م خود را بازيافتم ، اميتاز خود را در آزادى بر ساير مسلمين نپذيرفتم و با پادشاه روم براى آزادى ديگران آغاز به فدا دادن كردم .(121)
گلى در شوره زار  
ابولفتح رملى معروف به كشاجم يكى از نوابغ و نيكان قرن چهارم مى باشد. او به راستى مى تواند مصداق اين آيه شريفه باشد، ((يخرج الحى من الميت )) چرا كه جد شاعر، سندى بن شاهك است . همانكه دشمنى او با خاندان طهارت و فشار و سختگيرى او نسبت به امام موسى بن جعفر بر كس پوشيده نيست . اما فرزندزاده اش كشاجم در اين جبهه بندى شيطانى ، كاملا از جدش كناره گرفت .
او به صف مداحان اهل بيت مى پيوندد و قصايد شيوا و شيرين در مدح ائمه مى سرايد. او خلاصه همه فضايل بود. بدين جهت خود را كشاجم ناميد كه هر يك از حروف آن اشاره به يكى از علوم دارد. كه كاتب .
ش شاعر ا = اديب ج = جدل يا جود م = متكلم ك = كاتب 
قسمتى از اشعار او كه در مدح خاندان آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم است :
((اى خاندان رسول ، مقام شما چون اختران رخشان بلند است .
شما با افتخارات عالم گير، بر دشمنان خود فايق آمديد.
براى شما علاوه بر شرف خاندان ، بلاغت زبان و عقل و دانش بى كران هست .
شما از لذات دنيا چشم پوشيديد، به همين خاطر به نعيم آخرت فايز شديد.))(122)
خادم اميرالمؤ منين  
ابوالحسن بن وصيف معروف به ناشى از صغير كه از شعرا و ادباى قرن چهارم است مى گويد: روزى كه همراه با عده اى در جلسه الراضى بالله بوديم ، او رو به من كرد و گفت : ناشى رافضى تو هستى ؟
گفت : من خادم اميرالمؤ منين و شيعه هستم .
گفت : از كدام فرقه شيعه هستى ؟ گفتم : شيعه بنى هشام . گفت : اين گونه پاسخ ، حيله اى ناپاك است . گفتم : ولى با پاكى نسبت همراه است .
گفت : آنچه دارى بياور. من قصيده اى برايش خواندم . دستور داد كه هداياى بسيارى را به من بدهند.
و سپس من قصايدى را كه در مدح خاندان اهل بيت سروده بودم ، خواندم . كه از آن جمله است :
((اى فرزندان عباس ، اميه با كينه و دشمن خونهايى را از شما ريخته است . پس هاشمى نيست آنكه اميه را درست بدارد...)) (123)
كودكى سيد حميرى  
عباسه ، دختر سيد حميرى روايت كرده كه : پدرم به من مى گفت : در روزگارى كه كودك بودم . مى شنيدم كه پدر و مادرم امير مومنان عليه السلام را دشنام مى دهند، من از خانه بيرون مى آمدم و گرسنه مى ماندم و اين گرسنگى را بر بازگشت به جانب آنها ترجيح مى دادم و چون علاقه به دور بودن داشتم و از آنها بدم مى آمد، شبها را در مساجد به زور مى آوردم .
تا گرسنگى ناتوانم مى كرد و به خانه مى رفتم و خوراكى مى خوردم . و بيرون مى آمدم .
چون كمى بزرگ شدم و به عقل خود رسيدم و شاعرى را آغاز كردم ، به پدر و مادرم گفتم : مرا از بدگويى اميرمؤ منين عليه السلام بركنار داريد. زيرا اين كار مرا رنج مى دهد و من دوست ندارم كه بخاطر مقابله با شما، عاق شوم .
ولى آنها به گمراهى خود ادامه دادند و من از آنها جدا شوم و براى آنها اين شعر را سرودم :
((اى محمد! از شكافنده عمود صبح بترس . و تباهى دين خويش را با سامان بخشيدن به آن از بين ببر.
آيا برادر و جانشين خود را دشنام مى دهى ؟
و با اين كار به رسيدن رستگارى اميد مى دارى ؟
هيهات ! مرگ بر تو، و عذاب و عزرائيل بر تو نزديك باد.))
آنها تهديد به قتلم كردند و من به نزد عقبه بن مسلم آمدم و آگاهش كردم .
گفت : ديگر به نزد آنان مرو. و منزلى برايم فراهم كرد. كه به دستور وى همه چيزهايى كه به آن نياز داشتم در آن خانه آماده شده بود. و حقوقى را برايم معين كرد كه كمك هزينه زندگى ام بود.(124)
تعبير خواب سيد حميرى  
سيد حميرى مى گويد: شبى در خواب ، پيامبر را در باغى خشك و خاكى كه در آن نخلى بلند ديده مى شد، ديدم ، در كنار آن باغ زمين چون كافور بود. كه در آن درختى ديده نمى شد.
پيغمبر فرمود: مى دانى اين نخل از كيست ؟ گفتم : نه يا رسول الله فرمود: از آن امرءالقيس پسر حجر است . آن را بر كن و در اين زمين بكار و من چنين كردم . پس از آن به نزد ابن سيرين آمدم و خواب خود را براى او بازگفتم . گفت : آيا شعر مى گويى ؟ گفتم : نه گفت : به زودى شعرى چون شعر امرالقيس خواهى سرود؛ اما اشعار تو درباره خاندانى نيكوكار و پاك آنها است .(125)
غديريه محمد حميرى  
روزى تعدادى از شعراى نزد معاويه بودند، معاويه بدره زرى در مقابل خود نهاد و گفت : اى شعراى عرب ، درباره على بن ابى طالب عليه السلام شعرى بگوئيد و در اين كارتان جز حق سخنى نگوئيد. من از نسل صخر بن حرب نيستم . اگر اين بدره زر را به آن كه شعر حقى درباره على عليه السلام بگويد، ندهم طرماح بپا خاست و سخنانى سراسر از نكوهش و ناسزا به على عليه السلام گفت .
معاويه به او گفت : بنشين . نيت و جايگاه تو را خدا مى داند. سپس هشام مرادى بپا خاست و او نيز سخنانى پر از ناسزا گفت . در اين هنگام محمد حميرى برخاست و قصيده معروف خود را سرود:... على عليه السلام پيشواى ماست كه پدر و مادرم فدايش باد. همان ابوالحسن است كه از هر ناروا و حرامى منزه و پاك است . على عليه السلام پيشواى راستى خداوند به او دانش عطا كرده كه حلال را از حرام مى شناسد و...))
معاويه در پايان كه شديدا تحت تاءثير اين شعر قرار گرفته بود گفت : تو در سخن راستگو بودى . اين بدره زر را بگير.(126)
كميت شاعر  
چون كميت به شاعرى پرداخت ، نخستين شعرى كه گفت در وصف خاندان پيامبر بود و هميشه آن را از ديگران مخفى نگه مى داشت روزى به نزد فرزدق بن غالب آمد و گفت : اى ابا فراس تو شاعر بزرگ اين سرزمين هستى و من برادرزاده تو كميت اسدى هستم . من شعرى گفته ام دوست دارم آنرا بر تو عرضه كنم ، اگر خوب بود، اجازه نشر آن را بدهى و اگر بد است مرا به پنهان داشتنش فرمان دهى و آن شعر اين است :
((شادمانم ، اما اين شادى از شوق سپيدتنان نيست ... از پرندگان فرخنده و شومى كه صبح و شام مى خوانند نيز نيست ... وليكن من به صاحبان فضيليت و پارسايى و به بهترين مردم شاءئقم ... اينان بنى هاشم و خاندان پيغمبرند كه خشنودى و خشم آن من به آنان و براى آنان است . در برابر ايشان فروتنم ... من دوستدار آنانم هر چند مورد خشم و سرزنش اين و آن باشم .))
فرزدق گفت : اى برادرزاده من ، شعرت را منتشر كن . آرى منتشر كن .
كه تو شاعر بزرگى اين سرزمين هستى و از ديگران گوى سبقت را ربوده اى .(127)
خوابى شگفت  
يكى از مسلمانان راوى و منتشركننده شعر كميت بود. او شعرهايى را كه در وصف بنى هاشم بوده براى مردم مى خواند و نسبت به معانى آن آگاهى كامل داشت . ولى به علل نامعلومى بيست و پنج سال خواندن آن اشعار را ترك كرد و ديگر خواندن و روايت آن اشعار را حلال نمى پنداشت .
پس از چندى آن را از سر گرفت . به وى گفتند: چرا پس از سالها سكوت و نخواندن شعر كميت دوباره خواند آن را جايز شمرده اى ؟ گفت : اين به علت خوابى است كه ديده ام . خواب ديدم كه گويا قيامت برپا شده است .
گوئى در آنجا منشور و صحيفه اى را به من دادند.
آن را گشودم . در آن اين چنين نوشته شده است : ((بسم الله الرحمن الرحيم نام آن دسته از دوستان على بن ابى طالب عليه السلام كه به بهشت مى روند. نام كميت بن زيد اسدى نيز جزء اولين ا