ارى از ياران خاص اميرالمؤ منين بود. او در جنگ جمل پرچمدار آن حضرت بود.
او از خود شجاعت بسيار نشان داد. بعدها حجاج بن يوسف ثقفى آنقدر او را تازيانه زد كه شانه هايش سياه گشت و در عين حال ناسزا به على نگفت و از او تبرى نجست . ياران رسول خدا و صحابه خاص آن حضرت گرد او جمع مى شدند و او برايشان حديث مى گفت و همگى ساكت نشسته و گوش فرا مى دادند.
عبدالله بن حارث گويد: گمان نمى كنم زنها بتوانند فرزند همچون او بزايند.
وى در سال 81 هجرى ديده از جهان فرو بست .(141)
نماز واقعى  
قيس بن سعد در مرتبه خوف از خداوند و فرط بندگى و اطاعت او نسبت به ذات پروردگار كارش به جايى رسيد كه در نماز هنگامى كه براى سجده خم شد، ناگاه مار بزرگى در سجده گاهش نمايان شد و او بدون اين كه به اين خطر توجهى و يا از آن مار انديشه اى به خاطر راه دهد، همچنان سر خود را بر آن مار فرود آورد و در پهلوى آن به سجده پرداخت . در اين موقع مار دور گردنش پيچيد و او از نماز خود كوتاهى ننمود و از آن چيزى نكاست . تا كه از نماز فارغ شد و ما را به دست خود از گردن جدا و به طرفى افكند.(142)
ارث پدر   
هنگامى كه پدر قيس سعد بن عباده از دنيا رفت ، همسرش آبستن بود و معلوم نبود، فرزندى كه در رحم دارد پسر است يا دختر. سعد هم قبلا وقتى كه مى خواست از مدينه خارج شود اموال خود را بين فرزندان تقسيم كرده بود و براى بچه اى كه به دنيا نيامده بود سهمى منظور نكرده بود. ابوبكر و عمر به قيس گفتند:
حال كه اين كودك به دنيا آمده و مالى براى او باقى نمانده ، تقسيمى را كه پدرت نموده ، به هم بزن و طرز ديگرى تقسيم كن . قيس گفت : من سهم خودم را به اين نوزاد مى دهم و تقسيم پدرم را به هم نمى زنم و بر خلاف او عملى انجام نمى دهم .(143)
ايمان ابوطالب  
شيخ صدوق مى گويد: عبدالعظيم حسنى در بستر بيمارى افتاده بود و سؤ الى او را هميشه مشغول مى كرد و آن سؤ ال در رابطه با ايمان ابوطالب بود. بنابراين نامه اى به امام رضا عليه السلام نوشت و در آن اين سؤ ال را مطرح كرد و گفت : اى فرزند رسول خدا درباره اين گزارش مرا آگاه كن كه ابوطالب در آبگينه اى از آتش است كه بر اثر آن مغزش مى جوشد؟ امام رضا عليه السلام پس از رؤ يت نامه در جواب نوشت : به نام خداوند بخشنده مهربان ، پس از ديگر سخنان ، اگر تو در ايمان ابوطالب چون و چرا داشته باشى ، بازگشت گاهت ، به سوى آتش است . والسلام عليكم .
جناب عبدالعظيم پس از خواندن نامه ، آرام گرفت و در رى درگذشت و آرامگاهش ، زيارتگاه مردم است .(144)
شهداى احد  
روزى معاويه تصميم گرفت كه چشمه اى را در احد جارى سازد. به او گفتند: اين كار مقدور نيست مگر آن كه آن را بر بروى قبور شهداء احد جارى سازيم . او در جواب نوشت : قبرها را نبش كنيد. مناديان در شهر فرياد مى زدند كه هر كس كشته اى دارد، جنازه اش را به جاى ديگرى منتقل كند.
جابر مى گويد: هنگام نبش قبر ناگهان كلنگ به گوشه پاى حمزه عليه السلام اصابت كرد و خون از آن جارى گرديد.
آرى پس از چهل سال كه از كشته شدن آنان در جنگ احد مى گذشت ، اكثر جنازه ها سالم و تازه بودند و مردم آنها را به مكان ديگرى برده و دفن مى كردند.(145)
دوستى على عليه السلام  
ابن عباس از قول حضرت على عليه السلام نقل مى كند كه آن حضرت فرمود: روزى مردى به من رسيد و گفت : اى على من تو را به خاطر خدا دوست دارم . من به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمدم و گفتم : يا رسول الله ! مردى اين چنين جمله اى را به من گفت . حضرت فرمود: يا على شايد تو براى او كار خوبى انجام داده اى .
و او اين گونه خواسته كه از تو قدردانى كند. گفتم يا رسول الله من هيچ خدمتى به او نكرده ام .
پيامبر فرمود: سپاس خداى را كه دلهاى مومنين را شيفته محبت و دوستى تو نمود.
در اين هنگام اين آيه نازل شد: ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا
((آنان كه ايمان آوردند و كردارى شايسته انجام دادند، به زودى پروردگار بر ايشان دوستى و محبت قرار خواهند داد)) (146)
خضوع در زيارت  
ابوالفضل جوهرى كه از حكماى اندولسى بود و در معارف دينى و سرودن اشعار، مهارت والاى داشت ، هنگامى كه به عنوان زيارت وارد مدينه مى شد و به خانه هاى آن نزديك مى گرديد، از مركب خود پياده شد و با گريه اين گونه مى خواند: ((هنگامى كه ديديم نشانه كسى را كه وانگذاشت براى دل و عقلى براى شناسايى ظواهر، از مركب ها به خاطر احترام به او پايين مى آئيم . به خاطر كسى كه پراكندگى ما به وسيله او به اتحاد گرائيد)).
قاضى عياض در قصيده نبويه اى كه دارد اين اشعار را تضمين كرده است و مى گويد: ((و گوارا باد تو را به جوانب خيمه ها، از لحاظ اظهار عشق و شوق كه گاهى آنرا مى بوسيم و گاهى از روى محبت به آن دست مى كشيم و اظهار سرور مى كنيم . در حاليكه دلها به محبتش پرپر مى زند و جگرهاى آتش گرفته به وسيله آن سيراب مى گردد)).
بر اين اساس مستحب است كه هنگامى كه به مدينه نزديك شديد و آثار و علاماتش را مشاهده كرديد، از مركب هاى خود پائين آمده و خضوع و خشوع به مدينه گام نهيد.(147)
سفارش به زيارت  
زيارت قبر شريف پيامبر از مهمترين مستحباتى بود كه اكثر مسلمانان عمل به آن را ترك نمى كردند.
عمر بن عبدالعزيز كه به خاندان اهل بيت محبت و علاقه بسيارى داشت به زيارت قبر پيامبر اهتمام فراوانى داشت .
هر گاه كه نمى توانست خود به زيارت برود، به كسانى كه به حج مى رفتند، سفارش مى كرد كه سلام او را به پيامبر برسانند. از جمله اين افراد ((يزيد بن ابى سعيد)) مى باشد. او مى گويد: قبل از سفر براى حج پيش عمر بن عبدالعزيز رفتم . هنگامى كه با او خداحافظى مى كردم ، به من گفت : درخواستى از تو دارم و آن اينكه هنگامى كه پيش قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رفتى ، از طرف من به آن حضرت سلام برسان .
و من نيز هنگامى كه وارد مسجد مدينه شدم ، اين سخن يادم آمد و آنرا عملى كردم .(148)
ملك صالح  
ملك صالح در ميان جماعتى از بينوايان به زيارت مشهد امام على بن ابى طالب عليه السلام رفت .
در آن هنگام توليت با سرور سادات ، ابن معصوم بود. در خواب به خدمت امام رسيد، امام به او فرمود: ((در اين شب حاضر، چهل تن از بينوايان به زيارت آمده اند. در ميان آنان مردى است كه طلايع بن رزيك نام دارد، او از دوستان ماست . به او بگو كه برو كه تو را والى مصر كرده ايم .))
صبح آن شب ، ابن معصوم ، طلايع را پيدا كرد و ماجراى روياى خود را بازگو كرد.
او روانه مصر شد. در آن هنگام خليفه فاطمى به دست وزيرش به قتل رسيده بود. طلايع مردم را به گرد خود جمع كرد و به عزم انتقام عازم قاهره شد.
چون به قاهره نزديك شد، وزير فرار كرد و طلايع با خاطر جمع و صلح و صفا وارد شهر شد. وزارت بر تن او افكنده شد و با لقب ملك صالح ، نصيرالدين و فارس مسلمين ، مفتخر شد.(149)
فرزندان رسول الله  
روزى حجاج به دنبال يحيى پسر يعمد فرستاد و به او گفت : به من گزارش ‍ داده اند كه تو مى پندارى كه حسن عليه السلام و حسين عليه السلام از فرزندان پيامبر خدا هستند. آيا تو اين مطلب را در قرآن مجيد خوانده اى ؟ و يا اين ك