 از خودت مى گويى . من كه قرآن را از اول تا انتها خوانده ام ، چيزى در اين رابطه نديده ام .
يحيى گفت : اى حجاج من اين مطلب را با دلايل قرآنى مى گويم .
حجاج كه تعجب كرده بود، گفت : دلايل قرآنى خود را بازگو كن . يحيى گفت : مگر در سوره انعام نمى خوانى كه : ((و از فرزندان داود و سليمان و... و يحيى و عيسى است ))؟ حجاج پاسخ داد: آرى . يحيى گفت : مگر عيسى بى آن كه پدرى داشته باشد از فرزندان حضرت ابراهيم نيست ؟ حجاج گفت : آرى .
بدرستى كه حسن عليه السلام و حسين عليه السلام از فرزندان پيامبر اكرم هستند و من تا كنون در گمراهى بودم و بدين وسيله به بسيارى از اطرافيان حجاج ثابت شد كه ائمه معصومين از خاندان رسول الله هستند و در ضمن دخترزادگان انسان نيز از ارث وقف ، سهم دارند.(150)
خانه توبه  
صاحب بن عباد يكى از بزرگترين علماء و فقهاى ادب دوست قرن چهارم است . او به علم حديث اهميت زيادى نشان مى داد و مى گفت : ((هر كه حديث ننويسد، شيرينى اسلام را احساس نخواهد كرد.))
او هنگامى كه تصميم به نوشتن و ثبت احاديث گرفت ، در منصب وزارت بود. او روزى خطاب به يارانش گفت : من آنچه از كودكى تا كنون مصرف خرج و انفاق خود كرده ام . همه از مال پدر و جدم بوده است . با وجود اين نمى گويم كه از حق كشى معصوم بوده ام ، اينك من خدا و سپس شما را گواه مى گيرم كه از هر گناهى بازگشته و به مغفرت و عنايت الهى پناه مى برم .
آنگاه براى خود خانه اى انتخاب و نام آن را خانه توبه نهاد و يك هفته در آن اعتكاف جست و بعد از آن كه امضاى فقها را به راستى و درستى توبه خود جمع آورى نمود، بر مسند املاء نشست و جمع كثيرى در محضر او گرد آمد تا آنجا كه يك بلندگو كافى نبود. بلكه شش نفر ديگر صدا به صدا سخن او را به اطراف مجلس مى رساندند و حتى بزرگانى مانند قاضى عبدالجبار، حديث او را يادداشت كرده اند.(151)
ديدار با نماينده امام  
محمد بن علاء همدانى مى گويد: من به همراه جريح بغدادى به قصد ديدار و ملاقات با احمد بن اسحاق قمى ، نماينده امام حسن عسگرى عليه السلام عازم قم شديم . پس از رسيدن به قم ، منزل او را پيدا كرده و درب خانه را كوبيديم .
دختركى عراقى در را گشود. از او درباره احمد بن اسحاق و قصد ملاقات او سؤ ال نموديم . دخترك عراقى گفت : آن جناب به مراسم عيد مشغول است . زيرا امروز روز عيد است . ما پس از اين جريان با خود گفتيم سبحان الله و عيدهاى شيعه چهارتا است . اضحى - فطر غدير جمعه (152)
ردالشمس  
روزى ابامنصور عبادى واعظ، در مدرسه اى در بغداد، داستان و حديث ردالشمس حضرت على عليه السلام را براى شاگردانش توضيح مى داد.
سپس شروع به گفتن فضايل اهل بيت كرد، در اين هنگام ابرى پديد آمد و چهره خورشيد در نقاب آن فرو رفت . تا جائى كه مردم گمان كردند كه خورشيد غروب كرده است .
ابومنصور بر منبر ايستاد و رو به خورشيد كرد و سرود: اى خورشيد تا مدحم را در رابطه آل مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم و فرزندش به آخر نرسانم ، غروب مكن . مگر فراموش كردى كه روزى به اين منظور توقف كردى ؟
اگر ايستادنت به امر مولى عليه السلام بوده است ، بايد امروز هم به فرمان دوستان او بايستى . گويند در اين هنگام ، ابرها كنار رفتند و خورشيد ظاهر شد.(153)
فتواى يك يهودى زاده  
روزى ابوذر در مجلس عثمان حاضر بود او گفت : آيا شما بر آن هستيد كه هر كس زكات دارايى اش را داد باز هم حقى براى ديگران در مال او هست ؟ كعب گفت : نه اى امير مؤ منان . ابوذر به سينه كعب كوبيد و به او گفت : اى يهودى زاده ! دروغ گفتى و سپس اين آيه را خواند: ((نيكى آن نيست كه روى خويش را به سوى خاور و باختر بگردانيد بلكه نيك آن كسى است كه به خدا بگرويد و به روز قيامت و به فرشتگان خدا و كتاب خدا و به پيامبران ايمان آورديد و در راه دوستى او مال او ببخشيد... نماز را برپا داريد و زكات بدهيد)) عثمان در اين هنگام گفت : آيا اشكالى دارد كه چيزى از دارايى مسلمانان بستانيم و آن را به هزينه كارهامان برسانيم و به شما ببخشيم ؟ كعب گفت : عيبى ندارد. ابوذر عصا را بلند كرد و به سينه كعب كوبيد.
و گفت اى يهودى زاده ! چه چيزى تو را اين قدر گستاخ كرده كه درباره دين ما فتوى مى دهى ؟
عثمان كه به شدت عصبانى شده بود به ابوذر گفت : تو چه بسيار مرا مى آزارى . روح خويش را از من پنهان دار كه مرا آزردى . پس ابوذر به سوى شام بيرون شد.(154)
تشرف به اسلام  
سيدمرتضى از عائدى املاك فراوانش ، حقوق و مزايايى براى شاگردان خود مقرر فرموده بود.
تا نيازى به كسب و كار نداشته و فارغ البال مشغول درس و بحث و مطالعه باشند. از جمله شيخ ‌الطايفه ابوجعفر طوسى هر ماهه 12 دينار طلا دريافت مى كرد.
ضمنا يكى از دهات خود را وقف كرده بود تا عايدى آن به مصرف كاغذ دانشمندان برسد.
گويند در يكى از سالها، قحطى شديدى رخ داد. يك نفر يهودى به منظور تحصيل قوت و از سر جوع فكرى انديشيد و به مجلس شريف مرتضى آمده و اجازه گرفت كه قسمتى از علم نجوم را از محضر او استفاده كند.
شريف مرتضى درخواست او را اجابت كرد و دستور داد، براى امرار معاش ‍ او روزانه وجهى مقرر كردند.
مرد يهودى مدتى از درس شريف مرتضى استفاده كرد و پس از چند ماه به دست شريف مرتضى به دين اسلام مشرف گشت .(155)
نور و حكمت  
روزى مردى از اهالى شام به سراغ ابن عباس آمد و گفت : همانا قبيله من خرج سفر براى من گرد آوردند و من فرستاده آنهايم . آنها مرا به عنوان امين انتخاب كرده و ماءموريت داده اند كه به نزد تو بيايم و از تو بخواهم كه مشكل ما را حل نمايى . افراد قبيله من در رابطه با محبت على عليه السلام در معرض هلاكت هستند. تو آنها را از اين تنگى و مشكل برهان . تا خداوند تو را از مشكلات برهاند.
ابن عباس به او گفت : اى برادر شامى همانا على عليه السلام در اين امت از حيث فضيلت و علم همانند آن عبدالصالح است كه موسى عليه السلام با او ملاقات نمود. سپس حديث ام سلمه را ذكر نموده كه متضمن فضايل بسيارى است براى على عليه السلام آن مرد شامى به ابن عباس گفت : سينه مرا از نور و حكمت پر نمودى و مرا از تشنگى و مشقت رهاندى ، خداى تو را از تشنگى و مشكلات برهاند.
گواهى مى دهم على عليه السلام مولاى من و مولاى هر مرد و زن مومنى است .(156)
قرض الحسنه  
قيس ، جنسى را به مبلغ نود هزار به معاويه فروخت و آنگاه مناديان او در شهر مدينه فرياد برآوردند، كه هر كس قرض مى خواهد به خانه سعد بيايد. چهل يا پنجاه هزار را وام داد و بقيه را به عنوان صله و جايزه بخشيد و از وام گيرندگان سند گرفت . بعد از چندى در بستر بيمارى افتاد.
ولى افراد كمى به عيادت او رفتند. روى به همسر خود ننموده و گفت : به نظر تو علت اين كه مردم كمتر به عيادت من آمدند چيست .
همسرش پاسخ داد: بخاطر اين كه همگى از تو قرض دارند و تو طلبكار هستى . پس از آن صحبت ، قيس ، تمام اسناد را به صاحبانش رد كرد و قرض ‍ همگى را بخشيد و همگى را حلال كرد.(157)
سخاوت قيس  
جابر گويد: با گروهى تحت فرماندهى قيس به ماءموريتى اعزام شديم .
قيس از مال خود نه شتر براى ما كشت و همه ما را مهمان خودش كرد.
هنگامى 