حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام را در روز عيد غدير خم ملاقات نمودم . در حاليكه گروهى از خواص و دوستان در محضر مباركش بودند. امام رضا آنها را براى افطار نزد خود نگاهداشته بود و در عين حال غذاها و هدايا و لباس ‍ و حتى انگشترى و كفش براى خانه هاى آنها فرستاده بود و وضع زندگى آنها را از حيث معيشت تغيير داده بود و همچنين وابستگان و نزديكان خود را از هر جهت به وضع و صورت نوين درآورده بود بطورى كه در كليه شئون زندگى ، وضع جديدى پيدا كرده بودند. در اين روز حضرت در جمع يارانش ، از فضايل اين عيد و جهت برترى اش بر ديگر اعياد سخن مى گفت .(89)
سوگند امام حسين عليه السلام به غدير  
دو سال قبل از مرگ معاويه حضرت امام حسين عليه السلام به همراه عده زيادى از انصار و بنى هاشم عازم حج شد.
جمعيتى بالغ بر هفتصد نفر از مردان در محضر آن جناب جمع شدند كه همگى از تابعين بودند و بالغ بر دويست تن از اصحاب رسول خدا كه همگان در منى و در اقامتگاه آن حضرت حضور يافتند.
امام حسين عليه السلام پس از حمد و ثناى خدا فرمود: همانا اين ستمكار ياغى (معاويه ) ظلمهاى بسيارى را بر ما وارد ساخته و همگان نيز از آن مطلع اند. اكنون من از شما درباره چيزى سوال مى كنم . چنانچه سخن من مقرون به صداقت و راستى است ، مرا تصديق كنيد و اگر بر خلاف حقيقت چيزى از من شنيديد، مرا تكذيب نمائيد. سخن مرا بشنويد و گفت مرا بنويسيد و ثبت كنيد. سپس به شهر و ديار خود مراجعت كنيد و اين سخنان را به ديگران متروك شود و از بين برود. در حالى كه خداى متعال نور خود را تمام و كمال مى فرمايد: اگر چه كفار و ناسپاسان از آن اكراه داشته باشند.
در اين هنگام حضرت ، آن چه را كه خداوند در قرآن درباره اهل بيت نازل فرموده بود، تلاوت كرد و تفسير نمود.
سپس آنچه را كه از رسول خدا درباره پدر و مادرش و اهل بيتشان آمده بود، بيان فرمود.
در مورد هر جمله از فرمايشات حضرت ، حاضرين مى گفتند: بارخدايا تمام اينها درست و راست است و اين سخنان را از رسول خدا شنيده ايم و به آنها گواه هستيم .
خم على عليه السلام را به ولايت و جانشينى خود منصوب كرد؟ حاضرين اين بار نيز يكصدا گفتند: بارخدايا ما به اين جريان آگاه و مطلع هستيم و به آن شهادت مى دهيم .(90)
سر مبارك  
ملك صالح پس از اين كه به وزارت منصوب شد، تصميم گرفت كه سر مبارك حسين عليه السلام را از شام ره مصر منتقل كند. زيرا در آنجا مورد حمله و هجوم دشمنان بود. بنابراين در يكى از شهرها مكانى را از جنس ‍ مرمر درست كرد و سر مبارك را بر آنجا منتقل و دفن كرد و اين واقعه در سال 549 هجرى دوران خلافت زائر اتفاق افتاد.(91)
از كرامات امام حسين عليه السلام  
هنگامى كه سلطان ملك ناصر، مصر را تصرف كرد و وارد قصر شد خادمى را به او نشان دادند كه در دولت قبلى صاحب جاه و مقام و كليددار قصر بوده است .
گفتند: اين خادم ، گنجينه ها و دفينه هاى قصر را مى شناسد. او را گرفته و از او در مورد گنجهاى قصر پرسيدند. اما او جوابى نمى داد.
پادشاه دستور داد كه با شكنجه از او اقرار بگيرند. او را گرفتند و بر سرش ‍ سوسك هايى سياهى گذارده و با دستمال قرمزى بستند و اين از شديدترين نوع شكنجه ها بود. زيرا پس از ساعتى سر افراد سوراخ مى شد و آنها با وضع فجيعى جان مى سپردند. اما اين كار در آن خادم هيچ تاءثيرى نداشت . برعكس مى ديدند كه سوسك ها مرده اند.
سلطان احضارش كرد و با اصرار دليل آن را پرسيد. خادم پاسخ داد:
علتى جز اين فكر نمى كنم كه هنگامى كه سر مبارك امام حسين عليه السلام را از شام به مصر مى آوردند. منهم شركت كردم . و مدتى آن سر مبارك را بر بالاى سر خود را حمل كردم .
پادشاه كه تحت تاءثير كرامات اين سر مبارك قرار گرفته بود، گفت : آرى سرى عظيم تر از اين چه خواهد بود. بنابراين آن خادم را بخشيد و آزاد كرد.(92)
راءس الحسين  
راءس الحسين در مصر يكى از عبادتگاهها و امكنه مقدس است كه زائران بسيارى دارد.
مردى بنام شمس الدين كه از خدام آن مكان مقدس بود، نابينا شد.
او هر روز پس از نماز صبح كنار ضريح مى ايستاد و مى گفت : اى آقايم ! من همسايه شما هستم كه چشمهايم را از دست داده ام .
از خدا بوسيله تو مى خواهم كه چشمهايم را به من برگردانى . او شبى خواب ديد كه جماعتى به كنار قبر شريف آمدند. به او گفتند كه آنان رسول خدا و اصحابش هستند كه براى زيارت امام حسين عليه السلام آمده اند.
شمس الدين در جمع آنها داخل شد و آنچه را كه در بيدارى گفته بود، تكرار كرد.
امام حسين عليه السلام رو به جدش نمود و ماجراى شمس الدين را به عنوان طلب شفاعت برايشان نقل كرد.
رسول خدا به على عليه السلام فرمود: به چشم او سرمه بكش . على عليه السلام عرض كرد: اطاعت مى شود. آنگاه سرمه دانى درآورد و به او گفت : جلو بيا. او هم جلو رفت . ميل سرمه دان را در چشم راستش كشيد كه او احساس سوزش سختى نمود و از شدت درد، داد كشيد و بيدار شد.
و هنوز حرارت سرمه كشيدن را در چشمش احساس مى كرد. ولى ملاحظه نمود كه چشم راستش باز شده است و بينائى اش را بدست آورده است . شمس الدين تا زنده بود با آن چشم خود مى ديد و اين همان نعمتى بود كه او در صدد بدست آوردن آن بود.
آنگاه به شكرانه اين نعمت ، فرش نفيسى را بافت . و به آرامگاه هديه كرد.(93)
سيادت از روز الست  
ابن الست كه از عرفا و علماى بزرگ مصر بود. روزى پس از مراجعت به منزلش ديد كه تمام كتابهايش را ربوده اند. با ديدن اين صحنه بسيار ناراحت و غمگين شد و در دلش غم فراوان جا گرفت .
بدين جهت با حالى نزار به كنار روضه مباركه راءس الحسين عليه السلام آمد در حالى كه مى گريست و اشعارى مى خواند: ((آيا به كسى كه به شما پناه برد، آزارى خواهد رسيد؟ و يا از ستم شكايت خواهد كرد. در صورتى كه شما سرورانش هستيد؟ بعيد است كسى كه به شما منسوب باشد و مردود گردد و يا دشمنانش خوشحال گردند. براى شما از روز الست ، سيادت بود و براى شما كمربند عزت است كه سراپاى وجودتان را احاطه كرده است ...)).
او بعد از زيارت به خانه اش مراجعت كرد و ديد كه كتابهايش بدون هيچ نقصى در محلش موجود است .(94)
حقيقت بزرگ  
عبدالله بن جعفر بن ابى طالب مى گويد: نزد معاويه بودم . امام حسن و حسين عليه السلام و تعداد افراد ديگرى نيز با ما بودند. معاويه به من گفت : چقدر حسن و حسي