 السلام گريست و سپس ‍ فرمود: اگر مالى داشتيم به تو مى داديم . اما پاداش تو همان باشد كه پيامبر خدا به حسان بن ثابت فرمود كه :
((تا از خاندان ما دفاع مى كنى ، هميشه به روح القدى مويد باش )) كميت از خدمت امام مرخص شد و به نزد عبدالله بن حسن بن على آمد و شعر را خواند. عبدالله گفت : اى ابا مستهل ! مرا كشتزارى است كه در برابر آن چهارهزار درهم به من داده اند و اين سند آن است و سند آن را به كميت داد.
كميت گفت : پدر و مادرم به قربانت . درست است كه من در شعرى كه براى ديگران سروده ام در انديشه دنيا بوده ام اما به خدا سوگند، در مورد شما جز براى خدا شعرى نگفته ام . و من به پاداش شعرى كه براى خدا گفته ام مزد و بهايى نمى گيريم .(108)
آمرزش الهى  
ابراهيم بن سعد اسدى به نقل از پدرش مى گويد كه : پيامبر اكرم را در خواب ديدم . فرمود از كدام قبيله هستى ؟ گفتم : از بنى اسد. فرمود: كميت را مى شناسى ؟ گفتم : آرى اى رسول خدا. او عموى من است . فرمود: شعرى از او برايم بخوان . قصيده اى را خواندم تا به اين بيت رسيدم كه ((مرا جز خاندان پيامبر اوليايى و جز راه حق راهى نيست .))
پيامبر فرمود: چون صبح كردى به كميت سلام برسان و به او بگو كه خداوند تو را به سبب قصيده آمرزيده است .(109)
شعر خواندن در مسجد  
حسان بن ثابت در دوران پيامبر اكرم زندگى مى كرد و به مديحه سرايى رسول خدا و بزرگان صحابه اشتغال داشت . هنگامى كه پيامبر رحلت فرمود و بدرود زندگى گفت روزى حسان در مسجد مدينه مشغول سرودن اشعار بود. عمر او را سرزنش كرده و گفت : در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شعر مى خوانى ؟
حسان گفت : منن در همين مسجد، با حضور شخصى كه از تو خيلى بهتر بود، اشعارم را مى خواندم و او چيزى نمى گفت : و سپس روى به ابوهريره نموده و گفت : تو سخن رسول خدا را شنيدى كه مى گفت :
حسان را به روح القدس مويد فرما و دعايم را اجابت نما؟ ابوهريره گفت : آرى .(110)
قيس انصارى  
قيس انصارى از ياران بزرگ پيامبر و محبان واقعى حضرت على عليه السلام بود. او در شعر و سخنورى و سياستمدارى بسيار ماهر بود. او در زمان زندگى رسول خدا به منزله رئيس پليس در دستگاه فرماندهى بود كه وظايف و ماءموريت هاى شهرى را انجام داد. و عهده دار اجراء دستورات امنيتى و انتظامى در شهر مدينه بود. در بعضى جنگ ها پرچم انصار را به دوش مى كشيد و در ركاب پيامبر حركت مى كرد. گاهى او براى جمع آورى ماليات و زكات به اطراف مى فرستادند.
او اين قصيده را در جنگ صفين در حالى كه پرچم را در دست داشت ، در حضور اميرالمؤ منين سروده است .
قلت لما بغى العدو علينا
حسبنا ربنا و نعم الوكيل
و على امامنا و امام
لسوانا اتى به التزيل ...
در آن هنگام كه دشمن به ما ستم كرد گفتم : خداى ما، ما را بس است ، او وكيل خوبى است ...
على پيشواى ما است و پيشواى افرادى غير از ماست و قرآن اين مطلب را آورده است .(111)
رستگاران  
دعبل مى گويد: چون از خليفه وقت گريختم و شبى را، تنها در نيشابور گذراندم . در آن شب تصميم گرفتم قصيده اى در ستايش عبدالله بن طاهر بگويم . در هنگامى كه در را بسته و در انديشه قصيده بودم صدايى شنيدم ، كه مى گفت : السلام عليكم و رحمة الله ، آيا اجازه مى دهى داخل بشوم ؟ از آن صدا به شدت ترسيدم ، قصيده را برايش خواندم ، او بسيار گريست و سپس گفت : آيا مى خواهى كه حديثى بگويم كه بر دلبستگى ات به مذهبت افزون شود؟
و او گفت : قال رسول الله : على و شيعته هم الفائزون او آنگاه خداحافظى كرد و رفت .(112)
پاسخ قاطع  
هنگامى كه حسن بن اسماعيل به كوفه وارد شد و عنوان جلوس رسمى نشست : همگان به ديدنش رفتند. او فرمانده لشكرى بود كه در سال 250 يحيى بن عمر را به شهادت رسانده بود. كسى از بنى هاشم نبود كه به ديدن او نرفته باشد به جز على بن محمد حمانى كه بزرگ و مفتى و شاعر آنها بود، او از ديدنش خوددارى مى كرد، حسن بن اسماعيل از حال او جويا شد و علت نيامدنش را پرسيد و جمعى را براى احضارش فرستاد. وقتى حمانى را آوردند:
پرسيد چرا از ديدن ما تخلف كردى ، حمانى چنان پاسخ قاطعى داد كه گويا دست از زندگى شسته است ، حمانى به او گفت : آيا مى خواستى در اين فتح و پيروزى تو را تهنيت گويم ؟
قتلت اعز من ركب المطايا
و جئتك استلينك فى الكلام
((تو عزيزترين مرد عرب را كشته اى ، آنگاه من بيايم و با تو شيرين سخنى كنم و تبريك بگويم ؟
براى من سخت است تو را ببينم . مگر وقتى كه ميان ما شمشير آبدار حاكم باشد. ولى مرغى كه شاهبالش شكسته فقط بر روى تپه ها پرواز مى كند))
حسن بن اسماعيل گفت : تو حق خونخواهى دارى و من ناراحتى تو را منكر نيستم ، او را خلعت بخشيد و با احترام به منزلش باز گردانيد.(113)
نوحه سرايى بر اهل بيت  
خالع مى گويد: من با پدرم در سال 346 هجرى در يك مجلس ادبى نشسته بوديم . مجلس از شاعران و مردم پر بود. ناگهان مردى از راه رسيد.
قبائى پروصله به تن داشت . در يك دست مشك آب و انبان غذا و در دست ديگر چوبدستى . هنوز گرد راه از خود پاك نكرده بود، سلام كرد و با صداى بلند گفت :
((من فرستاده فاطمه زهرا سلام الله عليها هستم .)) گفتند: خوش آمدى و صفا آوردى . گفت : مى توانيد احمد مزوق نوحه خوان را به من معرفى كنيد؟
گفتند: آرى . همين است كه اينجا نشسته است . گفت : ((خاتونم سلام الله عليها را در خواب ديدم . فرمود: راهى بغداد شو و احمد را بجو و به او بگو كه براى فرزندم بوسيله شعر ناشى نوحه سرايى كند. آنجا كه مى گويد:
بنى احمد قلبى بكم يتقطع
بمثل مصابى فيكم ليس يسمع
((اى زادگان احمد مختار! جگرم . در ماتم شما از هم گسيخت . و كسى نشيند آنچه در اين ماتم بر دل من رسيد.))
احمد مزوق و ناشى صغير، حاضر بن از شدت احساسات گريه سر دادند. احمد مزوق نوحه سرايى كرد و اين مجلس تا هنگام نماز ظهر برقرار بود. پس از آن هر چه كوشش كردند كه آن مسافر از راه رسيده ، هديه اى قبول كند، مفيد واقع نشد. او گفت : به خدا سوگند! اگر تمام دنيا را به من بدهند. نخواهم گرفت .
روا نمى دانم كه پيغام آور خاتونم فاطمه باشم و مزد بگيرم .(114)
روياى صادقانه  
خالع مى گويد: روزى از كنار ناشى صغير گذشتم در حالى كه در بازار نشسته بود. به من گفت : قصيده اى ساخته ام . از من تقاضاى نسخه اى كرده اند. مى خواهم با خط تو عرضه كنم . گفتم : به دنبال كارى هستم .
بر مى گردم و مى نويسم . رفتم به آنجا كه حاجت داشتم ، خواب مرا در ربود. ابوالقاسم نوحه خوان را كه مرده بود در رويا ديدم . به من گفت : دوست دارم كه بپاخيزى و قصيده بائيه ناشى را پاك نويس كنى . ما ديشب در مشهد حسين عليه السلام با آن نوحه سرايى كرديم .
آن مرد، موقعى كه از زيارت مراجعت مى كرد. بين راه در گذشته بود.
من بپا خاستم و برگشتم و به ناشى گفتم : قصيده بائيه ات را بده . گفت : از كجا دانستى كه بائيه است ؟ من هنوز آن را با كسى در ميان نگذاشتم .
جريان خواب را با او بازگو كردم . گريست . گفت بدون ترديد وقت آن رسيده است . من آن قصيده را پاك نويس كردم و آغازش اين است :
رجائى بعيد و الممات قريب
و يخطى ظنى و المنون تصيب
((آرزويم دور و دراز است و دست و مرگم نز