يك . اميد به خطا مى رود ولى تير مرگ به خطا نمى رود.)) (115)
اعتراف به حقايق  
ابن الحجاج بغدادى از ديگر شاعران شيفته خاندان عصمت و طهارت بود كه در قرن 4 مى زيست .
او در سخنورى و شعر مهارت كافى داشت .
او علاقمندان بسيارى داشت ، ولى دو تن از صالحان آن دوره بنامهاى محمد بن قارون و على سورائى از شعر او عيبجويى مى كردند.
اين دو نفر هر دو خواب مى بينند كه گويا به روضه شريف حسينى مشرف شده و فاطمه زهرا و ائمه ديگر همه در آنجا حضور دارند. در آنجا ابن الحجاج را مى بينند كه در حال رفت و آمد است . به همديگر مى گويند كه اين مرد چه گستاخانه در حضور پيشوايان راه مى رود؟ حضرت زهرا با شنيدن اين جمله ناراحت شد و مى فرمايند: ((او را دوست بداريد، هر كس او را دوست نداشته باشد شيعه ما نيست . از اجتماع امامان نيز صدائى برخاست كه هر كسى او را دوست نداشته باشد، مؤ من نيست ))
محمد بن قارون مى گويد: هنگامى كه از خواب برخاستم ، از كردار گذشته خود ناراحت شدم .
ديرى گذشت و من خواب را به دست فراموشى سپردم . تا اين كه به زيارت سبط شهيد سلام الله عليها مشرف شدم . در راه جماعتى از شيعيان را ديدم كه شعر ابن الحجاج را مى سرايند به آنها ملحق شدم و در كمال تعجب ديدم كه على سورائى هم در ميان آنهاست .
به او سلام كردم و گفتم : پيش از اين شعر ابن الحجاج را ناروا مى شناختى و روگردان بودى ! اينك چه شده كه به اشعار او گوش مى دهى ؟
گفت : خوابى ديده ام كه نظرم را عوض كرده است . خواب را برايم تعريف كرد و عين آن رويائى بود كه من ديده بودم . من نيز جريان خواب خود را به او گفتم .
اين دو فرد صالح پس از آن زبان به ثنا و ستايش ابن الحجاج گشودند و اشعارش را نقل كردند.(116)
احترام به اهل بيت  
هنگامى كه سلطان مسعود، ديوار و باروى نجف را ساخت . وارد حرم شريف حضرت على عليه السلام شد. با ادب و احترام ، آرامگاه را بوسيد. ابو عبدالله بن الحجاج در برابرش ايستاد و قصيده قافيه خود را خواند. چون به ابياتى رسيد كه فحش و ناسزا نثار دشمن كرده بود، شريف مرتضى ، علم الهدى با خشونت او را از خواندن اين گونه اشعار در حرم شريف علوى منع فرمود و او هم ساكت شد. چون شب شد، ابن الحجاج على عليه السلام را در خواب ديد كه به او مى فرمايد: اندوهگين مباش زيرا كه مرتضى علم الهدى را فرستاديم براى معذرت خواهى بيايد، تا نيامده از خانه خارج مشو.
شريف مرتضى هم در آن شب ، رسول اكرم را در خواب مى بيند كه پيشوايان و امامان در اطراف ايشان نشسته اند در برابر آنان مى ايستد و سلام مى گويد و از پاسخ آنان ، احساس سردى مى كند. به عرض مى رساند كه سرور من ! من فرزند و دوستدار شما هستم . اين سردى از چيست ؟ مى فرمايند: به خاطر اين كه شاعر ما را دلشكسته و غمين ساختى . بر توست كه خود نزد او بروى و معذرت بخواهى و بعد او را برداشته به خدمت مسعود بن بابويه برده و از عنايت و شفقتى كه به اين شاعر داريم ، باخبرش سازى .
سيدمرتضى بى درنگ بر مى خيزد و به منزل ابو عبدالله رفته و در مى كوبد. ابو عبدالله از داخل منزل با صداى بلند مى گويد: همان سرور من كه تو را به اينجا فرستاد، به من هم دستور داده از منزل خارج نشوم تا تو بيايى . سيدمرتضى داخل مى شود و بعد عذرخواهى به خدمت سلطان مى روند.
هر دو خوابهاى صادقانه خود را براى سلطان بازگو مى كنند و سلطان مقدم آنان را گرامى داشته و عطايايى به آنها مى بخشد.(117)
غبار كاروان  
محمد خلعى يكى از شاعران اهل بيت عليه السلام است كه در قرن هشتم مى زيست . او مردى فاضل و دانشمند بود. او از پدر و مادر ناضى به دنيا آمد. مادرش نذر كرد كه اگر خدا به او پسرى بدهد، آن پسر را براى كشتن زائران امام حسين عليه السلام به راههاى منتهى به كربلا بفرستند. پس چون او به دنيا آمد، و بزرگ شد، مادرش او را براى اداء نذرش فرستاد و چون او به نواحى مسيب كه در نزديكى كربلا رسيد، در كمين آمدن زوار نشست . پس خواب بر او غلبه كرد و قافله و كاروان زوار گذشت . پس بر او گرد و غبار زوار رسيد. پس در خواب ديد كه قيامت برپا شده و فرمان آمده كه او را به آتش اندازند ولى آتش او را به واسطه آن غبارى ؟ از حركت زوار امام حسين بر او نشسته بود، نمى سوزانند. پس از خواب بيدار شد. از كار و نيت خود پشيمان شد و توبه كرد و محبت و ولايت خاندان پاك پيامبر را دل گرفت و به سرودن اشعار در مدح خاندان اهل بيت همت گمارد.
از اشعار اوست : ((... دلت را پاك كن و چشمت را با استعانت از خدا روشن نما و اگر نجات و رستمگارى مى خواهى پس زيارت كن حسين را. تا آنكه خدا را با روشنى چشم ديدار كنى .))
((هرگاه فرشتگان بدانند قصد زيارت امام حسين را دارى ، برايت ثواب مى نويسد و آتش دوزخ حتما بر تو حرام مى شود. زيرا كه آتش لمس ‍ نمى كند و نمى سوزاند جسمى را كه بر او غبار زائر حسين عليه السلام باشد.(118)
پرده هاى حرم  
نام واقعى محمد خلعى ، ابولحسن جمال الدين بود. پس از آنكه از جام ولايت اهل بيت نوشيد و به سرودن اشعار مذهبى پرداخت ، بعدها به لقب خلعى مفتخر شد و حكايت آن بدين شرح است . روزى داخل حرم مقدس ‍ حسينى شد و قصيده شيوايى در مدح آن حضرت سرود و براى آن حضرت خواند. در ضمن خواندن يكى از پرده هاى درب حرم از طرف آن حضرت بر شانه او افتاد. پس از آن روز به خليعى يا خليعى موسوم شد و به خليعى تخلص داشت .(119)
احسنت به اين قصيده  
بين محمد خلعى و ابن حماد شاعر، مفاخره اى روى داد. هر كدام خيال مى كرد كه مديحه او درباره اميرالمؤ منين على عليه السلام بهتر از مديحه ديگرى است . پس هر يك قصيده اى به نظم درآورده و در ضريح علوى انداخته تا اين كه حضرت فرمايد. پس از مدتى قصيده خليعى از ضريح بيرون آمد.
در حاليكه بر آن به طلا نوشته شده بود ((احسنت و آفرين بر اين قصيده )) و بعد از مدتى قصيده ابن حماد بيرون آمد در حالى كه به آب نقره ، اين جمله نوشته شده بود. ابن حماد ناراحت شد و خطاب به حضرت گفت : من دوست قديمى شما هستم و محمد خلعى به تازگى در زمره دوستان شما وارد شده است . آن شب ابن حماد در خواب ديد كه اميرالمؤ منين عليه السلام به او مى فرمايد: ((به راستى كه تو از ما هستى ، او تازه به ما رسيده و ولايت را پذيرفته است . پس بر ما لازم است كه او را رعايت كنيم .))(120)
اسارت  
ابوفراس كه يكى از شاعران بزرگ عرب زبان است و اشعار بسيارى در مدح اهل بيت سروده است .
او در جنگ هاى زيادى شركت كرد و دوبار در جنگ ها به اسارت رومى ها در آمد. او خود مى گويد:
وقتى پس از اسارت به قسطنطنيه رسيدم ، پادشاه روم مرا اكرام و احترامى كرد كه با هيچ اسيرى نكرده بود، رسم رومى ها اين بود كه اسيران را سر برهنه در ميان مردم مى گرداندند و مى بايست سه بار در برابر شاه سجده كند و شاه گام برگردن اسيران مى نهاد. ولى پادشاه مرا از تمام اين رسوم معاف كرد، فورا مرا به خانه اى برده ، مستخدمى را به خدمت من گمارد. هر اسير مسلمانى را كه مى خواستم ، نزد من مى فرستاد و براى من بطور مخصوص ‍ فديه آزادى پرداخت .
وقتى من خود را مشمول اين همه تجليل به لطف خدا ديدم و عافيت و مقا