سم ها بود. آرى همين خواب مرا بر آن داشت كه به خواندن و توضيح معانى والاى اشعار او ادامه دهم .))(128)
امام المنصور بالله  
المنصور بالله يكى از امامان زيديه در كشور يمن بود كه شرافت خانوادگى از دودمان حضرت على عليه السلام را با بزرگى ذاتى و دانش و هنر خود جمع كرده بود. او شمشير و قلم و علم و ادب و فرهنگ را يك جا جمع كرده بود. او داراى حافظه عجيبى بود. گويند او صد هزار بيت شعر حفظ داشت .
از او كتابهاى بسيارى باقى مانده است . او در شاعرى هم مهارت داشته است . قصايد غديريه او از شهرت خاصى برخوردار مى باشد.
بنى عمنا ان يوم الغدير
يشهد للغارس المعلم
ابونا على وصى الرسول
و من خصه باللوالاعظم
((اى پسرعموهاى ما! روز غدير، براى انسان دانا، گواه خوبى است .
پدر ما على عليه السلام وصى رسول خداست . او كسى است كه پيامبر اكرم او را به پرچم بزرگ اختصاص داده است . ما فرزندان دختر و پسرعم با ايمانش هستيم نه شما... او مملكت را همانند عروس تحويل شما داد. ولى شما پاداشى كه به او داديد اين بود كه خونش را ريختيد... شما همانند يزيد كوردل ، فرزندان پاك رسول خدا را كشتيد.
او اين قصيده را در جواب قصيده ((ابن معتز)) سرود و با اين قصيده جواب دندان شكنى به او داد.
((ابن معتز)) قصيده اى را سروده و آن را براى المنصور بالله فرستاد و او معاوضه كرد كه اولش اين است .
((پسرعموهاى ما برگرديد و ما را دوست بداريد. براى ما و شما افتخاراتى است و هر كس كه از حق پيروى كند، پشيمان نمى شود.
درست است كه شما فرزندان دخترش هستيد نه ما اما ما هم پسران عموى مسلمانش هستيم .(129)
رهايى از زندان  
مجدالدين جميل يكى از شعراى قرن هفتم است . او در زمان ((الناصرلدين الله )) خزانه دار بود. خليفه بر او خشم گرفت و به زندانش افكند. بزرگان و رجال رفت ، براى او پيش خليفه شفاعت كردند. ولى شفاعت آنها موثر نيافتاد. و در نتيجه بيست سال او را در اطاقى زندانى كردند. شبى در دلش ‍ افتاد كه شعرى در مدح امام على بن ابى طالب عليه السلام بسرايد و اين قصيده را سرود:
و من اعطاه يوم غدير خم
صريح المجد و الشرف القدامى
و من ردت ذكاء له فصلى
اداء ابعدما ثنت اللثاما
((كسى كه پيامبر اكرم اكرم در روز غدير خم ، مجد و شرافت آشكار را به او عنايت كرد. كسى كه خورشيد برايش برگشت . تا نماز را در وقتش بخواند.
در صورتى كه تاريكى داشت همه جا را فرا مى گرفت ... اى ابوالحسن تو جوانمردى هستى كه اگر كسى به تو پناه ببرد پناهش خواهى داد. اى همسر فاطمه ! با اشعارم در بيدارى به زيارتت آمدم . تو هم در خواب به ديدنم بيا و به من بشارت بده كه پناهم مى دهى و از ستم كشيدن نجاتم خواهى داد... ((ابن جميل پس از سرودن اين شعر خوابيد. در عالم رويا على عليه السلام را ديد كه به او فرمود: هم اكنون آزاد خواهى شد.
او از خواب بيدار شد و با خوشحالى شروع به جمع آورى اثاثش نمود. حاضران به او گفتند: چه خبر است ؟ در جواب آنها مى گفت : هم اكنون آزاد خواهم شد. زندانيان او را مسخره مى كردند و مى گفتند: بيچاره ديوانه شده است . از آن طرف ((الناصر)) نيز المؤ منين عليه السلام را در خواب ديد كه به او فرمود: هم اكنون ابن جميل را آزاد كن . او با ترس و وحشت از خواب بيدار شد و دوباره خوابيد ولى باز هم همان رويا تكرار شد.
مرتبه سوم ، فورا كسى را ماءمور آزادى ابن جميل گردد. هنگامى كه ماءمور وارد اطاقش گرديد، ديد او آماده بيرون آمدن است . او را پيش ((الناصر)) برد و ماجرايش را نقل كرد.
خليفه به او گفت : شنيدم كه پيش از آمدن ماءمور، آماده بيرون آمدن بودى ؟ در جواب گفت : آرى خليفه گفت : چرا؟ گفت : آن كس كه پيش از تو آمده بود، قبلا پيش من نيز آمده بود.
خليفه گفت : چطور شد؟ و او گفت : من قصيده اى را در مدح آن حضرت گفتم . سپس قصيده را براى خليفه خواند.(130)
اجابت دعا  
هنگامى كه دشمنان خاندان پيامبر خواستند كميت را دستگير و به قتل برسانند، حضرت امام باقر عليه السلام درباره او دعا كرد. كميت كه متوارى بود در دل شبى تاريك ، بيمناك از خانه بيرون آمد و حال آنكه در هر رهگذرى گروهى نشسته بودند تا او چون به در آيد، پنهانى دستگيرش ‍ سازند.
كميت به بيابانى رسيد و خواست راهى پيش گيرد. شيرى آمد و او را از رفتن از آن راه باز داشت .
او از سوى ديگرى راه افتاد، و شير باز هم مانع شد. گويى اشاره مى كرد كه از پس وى به راه افتد تا آن كه امان يافت و از دست دشمنان خلاص شد.(131)
راهنما  
كميت روزگارى را به توارى گذراند تا آن كه يقين كرد كه كمتر در پى هستند. شبى با گروهى از بنى اسد، با ترس و بيم از شهر بيرون آمد و راه قطقطانه را در پيش گرفت .
بعد از نماز صبح ديدند كه گويى شخصى از دور به سوى آنان مى آيد و بعد از مدتى معلوم شد كه گرگى به سوى آنان مى آيد. گرگ آمد و در گوشه اى خوابيد. دست شتر كشته اى را جلوش انداختند.
آن را به دندان كشيد. جام آبى به سويش بردند. نوشيد و چون به حركت در آمدند. گرگ غريدن گرفت . كميت گفت : او را چه مى شود؟ گويى به ما نشان مى دهد كه راه درست را نمى رويم .
راه خود را عوض كردند، گرگ آرام گرفت . آن راه را ادامه دادند تا به شام رسيدند و كميت در بنى اسد و بنى تميم پنهان شد.(132)
شهادت كميت اسدى  
هنگامى كه خالد قسرى از حكومت عراق معزول شد و يوسف بن عمرو به حكومت رسيد. كميت بر او وارد شد و براى او پس از كشتن زيد بن على مديحه اى را كه گفته بودند، خواند، ((آشكارا به ميان مردم آمدى و چون كسى نبودى كه كاخش درى بزرگ و قفل زده دارد. خالدى كه با دهان باز آب مى خواست كشندگان او فرياد مى كشيدند، همانند تو نخواهند بود،)) در اين حال هشت تن از سپاهيان كه بالاى سر يوسف بن عمر ايستاده بودند به نفع خالد به تعقيب افتادند و سر شمشيرهاى خود را بر شكم كميت نهادند و فرو بردند و گفتند: براى امير پيش از آن كه اجازه بگيرى شعر مى خوانى و خون پيوسته از او مى ريخت تا سرانجام درگذشت .
مستهل فرزند او مى گويد: من در هنگام مرگ پدر بر بالينش بودم . او در لحظات مرگ بيهوش شد.
و چون به هوش آمد. سه بار گفت : ((بارخدايا خاندان محمد)) و سپس ‍ جان به جان آفرين تسليم كرد.(133)
سيد حميرى  
فضيل رسان مى گويد: روزى به خدمت جعفر بن محمد صلى الله عليه و آله و سلم رسيدم . تا شهادت عمويش زيد را به ايشان تسليت بگويم . پس از آن گفتم : اجازه مى دهيد كه شعرى از سيد حميرى را برايتان بخوانم ؟
فرمودند: بخوان !و من قصيده اى از سيد كه در وصف خاندان پيامبر بود و ذكر مصيبتى از شهادت اهل بيت ، خواندم پس از پشت پرده ها بانگ شيون شنيدم و اما فرمود: خدا شاعر اين شعر را رحمت كند. گفتم : قربانت گردم . من ديدم كه او شراب مى نوشيد. فرمود: خدايش رحمت كند زيرا براى خداوند مانعى ندارد كه او را به آل على عليه السلام ببخشد. به راستى كه گاهى از دوستدار على عليه السلام نمى لغزد مگر آن كه قدم ديگرش ثابت مى ماند.(134)
خواب امام رضا عليه السلام  
سهل بن ذبيان روايت مى كند كه : روزى شرفياب محضر امام رضا عليه السلام شدم . ايشان به من فرمود: آفرين به تو اى پسر ذبيان ! هم اكنون فرستاده ما مى خو