 كتب تاريخى ، پس از اين كه جنازه اش را در خانه دفن كردند، بعد او را به كربلا برده و در جوار حرم امام حسين به خاك سپردند.(101)
علم الهدى  
سيدمرتضى در سال 420 هجرى به لقب ((علم الهدى )) نائل شد به اين شرح كه : وزير ابوسعيد در اين سال دچار بيمارى شد. در رويا سرورمان اميرالمؤ منين على عليه السلام را مشاهده كرد كه فرمود: از علم الهدى درخواست كن ، تعويزى بر تو بخواند تا از بيمارى رهايى يابى . ابوسعيد پرسيد:
يا اميرالمؤ منين ! علم الهدى كيست ؟ امام فرمود: على بن حسين موسوى .
وزير ابوسعيد نامه اى به سيدمرتضى نوشت و او را با لقب علم الهدى مخاطب ساخت .
سيدمرتضى نوشت كه مرا از اين القاب معاف دار كه من در حد آن نيستم .
وزير پاسخ داد كه : بخدا سوگند، من چنين نامه اى ننگاشتم جز به فرمان مولايم امير مؤ منان .
از جمله القاب ديگر او ثمانين (هشتاد) است . از آنجا كه در كتابخانه شخصى او هشتاد هزار كتاب وجود داشت و هشتاد آبادى در اختيار او بود كه عايدى آن را دريافت مى كرد.
در ضمن كتابى دارد به نام ثمانون و سن مباركش نيز هشتاد سال بود.(102)
هديه امام  
روزى دعبل خزائى ، شاعر اهل بيت ، به محضر امام رضا عليه السلام آمد و يكى از سروده هاى خود را كه اين گونه آغاز مى شد، خواند:
مدارس آيات خلت من تلاوته
و منزل وحى مقغز العرصات
تا به اين بيت رسيد كه :
از او تروا مدوا الى واتريهم
اكفا عن الاوتار منقبضات
امام رضا عليه السلام آنچنان گريست كه از هوش رفت . خدمتگزارى كه در خدمتش بود به دعبل اشاره كرد كه ديگر نخواند. ساعتى درنگ فرمود و سپس فرمود: دوباره بخوان . و دعبل خواند، تا دوباره به اين بيت كه رسيد همان حال به امام عليه السلام دست داد. پس از اين كه دعبل چند بار اين شعر را تكرار كرد. امام عليه السلام 3 مرتبه دعبل فرمود: احسنت . و دستور داده هزار درهم از آن سكه هايى كه بنام حضرتش ضرب شده بود، به دعبل بدهند و همچنين جامه هايى را نيز به او هديه كردند. دعبل به عراق آمد و هر يك از آن سكه ها را به ده درهم به شيعيان فروخت .(103)
حافظه و هوش تنوخى  
تنوخى كه يكى از مهمترين شعراى عرب است مى گويد: در دوران نوجوانى دوست داشتم يكى از قصايد طولاين و دعبل را كه در افتخار و مناقب يمينى ها سروده بود و حدود 600 بيت بود، از حفظ كنم .
به پدرم گفتم : آنرا به من بده تا از حفظ كنم . پدرم در جوابم گفت كه نميخواهد. زيرا نمى توانى آن را انجام دهى و پس از مدتى ، قصيده را به كنارى مى اندازى . پس از اصرار فراوان ، قصيده را گرفتم و به اتاقى رفتم و در يك شبانه روز به كارى جز حفظ آن قصيده نپرداختم . هنگام سحر تمام قصيده ها را حفظ كرده بودم . صبحگاه نزد پدر رفته و طبق معمول مقابلش ‍ نشسته و گفتم كه تمام قصيده را حفظ كرده ام . به خيال اين كه من دروغ گفته ام ، به خشم آمد و من شروع به خواندن كردم پس از خواندن صد بيت ، از حافظه من تعجب كرد، مرا به خود چسباند و بوسه اى بر سرم و ديده ام نثار كرد و گفت : عزيزم من از زخم چشم مردم مى ترسم اين جريان را به كسى مگو.(104)
از شگفتى هاى روزگار  
عماره كه يكى از شعراء غدير در قرن 6 هجرى است ، مى گويد: سه روز پيش از شهادت ملك صالح كه وزيرى باكفايت و صاحب فضل و دانش ‍ بود، به خدمتش رسيدم . نامه اى به دستم داد كه اين دو بيت در آن نوشته بود: ما در خواب غفلت غنوده ايم . چشم مرگ به سوى ما باز است .
سالهاست كه به جانب مرگ مى تازيم . كاش مى دانستم كى به استقبال ما شتابان است و اين آخرين ملاقات ما بود. عماره گويد: از شگفتى هاى روزگار كه من قصيده اى در خدمت فرزندش عادل خواندم كه در آن سروده بودم :
((و پدرت با محكمى و شدت بر فرق سياهى كوبد و توئى دست راست و چپ مقام منيع او گر چه عمرش دراز باد در اختيار تو خواهد بود.
عروس وزارت از پس حجله به سويت نگران است . هر حجابى بالا رفتنى است .))
و امر وزارت پس از سه روز در اختيار او قرار گرفت .(105)
  شاعران مؤ من   
براء بن عازب گويد: به رسول خدا خبر آوردند كه ابوسفيان بن حارث تو را نكوهش مى كند. عبدالله بن رواحه در مجلس حاضر بود و از پيامبر تقاضا كرد كه به من اجازه فرما تا درباره اين گمراه شعرى بسرايم ، حضرت سؤ ال كردند كه توئى سراينده آن شعر كه با جمله ((ثبت الله )) شروع مى شود؟ عرض كرد: آرى من سروده ام .
فثبت الله ما اعطاك من حسن
تثبيت موسى و نصرا مثل ما نصروا
((خداوند بر قرار دارد آنچه از حسن و نيكويى به تو عطا فرموده . چنانچه موسى را پابرجا داشت و تو را يارى كند، چونانكه آنها را يارى نمود))
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى او دعا فرمود: و گفت : كه خدا به تو پاداش خير بدهد.
در اين هنگام كعب برخاست و مانند عبدالله تقاضا كرد كه در رد ابوسفيان شعرى بسرايد. حضرت فرمودند: تو صاحب آن شعرى كه سرآغازش جمله ((همت )) است ؟ عرض كرد: آرى من سروده ام كه :
همت سخينه ان تغالب ربها
فليغلبن مغالب الغلاب
((سخينه خواست بر پرورش دهنده خود غالب گردد ولى چون ديگران چنگال خشم او در آمد)) رسول خدا فرمود: خداوند پاداش تو را فراموش ‍ نمى كند. در اين هنگام حسان نيز به پا خواست و از پيامبر اجازه خواست كه با شمشير زبان ، گويندگان مشرك را به خاك مذلت و رسوايى بنشاند.
پيامبر فرمود: نزد ابوبكر برو از خصوصيات اخلاقى آن گروه كسب اطلاع كن و سپس آنها را هجو نما كه جبرئيل در اين كار، يار تو است .(106)
گوى سبقت  
صاحب بن عباد هر ساله پنج هزار دينار به بغداد مى فرستاد تا ميان فقها و اهل ادب تقسيم شود.
و هيچگاه در اجراى حق الهى ، ملامت مردم را به چيزى نمى خريد.
جمعى از پرچمداران علم و ادب ، بخاطر بزرگداشت مقام او، تاءليفات علمى خود را به نام او نوشته و اهدا كرده اند، از جمله شيخ و استاد بزرگ ما صدوق ، كتاب عيون اخبارالرضا عليه السلام را به او هديه كرده است .
صحاب بن عباد كتابخانه بسيار غنى و بزرگى را گرد آورده بود كه در نوع خود بى همتا بود. هنگامى كه سلطان محمود وارد رى شد. به او گفتند: اينها همه كتابهاى رافضيان است و اهل بدعت و او دستور داد كتابهاى كلامى را جدا كرده و همه را سوزاندند.
غديريه صاحب ابن عباد از معروف ترين غديريه ها مى باشد كه قسمتى هايى از آن چنين است :
قالت : فمن صاحب الدين الحنيف احب ؟
فقلت احمد خيرالسادة الرسل
((گفت : بعد از او كيست كه از جان و دل راه طاعتش گيرى ؟ گفتم : وصى كارگزارش كه خيمه بر زحل افراشته
گفت : رسول خدا دست كه را به عنوان برادرخواندگى با اشتياق فشرد؟ گفتم : همان كه خورشيد به هنگام عصر به خاطر او بازگشت .
گفت : فاطمه كه زهره زهرا بود، با كه جفت شد؟
گفتم : برترين جهانيان . از پا برهنه و چكمه پوش .
گفت : دو سبط پيامبر كه از شرف سر به آسمان سودند، زاده كه بودند؟
گفتم : همان كه در ميدان فضيلت گوى سبقت ربود...))(107)
پاداش شعر  
روزى كميت به مدينه آمد و به خدمت ابى جعفر عليه السلام رسيد. شبى امام او را اجازه داد. و وى به شعرخوانى پرداخت و چون به اين بيت از قصيده خود رسيد كه : ((كشته نينوائى كه گرفتار پيمان شكنى و ضيافت مردم فرومايه و پست نهاد شد)) ابوجعفر علي