ن عليه السلام را بزرگ مى شمارى ؟ و حال آن كه نه خود آنها بهتر از تو هستند و نه بهتر از پدر تو؟
و اگر نه اين بود كه فاطمه عليهاالسلام دختر رسول خداست ، مى گفتم كه مادر تو اسماء بنت عميس هم مادون او نيست .
در جواب او گفتم : بخدا آگاهى تو نسبت به آنها و پدر و مادر آنها كم است . بخدا قسم اين دو بهتراند از من و پدر آنها بهتر است از پدر من و مادر آنها بهتر از مادر من .
اى معاويه تو غافل هستى از آنچه كه من از رسول خدا درباره آنها شنيده ام . معاويه گفت : آنچه را كه شنيده اى روايت كن . هر چند كه گفته هاى تو بزرگ تر از كوههاى احد و حرا باشد. اكنون كه خدا او را كشته و جمعيت شما را متفرق ساخته و امر خلافت به اهلش رسيده است . ما باكى از آنچه بگوئى نداريم و هر چند كه فضايل بسيارى از او را بيان كنى . صحبت هاى تو به ما زيانى نمى رساند.
گفتم : شنيدم از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هنگامى كه اين آيه مبارك را تفسير كرد كه : و ما جعلنا الرويا التى اريناك الا فتنه للناس و الشجره الملعونه فى القرآن همانا ديدم دوازده تن از پيشوايان گمراهى را كه بر منبر من بالا مى روند و فرود مى آيند و امت مرا به سير قهقهرايى مى برند.
همانا فرزندان ابى العاص زمانى كه تعدادشان به پانزده تن رسيد، كتاب خدا را مورد تجاوز و تحريف قرار مى دهند و بندگان خدا را، بردگان خود قرار مى دهند و مال خدا را ثروت شخصى مى پندارند.
اى معاويه همانا از رسول خدا شنيدم كه در جمع مردم فرمود: ((من كنت مولا فعلى مولاه ...))
هنگامى كه من از دنيا رفتم ، على عليه السلام به شما اولى است از خود شما و زمانى كه على عليه السلام از دنيا رفت ، پسرم حسن عليه السلام اولى به مومنين است از خود و زمانى كه حسن عليه السلام از دنيا رفت ، پسرم حسين عليه السلام اولى به مؤ منين است از خود آنها.
پس از اين سخنان ، معاويه گفت : اى فرزند جعفر سخن بزرگ گفتى و چناچه آنچه گفتى به حق باشد، بطور تحقيق امت محمد صلى الله و عليه و آله و سلم از مهاجر و انصار جز شما اهل بيت و دوستان و ياران شما، هلاك شده اند!!
گفتم : به خدا قسم آنچه گفتم ، به حق و مطابق واقع گفتم و آن را از رسول خدا شنيده ام .(95)فصل چهارم : داستانهايى از شاعران اهل بيت عليهم السلام 
ترس از زبان شعر  
يكى از مهمترين غديريه سرايان قرن 11 هجرى ، سيد ابوعلى انسى است . او يكى از بزرگان سرزمين يمن بود. او اشعار عقيدتى بسيارى دارد.
متوكل از زبان او بسيار مى ترسيد. يك روز او به نزد متوكل آمد و از او شكايت كرد و از اين كه در برآوردن نيازمندى ها و حوائج او قصور كرده ، گله كرد. متوكل دستور داد كه فورا حاجات او را برآورده سازند و گفت : من فقط به اين كه يك حاجت تو را روا كنم ، خشنود نيستم . پس سيد گفت : من آن بالش هندى را كه بر روى آن نشسته اى ، نياز دارم . متوكل فورا برخاست و آن بالش هندى را به او بخشيد. قسمتى از اشعار او را نقل مى كنيم . ((... چرا بر سر چيزى بزرگ اختلاف بايد داشت : در حالى كه مخالفت با آن گمراهى آشكار است . كسى كه حكم سعادت ما را آورده است ... تنها حديث غدير خم درباره پيامبر و گزينش او براى همگان است . اما دريغا كه سخنان تفرقه افكن سراسر خلافت را فرا گرفته است .(96)
بر خاك افتادن مناره  
شيخ ابراهيم بلادى از غديريه سرايان بنام قرن 12 است . صاحب حدائق از پدر دانشمندش نقل مى كند كه هنگامى كه شيخ يوسف حسن بحرانى وفات يافت و در آرامگاه مشهد كه مسجدى است در بحرين ، به خاك سپرده شد، اتفاقا يكى از دو مناره مسجد بر روى قبر اين شخص فرو ريخت و شيخ عيسى از شعراى توانا بود، از كنار مزارش مى گذشت . زنى ديد كه بر كنار آرامگاه او نشسته و از افتادن اين مناره تعجب مى كند. شيخ عيسى اين ابيات را مناسب حال گفت :
((زنى را ديدم كه در هياءت پارسايان نشسته و مى گويد كه انا لله و انا اليه راجعون ، در حالى كه او چه مى داند كه در آنجا چه كسى آرميده است .
او را گفتم كه اى از تبار پاكان ، تو بيهوده از اين اتفاق تعجب مى كنى . اينجا كسى آرميده كه كمال يوسفى داشت و آن مناره از هيبت او به خاك افتاد و سجده كرد.(97)
شاعر روشن دل  
شاعر روشن دل اهل بيت ، سيدحيدر حلى در يكى از مراسم مذهبى ، قصيده شيوايى سرود و آهنگ درگاه سيد شيرازى نمود. پس از برگزارى مجلس ، سيد قصد داشت 20 ليره عثمانى به عنوان هديه به سيدحيدر بدهد ولى بعد از اين كه قضيه را با عموى خود حاج ميرزا اسماعيل در ميان گذاشت ، وى صلاح نديد و گفت : او شاعر دربار اهل بيت است و اين مقدار زيبنده مقام ايشان نيست . سيدحيدر از امثال دعبل و حميرى برتر مى باشد. پيشوايان دين به شاعران زمان خود، كيسه هاى پر از طلا مى دادند و سزاوار است شما يكصد ليره به دست شريف خود به ايشان بدهيد و بر اين اساس ‍ آيت الله بزرگ و مرجع عاليقدر شيعه به زيارت سيدحيدر رفت و مبلغ صد ليره به عنوان صله و هديه با كمال تجليل و احترام به سيدحيدر رحمت فرمود و دست شاعر اهل بيت را بوسيد.(98)
زندان ابد  
ابومحمد صورى يكى از شاعران قرن پنجم است او در مدح خاندان اهل بيت اشعار بسيارى سروده است .
طوى يوم الغدير لهم حقودا
انال بنشرها يوم الغدير
((روز غدير كينه اى در دلها انباشت كه چون برملا شد، هر چه بود از ميان برداشت . واى كه چه روزهاى شوم و سياهى در پى داشت ؟
چند تن با مكر و فسون راه خيانت را هموار كردند و دنياى فريبكار آنان را بفريفت ...))
يكى از دوستان ابومحمد صورى ، كتابى از او به امانت مى گيرد ولى بازگرداندن آن به درازا مى كشد. شاعر اين دو بيت لطيف را درباره او مى سرايد:
كتاب من چه جنايتى مرتكب شده كه به زندان ابد محكوم گشته است ؟
آزادش كن كه از او بپرسم كه در اين روزگار دراز به چه رنج و دردى مبتلا گشته است ؟(99)
حكايتى از ابن جميل  
ابن جميل هنگامى كه خزانه دار خليفه بود، بسيار سختگير و اهل حساب و كتاب بود. روزى تعدادى از تجار از او خواستند كه به شخص خاصى عنايت مخصوصى كند و از بيت المال به او چيزى بدهد. او وعده اين عمل را داد ولى امروز فردا مى كرد. بطوريكه آن فرد و ديگران از اكار او خسته و نااميد شدند. تاجرى كه واسطه شده بود، تصميم گرفت كه هر روز يك دانگ (يك ششم درهم ) به ابن جميل بدهد.
وى از تاجر پرسيد: اين چه پولى است ؟ گفت : چون تو عادلى و از لحاظ نيازمندى شبيه ترين فرد به آن مرد محتاج هستى ، اين مبلغ را هر روز به تو مى دهم .(100)
درگذشت شريف رضى  
شريف رضى كه از نوابغ تشيع مى باشد و از مفاخر علم و ادب در ششم محرم سال 406 ديده از جهان فرو بست و به ديدار دوست شتافت .
در مرگ او وزير ابوغالب ، فخرالملك و ساير وزراء و اعيان و اشراف و قضات ، همگى با پاى برهنه در خانه او حضور يافتند. فخرالملك بر او نماز خواند و در همان خانه اش كه در محله كرخ بود دفن شد.
برادرش شريف مرتضى از شدت اندوه نمى توانست به جنازه برادر نگاه كند، در مراسم تشييع جنازه او حاضر نشد.او به روضه امام موسى بن جعفر عليه السلام پناه برد و در پايان روز فخرالملك ، شخصا به روضه امام مشرف شده و شريف مرتضى را به خانه اش فرستاد.
بناب